Tuesday, November 3, 2009

پوچی

زمین یک نقطه از فریاد صفر است

که آغاز همه همزاد صفر است

بدیدم اختران و کهکشان را

تمامش گردش اعداد صفر است

***

به عالمی همه نابود و دلهره شاید

میان بود و نبودش تفاوتی باید

ندیده ام به سرای توهم بودن

که غیر درد و تباهی به ما بیفزاید

***

من از هر فکر و هر راهی بریدم

که از این بحر ویرانی شنیدم

همه دنیا سوالی بی جوابست

که غیر از پوچی دنیا ندیدم

***

وجود عالم از اول غلط بود

جهان یاوه و مهمل غلط بود

نرو دنبال حل جدول عمر

که حتی رمز این جدول غلط بود

***

رضا و علی و محمد خداست

برای نفهمی که معبد خداست

امام زاده یا هر بت دیگری

که هر خانه هر جا بیابد خداست

***

اگرچه غصه در تو بر قرارست

برایم گریه هایت خنده دارست

بدان این کار تو دیوانه وارست

که ملا روی امثالت سوارست

***

عقل می گرید اگر دنیای ویران بنگرد

گاه می خندد اگر این دین و ایمان بنگرد

گاه می داند نمی داند چرا در این جهان

باید این آزادگی را پشت زندان بنگرد

***

بارها با خودم بگویم آن همه باور کجاست

آن همه معنای بی معنای این دفتر کجاست

آتشی آمد وجود خرقه را ویرانه کرد

لحظه ای بنگر غبار و گرد و خاکستر کجاست

***

همه زیبایی دنیا سراب است

که هر کاری کنی رنج و عذاب است

به پوچی میرسی مانند ذاتت

اگر بینی که پشت این نقاب است

***

هجوم درد و ماتم دیده ام من

جهنم را به عالم دیده ام من

خداوند وجود آدمی را

چو دربان جهنم دیده ام من

***

اگر جانت رود دیگر نباشد

که آغازی درین آخر باشد

چو جانی نامده در عالم پوچ

وجود او همان بهتر نباشد

***

بیدار مشو که باوری خفته شوی

فریاد مزن که لحظه ای گفته شوی

در شهر جنون و سایه در فکر نرو

کز راز جهان چو روح آشفته شوی

***

ز اسرار نهانی ما چه دانیم

که ما مخلوق ادوار جهانیم

برای آخرت زاری نکن تو

به دریای عدم چون قطرگانیم

***

پندار تو در خواب نهانت پیداست

کابوس غم و شنیده های رویاست

با غیب مکن حواله کاین یاوه ی فکر

برخواسته از هجوم هر باور ماست

***

گرچه جانست هنوز در نفس و خون تنم

من بدانم که نماند نفسی در بدنم

من که امروز شوم خاطره ی فرداها

همچو خوابست و خیالی همه ی زیستنم

Friday, October 16, 2009

پاسخ عالم

ز دنیای رها چیزی ندیدم

به جز این رنگ پاییزی ندیدم

به غیر از روح آونگم به دارش

در این ویرانه آویزی ندیدم

***

بر خون دلم هجوم خفاش بگشت

پندار حقیقتی که چون فاش بگشت

بر لوح غم و ز سایه های ابدی

آمد به وجود مرده نقاش بگشت

***

سرابی سرد و بی روح است دنیا

سکوت مرگ و اندوه است دنیا

تو بنگر لحظه اي دنياي ويران

ز جسم مرده انبوه است دنیا

***

چه تن ها آمدند و جان بدادند

دگر از مادر گیتی نزادند

نه خاکند و نه روحند و نه سایه

همه بیهودگی هایی به بادند

***

گلستانم زمین خار و خس بود

وجودم آتش و درد نفس بود

ازین زندان دین رَستم ولیکن

همیشه جای من کنج قفس بود

***

خدا را رحمتی عادل بگویی

به صحرای عدم هرگز نرویی

جواب ظلم ظالم را ندادند

چگونه اجر کارت را بجویی

***

گرچه جای حرف ما در قبر نیست

هیچ راهی در جهان جز صبر نیست

بهر خورشید سیاه جهل ِ دین

حرف ما غیر از غبار و ابر نیست

***

تا نیابیم روزگار اصلمان

در خزان ماند تمام فصلمان

می زنیم امروز ما نقش خرد

تا که فرداها نسوزد نسلمان

***

گرچه میهن را عربزاده فروخت

کس دهان درد ایران را ندوخت

تا خرد آید به نسلهای دگر

نسل ما در راه نادانی بسوخت

***

بدان غربی به اسلامت نتازد

که در بازی شطرنجش ببازد

چو ایران در نفهمی ها بماند

کسی ویرانه را از نو نسازد

***

ز دزدان و کثیفان و حقیران

هزاران فتنه بر خاک دلیران

چه دینی بهتر از دین عربها

برای شعله بر تاریخ ایران

***

این گونه خدای کعبه را می یابی

با حیله و خشم و خصلتی اربابی

زانو تو بزن به روی خاکش لیکن

دانم نرسی به کعبه ای اعرابی

***

چو دین و خرقه از ذهن تو فرسود

روی دنبال اسراری ز معبود

خدا را پاسخ عالم مجویید

کسی زین طبل تو خالی نیاسود

***

خیالاتی که بهرت بی اثر بود

خدای این جهان و این بشر بود

سوالی بی اثر با پاسخی پوچ

جوابی کز سوالش یاوه تر بود

***

تا بقای آدمی گور فناست

تکیه گاه جهل نادانان خداست

ما رویم و زنده می ماند خدا

زانکه جهل آدمی بی انتهاست

Tuesday, October 6, 2009

زندان

همه گویند کزین راه پر از مکر و فریب

بشود غصه ی بیهوده براین خانه نصیب

همه گویند کزین قصه و افسانه ی دور

نرود زاهد حیله به سر ِدار و صلیب

دگر از آیت تزویر و ریاکاریشان

سخنی نیست براین میهن ویران و مهیب

گرچه نقش سخن مسلک منفور زدم

شده ام در دل این شهر پر از سایه غریب

آیت شوم نباشد به رهت میهن پاک

نشود آفت بیماری بر این مرده طبیب

حمد و تسبیح نپوید همه جا راه خدا

چادری ، فاحشه ای را نکند پاک و نجیب

در ره میهن و آبادی این مرز کهن

مسلخ خرقه ی رذلان عرب بوده رقیب

جهل و نادانی مردم همه جا بوده و هست

اگر این یاوه بماند به وطن نیست عجیب

تا ابد جاده ی آزادی ایران عظیم

چو بیابان ستم راه فرازست و نشیب

***

نقش پندار تو بر پهنه ی مرداب زدم

این همه نقش وطن را که بر این آب زدم

بر رخ آینه ی خرقه ی تزویر ببین

سایه ی ابر ستم را که به مهتاب زدم

همه ی گفته ی من نقش قلم بود بر آب

گرچه تیری به تن مسلک اعراب زدم

ای سرای نفس و خانه ی دیرینه ی من

از چه روعکس تو را بر رخ این قاب زدم

همه جا پر شده با غفلت و نادانی خلق

خشم فریاد تو را این همه برخواب زدم

درمیان قفس محنت و زندان جفا

حرف آزادی و این رحمت نایاب زدم

Wednesday, September 30, 2009

نیستی

اینان که به انکار خدا می تازند

رنگ از سخن حقیقتم می بازند

از ترس نبودن و فنای ابدی

در باور پوچشان خدا می سازند

***

گویی همه ظلمتست و ظلمانی نیست

ویرانکده ای که رنگ ویرانی نیست

در نیستی وجودم آرامی هست

کاندر نفس بهشت نورانی نیست

***

صد بار بگشته ام درین عالم خواب

اما نرسیده ام برین حیله جواب

کاین حال و خیالات همه وهم و سراب

دارد ز فریب و یاوه دیوار نقاب

***

گویی که فنای ما جهانی دگر است

کاین بودن و یا نبودنت بی اثر است

در نیستی ِ معنی و بی معنایی

بنگر که وجود ما همین یک سفر است

***

ز آتش می خروشم رنگ خون را

که ویران میکند عقل و جنون را

ببین آتش چگونه روسپید کرد

ز خاکستر ، زغال تیره گون را

***

چون عاقبت کار جهان را بشنیدم

از یاوه ی فرسوده ی این حیله بریدم

آخر ز میان همه افکار کذایی

تا پوچی این عالم بیهوده رسیدم

***

گیرم که صدای گریه ات را شنود

گیرم که تنت میان آتش نرود

در نور بهشت و در برِ حوری دشت!

