Friday, October 1, 2010

تمامی اشعار

به نام خرد
به نام ایران
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که درین پرده چه ها می بینم

زنده باد ایران
منصور فرزادی





«رباعی و دوبیتی»
نوشته شده از سال 2006 تا 2010

حاصل کارگه عالم ما چیست بگو
خالق این همه ایام جهان کیست بگو
پیش از این آمدنم عالم جاویـد نبود
بعد از آن مرگ و فنا جای دگر نیست بگو
***
کس پی نبرَد به راز افسانه ی مرگ
هرگز نرود سکوت ویرانه ی مرگ
دنیا که بسان نور شمعی ست وسیع
پر میزند این جهان چو پروانه ی مرگ
***
عالمی باید ولی آخر کجا
تا ابد پایین نمی آید خدا
عالمی کز نیستی آید پدید
عاقبت پر میزند سوی فنا
***
گر تو از بیم جهنم به خدا چنگ زنی
بهر باغ ملکوت حیله و نیرنگ زنی
می رسد روز خرابی که درین عالم درد
بهر این جان عزیزت به خدا سنگ زنی!
***
اندرین راهِ خرد از سرِ اکراه باشد
این همه کفر که درباره ی الله باشد
آنکه فرمود منم معنی «خَيْرُ الْمَاكِر»
ای خوش آن کفر که الله تو روباه باشد!
***
دین همه جا عرصه ی نان آوری ست
جهل بشر منشاءِ دین باوری ست
آنکه سفیدست و سیاه بر سرش
حیله گر و روبهِ خاکستری ست
***
این مردم ما سکوت در خواب شدند
دیوانه ی حیله های اعراب شدند
یا گریه برای سر بی جان حسین
یا در غم آن شهید محراب شدند
***
گویند بهشت و دوزخی ننگین است
کز سوز جهنمش دلت غمگین است
این زاهد صومعه که بهتر داند
آن دوزخ و آن بهشت همین پایین است!
***
سهم من و تو به هر دو عالم باشد
آتشکده ای که آن جهنم باشد
زاهد که به هر دو عالمش باغ بهشت
با حور برین همیشه همدم باشد!
***
در خار و خس و خاو و علف نیست که نیست
در عالم و آدمی هدف نیست که نیست
در کوزه و در سکوت ابریق نبود
جانی به تنِ خاک و خَزَف نیست که نیست
***
تمام سجده هایت بی اثر بود
ز خاک مُهر سر بیهوده تر بود
دگر فهمیده ای این نکته را که
خدا مخلوق احساس بشر بود!
***
خدا ابزار زور ظالمان است
شکوه تاج و تخت حاکمان است
وگرنه کو خدا تا حق بگیرد
اگر او صاحب هر دو جهان است!
***
همانا که نماد مسلمین است
خدایی که چو روح آتشین است
نمی دانم که یزدانت کجا بود
که بی جان و اسیر دام دین است!
***
نه میگویم که مخلوق خدایم
نه میگویم که از دنیا جدایم
به نیروی عظیمی که جهانرا
پدید آورده تعظیم می نمایم
***
آنان که فسانه های ایام شدند
میخانه ی جرعه های این جام شدند
در کالبد دین خردورزیشان
فریاد ترانه های خیام شدند
***
عالمی با صد هزاران عیب پست
درجهان غصه و مرگ و شکست
عالمی اینگونه در ظلم و فریب
بی گمان کار خدایی ناقص است!
***
گر خداوندی پدید آورده است
آدمی را با دو کیسه خاک پست!
پس چرا از روز اول بهر او
دست شیطان پلیدش را نبست!؟
***
آن خدایی که ز شیطان پلید
نقشه ی نابودی انسان کشید
بی گمان اهریمنی دیوانه است
زانکه دنیایی پر از درد آفرید
***
اگر دوزخ بگردد منزل من
مذاب آتشینش ساحل من
بدان الله بی وجدان و نادان
زده مُهرش به اعماق دل من!
***
بدان جرمی ز کافرها نباشد
وز آنان حیله و بلوا نباشد
جهنم کی شود از کافران پُر
اگر مُهر خدا بر ما نباشد!؟
***
اگر عالم پر از خیر و شر اوست
اگر روبه ، بروی منبر اوست
همیشه حاصلِ آن دفتر اوست
تمام فتنه ها زیر سر اوست!
***
تا کی به فریب فاسدان دلبندی
تا کی به کسوف جاهلان آکندی
گر باورعقل را به وجودت آری
از حکمت آن خدایشان میخندی!
***
چرا باید دری را بهر حکمت
بندد تا دهد درهای رحمت
همانا این خداوند کذایی
ز بیکاری کشد اینگونه زحمت!