صد سال تباه گر بمانی چه شود؟

***

ای که از ترس شدی بنده ی بتهای سراب

تو ز تصویر حقیقت سر ادراک متاب

خواندن نام خدا از سر دینداری نیست

بنده ی خود شده ای در طلب حور و شراب

***

هر روز چگونه در جهان ِ همه درد

آسوده بمانم که نماند غم درد

انگار که شادی دل و باور خوش

گشته همه آرزو برین عالم درد

***

انگار که این جهان ما یک خواب است

پندار وجود آن خدا یک خواب است

فردا که بیاید و بگردد دیروز

گویی که تمام روزها یک خواب است

Saturday, September 19, 2009

سراب

اين همه نقش وطن را زده ام نقش برآب

روح انديشه نيايد اندرین ذهن خراب

حرف حق ديگر نباشد نور خورشيد فلك

حرف حق مانند ابری از خیالست و سراب

از نماز مفسدان ديدم هزاران كفر و بت

رنگ فحشا و فساد را بنگرید در اين حجاب

بی گناهان زیر بار آزاده ها بالای دار

حكم بيداری اگر دارست آسوده بخواب

خون سرخ آدمی بهر ریاکاران حلال

گرحرامست خوردن پیمانه ای جام شراب

حیله ی اهریمنان را می توان رسوا کرد

می توانی بر سپهر فاسدان باشی شهاب

نقش فریاد وطن را به تن سنگ زنید

تا به دار مسلک دیوانگان گردد طناب

***

گر سر روح مرا تیغه ی جلاد ببرد

نفس مرده ی من را غم فریاد ببرد

دگر این حیله ی بیهوده ازین راه برفت

همه افکار مرا آتش صیاد ببرد

دگر این قصه ی دیرینه ز ما دست کشید

راه ویرانه ی بر باد مرا باد ببرد

چو همه دین تو از زاهد ما وام گرفت

نزد آن خیره سر و عابد شیاد ببرد

تا بگویم سخن و حرف خردمند که آن:

«محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد»

Saturday, September 5, 2009

خرد

گویند تو گر شبی بخوانی قرآن

هر گونه گناه تو ببخشد یزدان

ننگست برین خدا که با وعده و شرط

سازد به دل مرید راهش ایمان!

***

تو از کم بودنت فریاد غم شو

فدای پوچی خاک عدم شو

برای آن بت نحس عربها

به سوی خاک هر بتخانه خم شو!

***

حرف خرد و بتان بیهوده زدی

زندانی این سرای حبس ابدی

فریاد خردمندی تو خیره سریست

تا مانده به فکر ساکنت بی خردی

***

خدای دین رذلان فتنه ساز است

دهانش بهر ویرانی چه باز است

بزن زانو به روی خاک الله

که او محتاج تمجید و نماز است!

***

چو دریایی ز جان و خون مواج

برفته در ره این تخت و این تاج

هزاران جسم بی جرم و جنایت

هزاران مرد آزاده چو حلاج

***

تا جهل تو در وجود ذاتت باقی ست

این قلب همیشه هرزه گردت یاغی ست

انگار که در میان عقلت ، دل تو

بهر خرد و مستی فکرت ساقی ست

***

گویم چه غم و چه کینه داری از غم

کاین گونه دلی خزینه داری از غم

تا روز فنا که لحظه ی آزادیست

صد غصه درون سینه داری از غم

***

تا راه تو در راه دل جاهل توست

افسار خرد به دست قلب و دل توست

این خرقه ی بیهوده اگر راه تو شد

حکمی ز سکوت فکر بی حاصل توست

***

به سراپرده ی این خرقه مزن نقش نقاب

تو درین وهم و خیالات و غم و حیله مخواب

آنکه در عالم رویا گذراند عمرش

روزگارش بشود ماتم کابوس و سراب

***

چو فکر و باورت دین خرافی ست

تمام عالم تو یاوه بافی ست

برای محو یک عمر کذایی

تو هر جایی روی یک لحظه کافی ست

Friday, September 4, 2009

حرام

نور در شادی ایام حرام

رقص بر دار مجازات حلال

شعر رندانه ی خیام حرام

نوحه و رنج و مکافات حلال

تیر بر بتکده ی سرد حرام

تیر بر میهن و فرهنگ حلال

اشک بر کشور پر درد حرام

درد بر مرده ی آونگ حلال

خون در مسجد ملعون حرام

خون بر پیکر ایران حلال

حرف از مخزن قارون حرام

ظلم بر خانه ی ویران حلال

***

بانگ الله و غم و تیر طنین هرزگان

خون ما پر گشته در خاک زمین هرزگان

گردش تسبیح بر دست ریاکاران چه بود

همچو آونگ تنی بر دار دین هرزگان

عاقبت در سنگر ویرانه ها می آوریم

خشم چنگال وطن را در کمین هرزگان

با خردورزی بسوزد مسلک این هرزه ها

آن بهشت و دوزخ و نور برین هرزگان

ای بزرگان وطن این همه را داد کنید

ترس و وحشت را ازین قلب حزین هرزگان

Monday, August 17, 2009

جهان سایه

از هیچ چو آیی بروی سوی تباهی

یک بار دگر پر بزنی سوی سیاهی

محکوم بگشتی تو درین خانه ی ویران

بی آنکه برین خاک کنی جرم و گناهی

***

گرچه صد عمر به خواب و نفسی بیدارم

من ازین مردم همواره به خواب بیزارم

هر که آید به جهان و بنگارد نقشی

بهتر آنست که نقشی ز خرد بنگارم

***

ویرانه ی پر کینه ی دنیا ابدی نیست

در ظلمت و نابودی مردن ، احدی نیست

تا عالم فرسوده چنین رنج و عذابست

آن عالم نابودی ما جای بدی نیست!

***

افسانه ی نا نوشته از من تو مپرس

در خاک غریبه ها ز میهن تو مپرس

تا روح کسی ندیده ای روی زمین

از عالم بی وجود مردن تو مپرس

***

تهدید ِجهنمی خیالی کردی

گفتی که خدای ظالمی میگردی

دیگر چه کسی ز آتشت می ترسد

صد شعله همین جهان ما آوردی!

***

گر مانده به یاوه های تو حیله هنوز

از ترس جهنمش دهان را تو بدوز

در برزخ دین و خرقه ی دوزخ زهد

با آتش دین حیله همواره بسوز

***

گویی به جهان سایه وارد بشود

بی آنکه سوالی از خدایی شنود

مانند کسی که ناگهان با نفسی

بی جرم و گناه به چاه زندان برود

***

نوشتن بهر تو دارد چه سودی

که هرگز صاحب عالم نبودی

اگر بودی تو بر تخت خدایی

تمام فاسدان را می زدودی

***

پایان و تباهی دگر آغاز ندارد

این پیکرِ تو مهلت پرواز ندارد

گر نیک ببینی همه اسرار جهان را

نابودی و ویرانی ما راز ندارد

***

آن که می گرداند این دنیای مرگ

کی بداند روزگار نحس برگ

یا بسازد باد ویرانی او

یا بریزد آسمان را چون تگرگ

***

کوبیدن خرقه های پشمینه چه سود

سوزاندن حیله های دیرینه چه سود

دنیا همه انتهای خاکست و کویر

جوییدن گوهری ز گنجینه چه سود

***

آنکه چرخانَد جهان را اینچنین

کی خبر دارد ز بلوای زمین

چرخ ِ گردان سپهر سایه ها

کی بداند غصه ی قلب حزین

***

هر آنگونه که رویا را برویی

خدا را در همان قالب بجویی

به هر شکلی شود در خاطر تو

خیالت را خداوندت بگویی

***

چو فکر آدمی بی انتها هست

خدای ذهن انسان هر کجا هست

چو افکار همه مانند هم نیست

هزاران خالق و دین و خدا هست

***

بی مرگ و فنا در همه ی عالم کیست

پس حاصل هر چه بوده ای آخر چیست

چون نیک بدیدم همه ایام فنا

در هستی و بودن تو هم هستی نیست

Monday, August 10, 2009

فردوسی

تو ای مرد جاوید ایران ما

نگه دار آیین شیران ما

پی افکندی از نظم کاخی بلند

که از باد و باران نیابد گزند

مقدس تو را می شناسم همی

که شاه جهانی تو در عالمی

شرف را بیاموزم از کار تو

خرد را ز فریاد پندار تو

تو نقشی عظیمی بر این مرز و بوم

درین روزگار سیه روز وشوم

هرآنکس که نام تو را بد بگفت

به گور حقیران بی جان بخفت

بمیرد هر آنکه ز بی میهنان

بتازد به نام تو ای جاودان

نمیرد وجودت که تو زنده ای

که تخم سخن را پراکنده ای

بمانی تو افسانه ی میهنت

نباشد به جز بی پدر دشمنت

***

راه میهن در ره دین جفا بر باد بود

خانه ها ویرانه و بتخانه ها آباد بود

مکتب این مسلک فرسوده ی رذل و سیاه

مسلخ زنجیر دار و معبد فریاد بود

چون بدیدم آیه های خرقه ی تزویرشان

حیله های ذهن یک دیوانه ی شیاد بود

ماجرای صاحب شمشیر اسلام تباه

حکم تیغ ظالمی پر کینه و جلاد بود

قصه های آن بهشت و محفل شهوت سرا

بهر عقل مردمان بی خرد صیاد بود

از همان روزی که آمد حیله ی شیطان شوم

دینشان با شعله ی رنج و جفا همزاد بود

پیش از این فرسوده دین ِ جانیان روزگار

از تمام کینه ها این خاکمان آزاد بود

***

همه خرقه ی ناب اسلامتان

همه حیله بود و فریبی عیان

همین دین تازی ز شمشیر و تیر

نمود سرزمین شما را اسیر

به جز شهوت و حرص و ویرانگری

به جز خوی چنگیز و اسکندری

چه بود در وجود عربهای پست

که آیین رذلان به ایران نشست

که دین جز بهانه درین ره نبود

نیاورده بهر عرب غیر ِ سود

عرب را به تاراج ایران چه کار

به دین و خدا و به ایمان چه کار

همین خرقه ابزار هرزان بشد

چو ننگی به فرهنگ ایران بشد

برای عربهای صحرا و دشت

بهشت برین، خاک ایران بگشت

«ز شیر شتر خوردن و سوسمار

عرب را به جایی رسانید کار

که تاج کیانی کند آرزو

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو»

گذشت و همه آرزوهای هرز

بشد خفتی بر همین بوم و مرز

که آمال ننگین آیینشان

حقیقت شد و حکم آن دینشان

به اعماق پندار ایران نشست

همه فکرت این عربهای پست

نه پندار نیک و نه کردار پاک

همه هرزگی شد برین صحن خاک

بشد رسم پاکان رسوم کثیف

تبه گشت و ویران تبار شریف

عرب را همین خرقه وحشی نمود

که آیین و فرهنگ ما را زدود

ازین تازیان و هجوم عرب

رسوم وطن شد رسوم عرب

به پا خیز و آتش بزن دین خویش

بزن شعله بر دین ننگین خویش

کزین خرقه ویران شد ایرانمان

خدای عرب گشته ایمانمان

Wednesday, August 5, 2009

بی خدایی

سر به دارانی بروی چوبه هایی هر طرف

لحظه های رفته ی این روزگار بی هدف

روزگار مرده ی دریای ویرانی و مرگ

گشته در بحر فنا و سایه مانند صدف

واعظ افسانه های بی وجود زندگی

می چرد در قصه ها و یاوه های پر علف

ریشه ی دینی که غرقاب جنونست و فریب

ساقه اش باید شود ملای رذل و بی شرف

مردمی کز عقل خود نومید و خالی گشته اند

بهر بتها عاشقند و سجده بر گور نجف

حاصل دنیای ویرانی که حتی خاک نیست

آدمی را کِی پدید آورده با خاک و خزف!

***

در جهانی که خدایی بی عدالت مَحکم است

بی خدایی آخرین راه ِ نجات آدم است

در جهان یاوه های هیچ و پوچ روزگار

گرچه هر راهی روی راه رهایی ماتم است

دوری جام شراب دینتان سختست و تلخ

تا حقیقت مشرب داروی تلخ عالم است

دین ویرانی که روی غصه های ماندنی

همچو افیونست و بر درد نفهمی مرهم است

ای که میگویی چنین دینی سعادت آورد

این همه ویرانی و تحقیرایرانی کم است؟

بهر بیداری عقل و باور فکر و خرد

دین و احکام شما گویی لغاتی مبهم است

حاصل دین خرافات کثیف عابدان

بهر صحرای کویر همواره باران غم است

***

نگردد خاک ِویران ، تخت جمشید

ز شاهان و وزیران ، تخت جمشید

نماد مهد تاریخ و تمدن

نگار و نقش ایران ، تخت جمشید

شکوه و افتخار و روح میهن

نشان مهد شیران ، تخت جمشید

طلوع نور بی پایان کوروش

سر آغاز دلیران تخت جمشید

ظهور لوح آزادی و عزت

به فریاد اسیران تخت جمشید

نماد تیر بیداری ایران

به چشمان حقیران ، تخت جمشید

***

هر آنکه به تاریخ ما دشمن است

به یزدان که او لوح اهریمن است

به تاریخ دنیا تو گر بنگری

بزرگی ما بر همه روشن است

منال ای سبکبار تازی و ترک

که پندار تو آب ِ در هاون است

چنین جعل و تحریف بیچارگان

ز فکر هزار آدم کودن است

هر آنکس که بر نام کوروش بتاخت

ز نسل عرب های بی میهن است

نباشد ازین ملت پاکزاد

که اجداد او تازی رهزن است

***

شاید وجود بت را در جان خود شکستی

اما نرفته از تو افکار بت پرستی

تا مانده در وجودت پندار شوم سالوس

صد گونه بت بروید با تار و پود هستی

بتهای تیره سازی هر جا که سایه بینی

با هر فریب نحس و با هر دروغ پستی

با نور شمع حیله رفتی به ظلمت عقل

بنگر چگونه در شب در غصه ها نشستی

هر بی خرد نگردد راهی چو نور روشن

بشکن سبوی غفلت ای کاروان مستی

چون خوی بت پرستی مانده به فکر خوابت

بیداری خرد را در حبس یاوه بستی

***

تو قطره ای به نجاتِ لبان خشک بشر باش

به سوی راه رهایی همیشه راه سفر باش

برای ضربه زدن به ستون جهل و خرافات

ندای باور فکر وجلای تیغ تبر باش

بدان که معجزه های دعای حیله فریبست

تو با کرانه ی دانش طلوع معجزه گر باش

تمام شهر و دیارت بگشته مرز خرافات

تو نور و آیت پاکی برای آفت شر باش

بدونِ جان و نفس شد شکوه باور ایران

برای زنده نمودن بیا مسیح دگر باش!