***
ذهنی که براین خرافه ها کور شود
دنیای وجود او پر از نور شود
کی سوی گذشته های این دین رود
هر لحظه ازین فسانه ها دور شود
***
در حماقت ؛ این مسلمانی همانا رفته صدر
افتخار دینشان یا خندقست یا جنگ بدر
هر گناه و حیله را آسوده انجام میدهند
تا روند سوی محرم یا شب مغفور قدر!
***
قرآن ز تراوشات ذهنی بیمار
بر ملت ما بگشته رنج و آزار
در آیتشان ندیده ام حرف شریف
چون حاصلِ آن خرابه بود و آوار
***
حیله های تیره آیات شماست
آیه ی بیهوده آفات شماست
نور قرآنی که داری در خیال
مخزن شوم خرافات شماست
***
گر خداوندی رها سازد تمام عالمش
تا بگوید قصه با زنهای پیک خاتمش
باید از دیوانگی های خداوندی چنین
ما بخندیم از محمد تا جناب آدمش!
***
گرچه میگویی خدا داند جزای بندگان
از چه رو می آورد بهر وجودش امتحان؟
گر نمیداند سرانجام امورآدمی
پس چرا میگوید او میداند اسرارجهان
***
این یاوه درین راه خرد راه ندارد
جز فتنه و بیهودگی و چاه ندارد
در آیت قرآن محمد نظری کن
بویی ز خداوند تو الله ندارد
***
گرگ به آهو بشود مهربان
میدهد او جان خودش را زیان
گرگ همان زاهد مکار توست
آهوی بیچاره تویی بی زبان!
***
نمازی که ز ترس نار داغ است
ز نور آن بهشت پر چراغ است:
برای آن خدای آسمان نیست
خدایت حوری و غلمان باغ است!
***
گر فکر کنی جهان دیگر داری
در عالم قصه ها تو محشر داری
از ظلم ، گذر کنی و حرفی نزنی
زیرا تو به این فسانه باور داری!
***
اگر الله بگوید حیله خوبست
برایت حیله بی عیب وعیوبست
ولی آنکه ز مکر او بگوید
چو شیطانها پی فتح قلوبست!
***
آنکه بگوید به جهان محشر است
چشمه ی آتشکده یا کوثر است
خود بکشد مردم آواره را
اوهمه جا از همه کافرتر است
***
از هیچ چو آیی بروی سوی تباهی
یک بار دگر پر بزنی سوی سیاهی
محکوم بگشتی تو درین خانه ی ویران
بی آنکه برین خاک کنی جرم و گناهی
***
گرچه صد عمر به خواب و نفسی بیدارم
من ازین مردم همواره به خواب بیزارم
هر که آید به جهان و بنگارد نقشی
بهتر آنست که نقشی ز خرد بنگارم
***
ویرانه ی پر کینه ی دنیا ابدی نیست
در ظلمت و نابودی مردن ، احدی نیست
تا عالم فرسوده چنین رنج و عذابست
آن عالم نابودی ما جای بدی نیست!
***
افسانه ی نا نوشته از من تو مپرس
در خاک غریبه ها ز میهن تو مپرس
تا روح کسی ندیده ای روی زمین
از عالم بی وجود مردن تو مپرس
***
تهدید ِجهنمی خیالی کردی
گفتی که خدای ظالمی میگردی
دیگر چه کسی ز آتشت می ترسد
صد شعله همین جهان ما آوردی!
***
گر مانده به یاوه های تو حیله هنوز
از ترس جهنمش دهان را تو بدوز
در برزخ دین و خرقه ی دوزخ زهد
با آتش دین حیله همواره بسوز
***
گویی به جهان سایه وارد بشود
بی آنکه سوالی از خدایی شنود
مانند کسی که ناگهان با نفسی
بی جرم و گناه به چاه زندان برود
***
نوشتن بهر تو دارد چه سودی
که هرگز صاحب عالم نبودی
اگر بودی تو بر تخت خدایی
تمام فاسدان را می زدودی
***
پایان و تباهی دگر آغاز ندارد
این پیکرِ تو مهلت پرواز ندارد
گر نیک ببینی همه اسرار جهان را
نابودی و ویرانی ما راز ندارد
***
آن که می گرداند این دنیای مرگ
کی بداند روزگار نحس برگ
یا بسازد باد ویرانی او
یا بریزد آسمان را چون تگرگ
***
کوبیدن خرقه های پشمینه چه سود
سوزاندن حیله های دیرینه چه سود
دنیا همه انتهای خاکست و کویر
جوییدن گوهری ز گنجینه چه سود
***
آنکه چرخانَد جهان را اینچنین
کی خبر دارد ز بلوای زمین
چرخ ِ گردان سپهر سایه ها
کی بداند غصه ی قلب حزین
***
هر آنگونه که رویا را برویی
خدا را در همان قالب بجویی
به هر شکلی شود در خاطر تو
خیالت را خداوندت بگویی
***
چو فکر آدمی بی انتها هست
خدای ذهن انسان هر کجا هست
چو افکار همه مانند هم نیست
هزاران خالق و دین و خدا هست
***
بی مرگ و فنا در همه ی عالم کیست
پس حاصل هر چه بوده ای آخر چیست
چون نیک بدیدم همه ایام فنا
در هستی و بودن تو هم هستی نیست
***
گویند تو گر شبی بخوانی قرآن
هر گونه گناه تو ببخشد یزدان
ننگست برین خدا که با وعده و شرط
سازد به دل مرید راهش ایمان!