***

ای که دنیای مرا بیهوده ویران ساختی

بی سبب نابودی جانرا تو بی جان ساختی

در جهان خاک و خون و سایه های درد و مرگ

راه شیطان را تو بر پندار انسان ساختی

نیست نیرویی ز خشم تار و پود مرده ام

تا به هم ریزم جهانی را که اینسان ساختی

ای که در فکر سراب و سایه هستی شایعه

کفر بی روح مرا در گور ایمان ساختی

در جهانت کینه ها آوردی و درد و جفا

هر شغال مرده را سلطان شیران ساختی

من که در نابودی بی جانی ام بودم ولی

از چه رویای مرا بیهوده ویران ساختی

منصور فرزادی

Tuesday, August 4, 2009

روح خیال

اشعاری که چند سال پیش در ابتدای بی دینی نوشته ام

نه به تایید بگویم سخن از کار خدا

نه ز افکــار بجویم همه انکار خدا

اگر او نیست بگو عالم معنی ز کجاست

اگر او هست بگو لحظه ی دیدار خدا

شرط انصاف نباشد که بگویم بی عشق

من ندیدم اثری از همه آثار خدا

شرط ادراک نبود بی خردی در فکرم

که بگویم همه جا هست به انظارخدا

نشنیدم سخنی یا اثر از عالم شهر

که زمین دایره شد با سر پرگار خدا!

عشق او هست ولی لحظه ی دیدار نبود

او کجاست تا بشوم عاشق و دلدار خدا

بعد از این مرگ کجا می روم آخر تو بگو

سخنی راست نبود از همه گفتار خدا ؟

زاهد این یاوه مگو مکر تو باور نکنم

تا نبینم سخن از پیکر بیدار خدا

در کویر نفس مرده ی ما هست هنوز

همه جا صحبت آن رحمت بسیار خدا

آن یکی گفت ز لطف و کرم و خوبی او

آن یکی از ستم و هیبت جبار خدا

آن یکی گفت حکایات خداوند یهود

آن یکی از تبر و آتش غدار خدا

گفته اسلام مبین آیت کشتار بشر

یا از آن فکرت شیطانی و مکار خدا !

ساده باور مکن آوازه ی ادیان دروغ

صوفی پست نبود مسند ابزار خدا

هر کسی یاوه ی خود را به قلم میراند

هر که ترسیم کند چهره و رخسار خدا

زاهد رذل که در مسند زورست و مقام

از چه رو او نشود شیخ خریدار خدا ؟

می چرد در چمن حیله و تزویر و ریا

مسجد و بتکده را کرده چو بازار خدا

من ز عرفان خدایی نشدم عارف دین

شدم آن بنده ی بی دین و ریاکار خدا

زندگی میگذرد در گذر عمر ولی

نشود فاش سراپرده ی اسرار خدا...

***

نمی دانم خدایی هست یا نیست

ولی دانم که این جانی خدا نیست

از این خاک پر از درد و تنفر

یقین دانم که ویرانی جدا نیست

نباشد دینشان دین خدایی

که جز ویرانی و رنج و بلا نیست

قفس حتی میان ِ باغ باشد

همانست و کسی در آن رها نیست

ز دین خدعه هر راهی بجویی

بدان راهی به نور آریا نیست

جهنم عاید این سرزمین شد

و تا روز ابد غیر از جفا نیست

***

نور تابانی بدیدم روی ایوانی عجیب

در هوایی آشنا وهاله ای محو و غریب

گفتم ای نور خدایی تو که هستی بگو

گفت در باور تو فکرت من نیست نصیب

گفتم ای ریشه ی دیرینه ی افکار الیم

چه خیالی که به جانم شده ای نقش مهیب

هیبت نام تو بر آیت ما بود نشان

جمله ی یاد تو بر خانه ی ما بود خطیب

در ره و فکر تو بودن چو فرازست ، نشیب

این تویی بر نفس مرده ی ما رنج و رقیب

گرچه بر نور تو ای آتش قدسی که نرفت

چه سرانی به سر ِ دار و چه تن ها به صلیب

ز وجود نفحات تو برین روح خیال

حیف باشد که شوی در ره منفور فریب

«اکتبر 2005»

Friday, July 24, 2009

بت الله

بگو فرق بتان و فرق الله

که اونامرئی و بتها عیانند

و بنگر کعبه ی پر زرق الله

که بهرش مدح اعرابی بخوانند

کماکان عادت پست عربها

ز افکار سیه کاران نرفته

هنوز هم ناله های نحس ملا

ز فکر و ذکر بیماران نرفته

چه فرقی میکند انکار الله

و انکار بتان مرده ی سرد

که حکم حلقه ی اعدام و اکراه

بخشکاند وجود هر زن و مرد

چه فرقی با بت بیهوده دارد

که مانند بتان ِسنگ و بی رحم

هزاران فکرت فرسوده دارد

چو پندار مسلمانان نافهم

چه فرقی با بتان دارد که هرجا

برایش خانه ی فاخر بسازند

به دور او بچرخند و چو بتها

به سنگ ظاهر گورش بنازند

چه فرقی دارد او با سنگ بیجان

که هر جا میتوان ویرانه اش کرد

چو مسجد را کنی نابود و ویران

خدا را میتوان بی خانه اش کرد!

بدان تعظیم و سجده بر خدایت

برایم شرم بی پایان و ننگ است

بمان در حیله ی بی انتهایت

که فکر مرده ات مانند سنگ است

به ذاتم بت پرستی جا ندارد

که من ایرانی میهن پرستم

خیالم دیگر این بتها نکارد

بتان مرده را در هم شکستم

***

بدان دینی که دین سنگ و خون است

سراپا آتش و مرگ و جنون است

خدایی مهربان در آن نیابی

که دین ظلمت و ظلم قرون است

بدان این خرقه ی ویرانه ی زهد

ز عدل و فهم و بیداری برون است

چنان فکری میان حیله دارد

که بر اندیشه ی شیطان فزون است

نماز و طاعت و رنجی چنین پست

که در دین خرافاتی ، شگون است

ز بادی میرود بر باد یغما

ولی در دینشان حکم ستون است!

***

میان سخنهای پوچ و محال

ببین میهن روزگار زوال

خرافات پرواز روح برنخواست

به جز در سراب و فریب وخیال

درخت قطوری که دین شماست

زمانی نبوده به جز یک نهال

ز افکار گندیده ی عابدان

بگشته درختی چو شهر ملال

ببین حاصلش را به لوح وطن

ندارد جز این حاصل ِ تلخ و کال

کمی با دو چشم خرد بنگری

به آیات اعدام و مرگ و قتال

ببینی چگونه پدید آمده

ز دین شما قاتلانی دجال

بدان ریشه ی این جنایات شوم

نبوده کسی جز همین متعال!

که او ساخته ی ذهن اهریمنست

چو کرکس گشوده بر این سایه بال

***

گفت برو یاد خدارا پرست

خالق آن آتش فردا پرست

لیک به آن صوفی حیوان بگو

پس تو چرا گشته ای دنیا پرست

منکر هر قطره ی دریا شدی

خود شده ای ماهی دریا پرست!

در صف فردوس برین برده ای

فکر همه مردم رویا پرست

فکرت بتخانه ی این مردم ِ

مهدی و معصومه و زهرا پرست!

تا همه ی ملت نادان شوند

کعبه و بتخانه ی صحرا پرست

ای که خدای تو همین عالمست

یاوه مگو هرزه ی دنیا پرست!

***

به تیر لحظه ها عمرم هدف شد

میان سایه ها گویی تلف شد

به موج تیره ی دریای تاریک

میان بحر ویرانی صدف شد

شکوه میهن دیرینه ی من

اسیر حیله ی هر بی شرف شد

درین عصر غم و مرگ و تباهی

سواران سیاهی هرطرف شد

خدای باور یکتا پرستان

بتان مکه و گور نجف شد

Thursday, July 16, 2009

لطف خدا

چه لطف و رحمتی بر جان ما کرد

که ما را در جهان غم رها کرد

میان غصه های ناتمامش

هزاران شادی فانی روا کرد

برای مردمی صدگونه نعمت

به جان عده ای ظلم و جفا کرد

عدالت را به خاک سایه ها برد

جنایت را سلاح هرزه ها کرد

به بی عقلان زبان یاوه آموخت

زبان عاقلان را بی صدا کرد

یکی را عمر طولانی بفرمود

یکی را غرق دردی بی شفا کرد

هزاران فقر و فحشا و خیانت

چه ظلم و ظلمتی بر ما عطا کرد

هزاران غصه و آوار و تبعیض

تمامش را همین لطف خدا کرد

همانا رحمتی بی انتها بود

که دنیا را چو ویرانه بنا کرد!

***

به راهش تار و پودم جستجو بود

برایش روح و جانم آرزو بود

ولی هرگز نگاهش را ندیدم

تماما یاوه های قصه گو بود

بدیدم آیه های رحمتش را

که گویی ظالمی درگفتگو بود

بسان شعله های آتش زهد

خدای فاسدان کینه جو بود

چو فریادی به هر دیوار زندان

چو شمشیری کنار هرگلو بود

سر آواره های بی نوا هم

برای فتح میدانش چو گو بود

بهشت فاسدان و هرزه جویان

برای کار اوحکم سکو بود

خدایی  با جهانی خون و آتش

که خون بیگناهان را سبو بود

جهانی بهتر از ویرانه میگشت

اگر دیوانه ای هم جای او بود!

Saturday, July 4, 2009

اهریمن

گر مردم ما در نفس آتش و خونند

در آتش این مکتب اسلام جنونند

تا کشتن ودزدی به ره سایه ثوابست

سهم همه ی مردم آزاده عذابست

صد بار بگفتم که ازین دین کذایی

هرگز تو نیابی به دل شعله خدایی

گر پیر خرافه نخورد خون جوانان

آن هیکل شومش برسد لحظه ی پایان

از خون تن مردم ما عمر بگیرند

تا در هدف ملت آزاده نمیرند

اینک تو اگر پیروی اجداد جفایی

از حیله ی دیرینه تو بر باد جفایی

برخیز و ببین حاصل این دین کثیفت

آن چهره ی خونی شده از تیر حریفت

تا در ره ما خرقه ی فرسوده نسوزد

آن پیکر اهریمن آلوده نسوزد

***

خدای فاسدان بی ترحم

به جلادان تازی بوده محتاج

هنوز هم بهر ویرانی مردم

چو دریا می خروشد خون مواج

گر او خود صاحب هر دو جهانست

چرا محتاج مردان کثیف است

گر او نیروی عرش و آسمانست

گمانم کافران را هم حریف است!

ولی ابزار او بهر خدایی

هزاران آدم حیوان و رذلست

که بهر این کثیفان کذایی

هجوم و قتل وعام مانند فضلست!

خداوندی چنین محجور و عاجز

همانا لایق این قاتلانست

که این ضعف و فلاکتهای بارز

نشانی بر شعور جاهلانست

خدایی که بدون تیغ جلاد

بپوسد زیر خاک و گور تاریخ

خدایی که برای فکر آزاد

بگردد صفحه ی منفور تاریخ

خدایی که بدون مرگ و تهدید

میان فکر ایرانی بمیرد

برای آنکه باشد مهر تمدید

ز حکمش جان قربانی بگیرد!

خدایی گر خداوند جهانست

نیازی به شما رذلان ندارد

گر او غمگین ز کار کافرانست

بگو بر کافران خنجر ببارد!

***

ای وطن در چنگ منفور جفا گشتی اسیر

مانده ای در مسلخ دین ریاکاران اجیر

ای شکوه سرزمین و خانه ی آباد من

با هجوم آفت بیگانه ها گشتی کویر

مردمی در کاخ دربار فریب و حیله اند

مردمی در خانه های سرد و ویران و فقیر

تازیان بت پرست ِ بادیه آورده اند

بهر ایرانی خدایی ظالم و نحس و حقیر

آمد آوار جفا در خاک وجدان و شرف

در سرای مردمانی تا ابد پاک و دلیر

نام منحوس عرب آمد به لوح کشوری

کز شکوه نام کوروش بوده آباد و کبیر

Saturday, June 20, 2009

نقش خون

تا که خاکم در کف چنگال شوم دشمن است

خاک شیران خانه ی فریاد خشم میهن است

باید این دیرینه دام حیله را ویران کنید

ورنه تا روز ابد اینجا سرای شیون است

نقش خون مردمی بر لوح ابلیس زمان

حاصل این مکتب فرسوده ی اهریمن است

تا جواب حرف را با جرعه ی خون می دهند

خون ، جواب فکرت ملای پیر و کودن است

پر شده با کاه نفرت کاخ جلادان دین

شعله ای آور که آتش لایق این خرمن است

نوبت ویرانی این نابکاران می رسد

آخر شام سیاه آغاز روزی روشن است...

منصور فرزادی

Wednesday, June 10, 2009

ننگ وطن

ز گور مرده نیاید شفای درد فقیران

به ورد و نوحه نمیرد عذاب و رنج اسیران

همیشه باور او را به صحن خانه کشانم

اگرچه رفته به دار ِ غروب مرده ی  ایران

زکاخ ظالم هرزه صدای خنده برآمد

که شهر سایه بگشته به خاک میهن ویران

شنیده ام ز جفای سکوت مرده ی میهن

ندای رنج سراب و صدای درد اجیران

چو نقش لوح ِ عظیم ِ شکوه و عزت ایران

ز قلب خسته ی میهن نرفته یاد دلیران

همیشه یاد وطن هست سکوت روح وجودم

همیشه یاد وطن باش به یاد ِ میهن شیران

***

ز دشمنان فراوان دین می ترسند

ز منکران بهشت برین می ترسند

چه دین پست و حقیری که پیروان جفا

ازین طلوع حقیقت ، چنین می ترسند

چو در کتاب خرافه نیامده حرفی

ز چرخ و گردش گوی زمین  می ترسند!

بدان که حیله ی تهدید نشانه ی ترس است

کزین سقوط سواران دین می ترسند

ازین همه غم ِ در سینه های آشفته

چنین ز خنجر روح حزین می ترسند

***

وجود دین شیطان ، ننگ ایران

هجوم رو سیاهی رنگ ایران

ریاکاران اعرابی بسازند

هزاران بتکده با سنگ ایران

بپیچد در دل شهر اسیران

به دار مردگان آهنگ ایران

بیاید سایه ی نحس تحجر

به هرکوی و به هرفرسنگ ایران

بیاید شعله ی رنج و تباهی

ز قلب خسته ی دلتنگ ایران

همه آزادی میهن به دارست

غمی فرسوده بر آونگ ایران

خرافات کثیف دین منحوس

بسوزد روزی با فرهنگ ایران

***

درین دین رذل و پر از کینه ها

جواب مخالف عذابست  و دار

وگر چون سپر گردد این سینه ها

به تیر شقاوت شود تار و مار

از این دین منحوس و اهریمنی

ندیدم به جز زهر ویران شدن

از این فکرت رذل و بی میهنی

ندیدم جز آوار ننگ وطن

ازین دین وحشی گریهای ژرف

بجویند نماد و لقبهای پاک!