***
تو از کم بودنت فریاد غم شو
فدای پوچی خاک عدم شو
برای آن بت نحس عربها
به سوی خاک هر بتخانه خم شو!
***
حرف خرد و بتان بیهوده زدی
زندانی این سرای حبس ابدی
فریاد خردمندی تو خیره سریست
تا مانده به فکر ساکنت بی خردی
***
خدای دین رذلان فتنه ساز است
دهانش بهر ویرانی چه باز است
بزن زانو به روی خاک الله
که او محتاج تمجید و نماز است!
***
چو دریایی ز جان و خون مواج
برفته در ره این تخت و این تاج
هزاران جسم بی جرم و جنایت
هزاران مرد آزاده چو حلاج
***
تا جهل تو در وجود ذاتت باقی ست
این قلب همیشه هرزه گردت یاغی ست
انگار که در میان عقلت ، دل تو
بهر خرد و مستی فکرت ساقی ست
***
گویم چه غم و چه کینه داری از غم
کاین گونه دلی خزینه داری از غم
تا روز فنا که لحظه ی آزادیست
صد غصه درون سینه داری از غم
***
تا راه تو در راه دل جاهل توست
افسار خرد به دست قلب و دل توست
این خرقه ی بیهوده اگر راه تو شد
حکمی ز سکوت فکر بی حاصل توست
***
به سراپرده ی این خرقه مزن نقش نقاب
تو درین وهم و خیالات و غم و حیله مخواب
آنکه در عالم رویا گذراند عمرش
روزگارش بشود ماتم کابوس و سراب
***
چو فکر و باورت دین خرافی ست
تمام عالم تو یاوه بافی ست
برای محو یک عمر کذایی
تو هر جایی روی یک لحظه کافی ست
***
اینان که به انکار خدا می تازند
رنگ از سخن حقیقتم می بازند
از ترس نبودن و فنای ابدی
در باور پوچشان خدا می سازند
***
گویی همه ظلمتست و ظلمانی نیست
ویرانکده ای که رنگ ویرانی نیست
در نیستی وجودم آرامی هست
کاندر نفس بهشت نورانی نیست
***
صد بار بگشته ام درین عالم خواب
اما نرسیده ام برین حیله جواب
کاین حال و خیالات همه وهم و سراب
دارد ز فریب و یاوه دیوار نقاب
***
گویی که فنای ما جهانی دگر است
کاین بودن و یا نبودنت بی اثر است
در نیستی ِ معنی و بی معنایی
بنگر که وجود ما همین یک سفر است
***
ز آتش می خروشم رنگ خون را
که ویران میکند عقل و جنون را
ببین آتش چگونه روسپید کرد
ز خاکستر ، زغال تیره گون را
***
چون عاقبت کار جهان را بشنیدم
از یاوه ی فرسوده ی این حیله بریدم
آخر ز میان همه افکار کذایی
تا پوچی این عالم بیهوده رسیدم
***
گیرم که صدای گریه ات را شنود
گیرم که تنت میان آتش نرود
در نور بهشت و در برِ حوری دشت!