وگر کس بگوید به این حیله حرف

بیفتد ز تیغ جنایت به خاک

اگر دین رحمت سکوتست و مرگ

هزار مرگ و نفرین به آیینتان

بخشکد خداوندتان همچو برگ

بسوزد جنایات  ِننگینتان

یقین دینتان دین اهریمن است

و ایمانتان لوح بیهودگی

دل سنگتان بدتر از آهن است

و افکارتان راه فرسودگی

شما دشمنانی فرو مایه اید

برای اسیران خاک وطن

چو ظلمت نمادی بر این سایه اید

که پوشانده خورشید پاک وطن

منصور فرزادی

Sunday, May 31, 2009

زنده نخواهی شد

درهمان روز که دیدم همه ماجرای عالم

همه یاوه بود و حیله همه قصه های مبهم

به وجود هیچ و پوچش به هجوم درد و آتش

نه خدا بود و نه شیطان نه بهشت و نه جهنم

نرود ز خاطر ما همه روزگار بلوا

نرود از این توهم  همه لحظه های ماتم

نه به دین کسی بماند نه ز کفر کسی بداند

نه به خنده های فانی برود هجوم این غم

نه جهان مکان جان و نه زمین مکان بودن

نشود کسی به  درد و غم زندگانی مرهم

***

اگر آن جسم فرسوده به گور تیره راهی شد

اگر آن روز نورانی چو زندانِ تباهی شد

بدان دنیای جسمانی سراپا خانه ای پوچ است

چو عمر و روزگاری که همه افکار واهی شد

کسی هرگز نمی آید بگوید راز نیستی را

چرا که عالمش گویی همه رنگ سیاهی شد

همه دنیای انسانها نماد وهم و نابودیست

چو کوه آرزوهایی که خرمن های کاهی شد!

روان آدمی دیگر نگردد تا ابد بیدار

اگر رفتی از این دنیا دگر زنده نخواهی شد

***

خدایی گر خدا باشد ، اسیر نیست

اسیر مفتی و ملای پیر نیست

میان سجده های زاهد شهر

میان خاک متروک کویر نیست

خدایی همره رذلان قاتل

چو دزدانی درین راه و مسیر نیست

خدایی یاور ساتور جلاد

جفای بی نوایان فقیر نیست

خدایی یاورظلم ستمکار

هجوم تیر و درد و مرگ و میر نیست

خدایی دشمن مکر ابو جهل!

که جز در فکر اعدام اجیر نیست

خدایی  خالق صد گور آتش

که جز بر رنج و ویرانی بصیر نیست

در آن دنیا نماد خشم و تهدید

درین دنیا ولی هرگز دلیر نیست

خدایی که ندارم بهتر از اوست

خدایم اینچنین پست و حقیر نیست!

***

از نور سپیدی که چو فانوس جهان است

تا گور خرابی که چو سالوس جهان است

از هیچ بیایند و روند سوی تباهی

اینها همه مجموعه  ی  قاموس جهان است

هر لحظه که آید به سر آغاز  زمانه

مرگ دگری بر تن معکوس جهان است

با رفتن دنیا تو مشو نادم و غمگین 

نابودی ما فکرت  منحوس جهان است

گر مرگ ، به رویای تو آغاز نباشد

پایان همه غصه ی کابوس جهان است

منصور فرزادی

Sunday, April 19, 2009

پیامبر شیطان

به راه و رسم تباهی به باور شیطان

شد از تبار عرب ها چو یاور شیطان

به نام نور خدایش چه حیله ها آورد

شد از رسوم کثیفش پیامبر شیطان

تمام مکر و فریبش در این کتاب پلید

ز حکم حیله بگشته چو دفتر شیطان

به پیروان جفا و به سایه ی تزویر

ببین تهاجم ابلیس و سنگر شیطان

به دین ظلمت اعدام و وحشت شمشیر

بریده جان وطن را ز خنجر شیطان

ز آتش ِهمه تهدید و معبد زنجیر

به قصه های دروغ و به محشر شیطان

به لوح احمقی و روح فکرتی تسخیر

ز رود شهد و شراب و ز کوثر شیطان

به وعده های کثیفی چو حوری تحقیر

وزان بهشت سراسر محقر شیطان

ازین همه صفحات کتاب اسلام است

که رفته زاهد ابلیس به منبر شیطان

تو گویی ظلم محمد نبوده اهریمن

بدان پیامبر جنگ بوده مظهر شیطان

از این همه تن ِ بر دار و مرده می بینم

از این همه ستم و ظلم لشکر شیطان

ز ننگ دین عرب میهن شما گشته

چو موطن تن ابلیس و کشور شیطان

ببین تو کعبه ی بتخانه ی عربها را

شکسته میهن ازین صحن پیکر شیطان

***

پیامبری که تو گویی نماد اکرامست

جهان قتل و فریب و نماد اعدامست

پیامبری که تو گویی جهان خوبی هاست

نشان قتل و فریب و نشان هر دامست

پیامبری همه ظلمت نماد ویرانی

که آیه های سیاه سکوت ایامست

نشان تیرگی و غصه های ایرانی

جفای ماتم این خرقه ی سیه فامست

بخوان میان کتاب جنون ضد و نقیض

دمی کرانه ی خشم و دمی چه آرامست!

پیامبری همه حرص غنیمت و شهوت

شبیه فرعون جانی میان اهرامست

پیامبری همه جنگ و هجوم هر کشتار

به حق که لایق دین کثیف اسلامست

Saturday, March 28, 2009

کشور دیرینه

گویی شده اند نزد خدا بنده ی مامور

در خط ریاکاریشان مردم مزدور

سالوس که آورد بتی بهرعبادت

دانست خدایی نکند این بت مهجور

مابین خدایی که تو داری به خیالت

فرقی نَبُود با بت نادیده ی مستور

از بهر بتان گردن قربانی بریدند

از بهر خدا گردن هر کافر منفور!

بتخانه و قصری که درآن صومعه ها بود

اینک شده از نام خدا ، خانه ی معمور

آن مردم نادان شده ی جهل و خرافات

اینک شده اند در ره او بنده ی مغفور!

در باور این بندگی و برده شدن ها

آواره ی این بادیه چون برده ی مقهور

از معجزه ی گمشدگان هیچ ندیدند

دربند دروغی شده اند جاهل مسحور

در ظلمت صدگونه حجاب و کفن رنج

ماندند درین ظلم و سیه خانه ی محصور

این دفتر بی معنیشان حکم فریبست

احکام سیاهی شده با مکتب دستور

هرگز نشود صحبت یزدان بزرگت

اینها سخنانیست از آن قاتل مغرور

قرآن که بخوانند همه مردم قاتل

مانند همان لنگ و همان حضرت تیمور!

گر فکر کنی این همه از لطف خداییست

مامور جنایت بشوی بنده ی معذور

از صحبت هر زاهد دیوانه شدی کور

با نوحه ی هر بی سر و پا عاشق پر شور

این ناله ندارد سخنی از دل مسرور

جز گریه ی گور و هوس دیدن آن حور!

این آیه ندارد اثری از سخن نور

جز کشتن و دزدیدن و جولان زر و زور

اینرا تو ندانی که همین زاهد مخمور

خود میخورد از آب شراب آور انگور!

ای برده ی ویران شده ی بی دل و رنجور

انگار شدی در ره این بادیه مجبور

گر نیک بفهمی سخن حیله ی منشور

از خانه ی این زهد ریایی بشوی دور

این نکته اگر شد چو بلندای قصیده

مانند کلامی که شود نکته ی مقصور

حقست و حقیقت همه ی گفته ی مذکور

سرخورده مشو از سخن سرکش منصور

***

مثل اینست که ناحق بزنی گردن را

بهر اعدام کنی ، صیقل و تیز ، آهن را

مثل اینست که سنگسار کنی با سخنت

بدن بی رمق و بی کفن آن زن را

مثل اینست که در راهروی زهد و ریا

همره ظلم شوی تا ببری راهزن را

مثل اینست که افکارخودت را بدهی

همچو آن فاحشه ها مفت فروشی تن را !

مثل اینست که در راه سراپای تنت

به عربها بدهی هیبت این میهن را

مثل اینست که از بابت یک گوهر گنج

بفروشی به ریالی همه ی مخزن را

مثل اینست که با شعله ی اعراب کثیف

آتش زهد زنی پیکر این خرمن را

مثل اینست که در دامنه ی کوه بلند

حمد و تشویق کنی آمدن بهمن را!

مثل اینست که در عالم ویرانی و مرگ

همچو فرهنگ کنی حادثه ی مردن را

مثل اینست که در میهن نورانی ما

نقش ابلیس زنی باور اهریمن را

مثل اینست که آتش بزنی خانه ی دوست

تا که آباد کنی مملکت دشمن را

مثل اینست که در مجلس بیهوده ی مکر

عاقل شهر کنی مجتهد کودن را!

مثل اینست که مداح شوی ظلمت قرن

تا نبینی وطن مفتخر روشن را

مثل اینست که در راه همان مفتی شهر

رخت غربی بکشی جامه ی پیراهن را!

مثل اینست که در باورجلاد شوی

تا که اعدام کنی یک زن آبستن را!

مثل اینست که دستی به دو چشمت بنهی

تا نبینی قفس ملتمس شیون را

دگر از درد خیانت چه بگوییم سخن

همچو آبی که بکوبد بدن هاون را

ای که صد یاوه بگویی همه جا در ره دین

هرگز این یاوه ی تو پر نکند برزن را

روزگار میرود و عاقبت این را فهمی

که نیارزد سخن بی اثرت ارزن را...

***

آتش خشم اگر شعله کند در جانم

عالمی شعله شود با سخن سوزانم

گرچه خشکید قلم در نفس افکارم

سخنی بهر تو ای میهنِ جان میرانم

من در اندیشه ی آزادی این کشوررنج

چه بگویم که خودم در قفس و زندانم

گر روم سوی دوصد خانه ی آباد جهان

نشوم شاد که از درد وطن ویرانم

مردمان بر جسد گور عرب میگریند

من بر این اشک فریب با غم دل خندانم

جاهلان از تن اعدام شده ای می خندند

که بر این خنده ی نافهمیشان گریانم

ترسم از مرده ی بردار مجازات نبود

زانکه از میهن جاهل شده ام ترسانم

آنچنان جهل و فریب آمده در باورشان

که من از این همه نادانیشان حیرانم

مردمان در غم آن حادثه سرگردانند

من در این شهر ِ پر از فاجعه سرگردانم

سایه ی موطن من نورخداوند منست

عهد پیروزی ایران همه ی ایمانم

سجده بر خاک تو ای کشور دیرینه ی من

افتخارست که سرباز توام ایرانم

وطن سوخته درآتش آیین دروغ

تا ابد در ره آزادی تو می مانم

***

همیشه در خیال تو بت از فریب ، نشانه بود

ولی بدان که باور ِ خدا بتی یگانه بود

بتی که سوی بیکران جهانی از ستاره داشت

بتی که صحن آسمان برای او کرانه بود

شهاب پرشتاب او به سوی چشم اهرمن

چو تیر خشم شعله ورهمیشه در کمانه بود!

بیامد از سکوت شب خیال و آرزوی تو

حضور بی صدای او توهمی شبانه بود

تمام نقص این جهان بگفتی آیت خداست

که رعد و برق آسمان برای تو ترانه بود!

گذشته در پناه او تمام زندگانی ات

اگرچه تیر غصه ها به قلب تو روانه بود

میان یاوه های تو همان خدای آسمان

به کار بت پرستی ات همیشه یک بهانه بود

***

هنوز هم تو در آن کودکیِ افکاری

که در خیال تباهت بتِ خدا داری

هنوز هم تو به نور و امید دیدارش

میان عالم رویای وهم پنداری

درون باورخواب و سراب پروازی

ولی همیشه دراین باوری که بیداری

بیا و اندکی حالِ فسانه جویا شو

تو در خیال کدامین شکوه دیداری !

میان راز و نیازت خدا نداری تو

که آن بهشت برین را به جان خریداری

برای قامت حوری دوباره خم گشتی

ز ترس آتش دوزخ چو ابر می باری

درون فکر تباهت چه یاوه ها داری

به حق که بنده ی آن نا خدای جباری

فریب و حیله به دین تو آیتی پاکست

چو آن خدای دروغت همیشه مکاری

چنان به روح و روانت نشسته ویرانی

که از شرافت و انسانیت شدی عاری

همیشه لایق توست این بت فرو مایه

که همچو فکرت ننگین آن سبکباری

منصور فرزادی

Monday, March 9, 2009

ظلم فسانه ها

درمسلخ سایه ها نشستن تا کی

با آتش حیله ها شکستن تا کی

تا کی تو درین جفای خواری باشی

با خرقه ی جاهلی گسستن تا کی

در حسرت آسمان آزادی گو

از چاله به چاه سایه رستن تا کی

فریاد شکنجه های ما را دیدی

صد پارچه به چشم دیده بستن تا کی

یکباره ز ابر کینه ها بلوا شد

بر خون زمین مرده جستن تا کی

بر آیت دین پست او می گویی

ای مردم رنج تیره خستن تا کی

با نوحه ی فاسدی عزا برپا شد

بر کشته و مرده ها گرستن تا کی

برخیز و بگو به مردمان میهن

در ظلم فسانه ها نشستن تا کی

***

تا ریشه ی میهن را در خاک و کفن دارم

در موطن ویرانه من راه وطن دارم

چون باور فریاد دیرینه ی فردوسی

من خون نیاکان ایران کهن دارم

در کوی جفا راهی گویی نفسی باشد

انگارکه پروازی در جان و بدن دارم

در میهن ویرانه این خانه ی افسانه

صد آتش جانانه در روح سخن دارم

در گور چو می لرزد این دفتر بی معنی

در باور جان تیری بتخانه شکن دارم

افسوس نمی ماند جز سایه ی افکارم

درجاده ی او باشد این سایه که من دارم

بر جامه ی نامردان صد شعله بسوزانم

گر غیرت ایرانی درآتش تن دارم

***

ندای باوری دارم نگفته درون سینه ام دردی نهفته

که تیری روی پرواز اسیری چو سایه روی افکارم شکفته

به جرم تیرگی های سیاهی به سوی جاده ی دار و تباهی

میان حیله ی مکر و ستیزه بدون دیدن جرم و گناهی

سکوت باور راز نبودن زکوی موطن فانی سرودن

نبودم خائن خوار و ذلیلی برای فاسدی حمد و ستودن!

تو گویی با دل عاصی ثنایی صدایی بابت دام ردایی

و یا از گور هر مکر تباهی که دارد حیله و گوید ریایی

بگو از میهن بی سر پناهت بگو از آتش شهر گناهت

صدای باور رازی بیاور به یاد خانه ی تار و تباهت...

منصور فرزادی

Thursday, February 19, 2009

بتهای شیطانی

اللهِ مستور تو با بتهای شیطانی یکی ست

اعدام مردان رها با رسم قربانی یکی ست

فرجام دنیای ستم چون گور نابودی شود

پرواز ارواح تو با آن چاه بی جانی یکی ست

با دیده ی درد و جفا این سرزمین را دیده ام

ایران جاویدان من با خاک ویرانی یکی ست

بر دار ظالم دیده ای سرهای محکومینشان

منشور کشتار بشر با حکم قرآنی یکی ست

از حرف و مکر فاسدان تا حکم دار شاهدان

می گوید آوارکفن با رنج زندانی یکی ست

در میهن زهد و ریا پر گشته درد و کینه ها

این مرز یاران کهن با شهرظلمانی یکی ست

جلادی چون رسم و هنر محبوب آیات شما

نابودی عقل و شرف با این مسلمانی یکی ست

میگویم این را تا ابد ای مردمان بی خرد

ایمان و دین مسلمین با لوح نادانی یکی ست!

***

اگر این میهن پاکم پر از تزویر قرآن شد

اگر کاخ شه ایران به خاک حیله یکسان شد

بدان می آید آن روزی که ایران می شود بی دین

ز خشم میهن دردی کزین افسانه ویران شد

ببینم روزگاری را که گردد خرقه سوزی ها

مگو این دین فرسوده چو رسم و عهد ایران شد

کنون خوشحال و سرمستی که آزادیِ ایرانی

چو زنجیر گنه کاران حصارو رنج زندان شد

ولی این رسم خونخواری درین حیله نمی ماند

چرا شادی از این تیری که درفریاد وجدان شد ؟

بیاید روز رسوایی برای خرقه ی ابلیس

که این دین از همان اول بساط فکر شیطان شد

بدانید ای مسلمانان عرب منفور میهن بود

که ایرانی ز شمشیرِ ستمکاران مسلمان شد

منصور فرزادی

Saturday, February 14, 2009

سالوس

آمـــدی تا به تـن بتکده سالــوس شوی

تا که رنج دگری در ره کابوس شوی

آمدی تا به سرِ بی خرد آواز کنی

تا براین یاوه ی بیهوده چو قاموس شوی

صحبت دین خود از حافظ و خیام مگو

کی تو عرش سخن و شهپر طاووس شوی

دین تو فکرت فردوسی خوشنام نبود

کی تو مفهوم کلام نفس طوس شوی؟

این فریب تو به جز دام سیه فام نبود

کی براین ظلمتِ ویرانه چو فانوس شوی؟

ای که از باور تو فکرت و اندیش برفت

آمدی سوی کدام صومعه پابوس شوی

ای که درگوش تو صوفی همه جا مکر بگفت

تا کجا طعمه ی این ناله ی ناقوس شوی

چوبه ی دار خرد را تو بر این مکر بساز

پیش از آنکه همه جا خانهء افسوس شوی

***

تاج شاهی را ز سر برداشتند

جای آن عمامه ها بگذاشتند

در میان هر زمین و دهکده

مسجدی بهر عبادت کاشتند

روزگار مدح شاهان پرکشید

نوبت پابوسی ملا رسید

دوره ی پیراهن غربی گذشت

جای آن تسبیح و انگشتر دمید

این زمان برعکس آن کشف حجاب

چادر و چاقچور بدادند و نقاب

تا دگر این مردم ِ آز و طمع

هرگز از ملا نخواهند انقلاب!

چون سیاست در دیانت گشته است

حد تزویر و ریا بگذشته است

هر کجا دیدم به هر دیوار شهر

زهر تذهیب جفا آغشته است

آنکه همرنگ جماعت میشود

وارد تخت رذالت میشود

وانکه رسوا میشود آیین او

دور ازین حکم و سیاست میشود

ملتی دنبال جنگ دیگری

در پی ایجاد ننگ دیگری

عده ای هر لحظه هر جا میشوند

همچو اختاپوس به رنگ دیگری!

یک جماعت بهر پول و مال خود

میکِشند بیگانه را دنبال خود

عده ای مانند روباه میبرند

مردمی را طعمه ی اغفال خود

اینچنین شد سرزمین پاکمان

پر ز خائن گشته صحن خاکمان

این سرا ی کوروش ایران نبود

این نبود آن میهن بی باکمان...

مکرشان این سرزمین را رانده است

کشور دیرینه را سوزانده است

همچنان با فکر مکاران غرب

حکم استعمار ایران مانده است

***

عالمی با صد هزاران عیب پست

درجهان غصه و مرگ و شکست

عالمی اینگونه در ظلم و فریب

بی گمان کار خدایی ناقص است!

***

گر خداوندی پدید آورده است

آدمی را با دو کیسه خاک پست!

پس چرا از روز اول بهر او

دست شیطان پلیدش را نبست!؟

***

آن خدایی که ز شیطان پلید

نقشه ی نابودی انسان کشید

بی گمان اهریمنی دیوانه است

زانکه دنیایی پر از درد آفرید

***

اگر دوزخ بگردد منزل من

مذاب آتشینش ساحل من

بدان الله بی وجدان و نادان

زده مُهرش به اعماق دل من!

***

بدان جرمی ز کافرها نباشد

وز آنان حیله و بلوا نباشد

جهنم کی شود از کافران پُر

اگر مُهر خدا بر ما نباشد!؟

***

اگر عالم پر از خیر و شر اوست

اگر روبه ، بروی منبر اوست

همیشه حاصلِ آن دفتر اوست

تمام فتنه ها زیر سر اوست!

***

تا کی به فریب فاسدان دلبندی

تا کی به کسوف جاهلان آکندی

گر باورعقل را به وجودت آری

از حکمت آن خدایشان میخندی!

***

چرا باید دری را بهر حکمت

بندد تا دهد درهای رحمت

همانا این خداوند کذایی

ز بیکاری کشد اینگونه زحمت!

***

ذهنی که براین خرافه ها کور شود

دنیای وجود او پر از نور شود

کی سوی گذشته های این دین رود

هر لحظه ازین فسانه ها دور شود

***

در حماقت ؛ این مسلمانی همانا رفته صدر

افتخار دینشان یا خندقست یا جنگ بدر

هر گناه و حیله را آسوده انجام میدهند

تا روند سوی محرم یا شب مغفور قدر!

***

قرآن ز تراوشات ذهنی بیمار

بر ملت ما بگشته رنج و آزار

در آیتشان ندیده ام حرف شریف

چون حاصلِ آن خرابه بود و آوار

***

حیله های تیره آیات شماست

آیه ی بیهوده آفات شماست

نور قرآنی که داری در خیال

مخزن شوم خرافات شماست

***

گر خداوندی رها سازد تمام عالمش

تا بگوید قصه با زنهای پیک خاتمش

باید از دیوانگی های خداوندی چنین

ما بخندیم از محمد تا جناب آدمش!

***

گرچه میگویی خدا داند جزای بندگان

از چه رو می آورد بهر وجودش امتحان؟

گر نمیداند سرانجام امورآدمی

پس چرا میگوید او میداند اسرارجهان

***

این یاوه درین راه خرد راه ندارد

جز فتنه و بیهودگی و چاه ندارد

در آیت قرآن محمد نظری کن

بویی ز خداوند تو الله ندارد

***

گرگ به آهو بشود مهربان

میدهد او جان خودش را زیان

گرگ همان زاهد مکار توست

آهوی بیچاره تویی بی زبان!

***

نمازی که ز ترس نار داغ است

ز نور آن بهشت پر چراغ است:

برای آن خدای آسمان نیست

خدایت حوری و غلمان باغ است!

***

گر فکر کنی جهان دیگر داری

در عالم قصه ها تو محشر داری

از ظلم ، گذر کنی و حرفی نزنی

زیرا تو به این فسانه باور داری!

***

اگر الله بگوید حیله خوبست

برایت حیله بی عیب وعیوبست

ولی آنکه ز مکر او بگوید