صد سال تباه گر بمانی چه شود؟
***
ای که از ترس شدی بنده ی بتهای سراب
تو ز تصویر حقیقت سر ادراک متاب
خواندن نام خدا از سر دینداری نیست
بنده ی خود شده ای در طلب حور و شراب
***
هر روز چگونه در جهان ِ همه درد
آسوده بمانم که نماند غم درد
انگار که شادی دل و باور خوش
گشته همه آرزو برین عالم درد
***
انگار که این جهان ما یک خواب است
پندار وجود آن خدا یک خواب است
فردا که بیاید و بگردد دیروز
گویی که تمام روزها یک خواب است
***
ز دنیای رها چیزی ندیدم
به جز این رنگ پاییزی ندیدم
به غیر از روح آونگم به دارش
در این ویرانه آویزی ندیدم
***
بر خون دلم هجوم خفاش بگشت
پندار حقیقتی که چون فاش بگشت
بر لوح غم و ز سایه های ابدی
آمد به وجود مرده نقاش بگشت
***
سرابی سرد و بی روح است دنیا
سکوت مرگ و اندوه است دنیا
تو بنگر لحظه اي دنياي ويران
ز جسم مرده انبوه است دنیا
***
چه تن ها آمدند و جان بدادند
دگر از مادر گیتی نزادند
نه خاکند و نه روحند و نه سایه
همه بیهودگی هایی به بادند
***
گلستانم زمین خار و خس بود
وجودم آتش و درد نفس بود
ازین زندان دین رَستم ولیکن
همیشه جای من کنج قفس بود
***
خدا را رحمتی عادل بگویی
به صحرای عدم هرگز نرویی
جواب ظلم ظالم را ندادند
چگونه اجر کارت را بجویی
***
گرچه جای حرف ما در قبر نیست
هیچ راهی در جهان جز صبر نیست
بهر خورشید سیاه جهل ِ دین
حرف ما غیر از غبار و ابر نیست
***
تا نیابیم روزگار اصلمان
در خزان ماند تمام فصلمان
می زنیم امروز ما نقش خرد
تا که فرداها نسوزد نسلمان
***
گرچه میهن را عربزاده فروخت
کس دهان درد ایران را ندوخت
تا خرد آید به نسلهای دگر
نسل ما در راه نادانی بسوخت
***
بدان غربی به اسلامت نتازد
که در بازی شطرنجش ببازد
چو ایران در نفهمی ها بماند
کسی ویرانه را از نو نسازد
***
ز دزدان و کثیفان و حقیران
هزاران فتنه بر خاک دلیران
چه دینی بهتر از دین عربها
برای شعله بر تاریخ ایران
***
این گونه خدای کعبه را می یابی
با حیله و خشم و خصلتی اربابی
زانو تو بزن به روی خاکش لیکن
دانم نرسی به کعبه ای اعرابی
***
چو دین و خرقه از ذهن تو فرسود
روی دنبال اسراری ز معبود
خدا را پاسخ عالم مجویید
کسی زین طبل تو خالی نیاسود
***
خیالاتی که بهرت بی اثر بود
خدای این جهان و این بشر بود
سوالی بی اثر با پاسخی پوچ
جوابی کز سوالش یاوه تر بود
***
تا بقای آدمی گور فناست
تکیه گاه جهل نادانان خداست
ما رویم و زنده می ماند خدا
زانکه جهل آدمی بی انتهاست
***
زمین یک نقطه از فریاد صفر است
که آغاز همه همزاد صفر است
بدیدم اختران و کهکشان را
تمامش گردش اعداد صفر است
***
به عالمی همه نابود و دلهره شاید
میان بود و نبودش تفاوتی باید
ندیده ام به سرای توهم بودن
که غیر درد و تباهی به ما بیفزاید
***
من از هر فکر و هر راهی بریدم
که از این بحر ویرانی شنیدم
همه دنیا سوالی بی جوابست
که غیر از پوچی دنیا ندیدم
***
وجود عالم از اول غلط بود
جهان یاوه و مهمل غلط بود
نرو دنبال حل جدول عمر
که حتی رمز این جدول غلط بود
***
رضا و علی و محمد خداست
برای نفهمی که معبد خداست
امام زاده یا هر بت دیگری
که هر خانه هر جا بیابد خداست
***
اگرچه غصه در تو بر قرارست
برایم گریه هایت خنده دارست
بدان این کار تو دیوانه وارست
که ملا روی امثالت سوارست
***
عقل می گرید اگر دنیای ویران بنگرد
گاه می خندد اگر این دین و ایمان بنگرد
گاه می داند نمی داند چرا در این جهان
باید این آزادگی را پشت زندان بنگرد
***
بارها با خودم بگویم آن همه باور کجاست
آن همه معنای بی معنای این دفتر کجاست
آتشی آمد وجود خرقه را ویرانه کرد
لحظه ای بنگر غبار و گرد و خاکستر کجاست
***
همه زیبایی دنیا سراب است
که هر کاری کنی رنج و عذاب است
به پوچی میرسی مانند ذاتت
اگر بینی که پشت این نقاب است
***
هجوم درد و ماتم دیده ام من
جهنم را به عالم دیده ام من
خداوند وجود آدمی را
چو دربان جهنم دیده ام من
***
اگر جانت رود دیگر نباشد
که آغازی درین آخر باشد
چو جانی نامده در عالم پوچ
وجود او همان بهتر نباشد
***
بیدار مشو که باوری خفته شوی
فریاد مزن که لحظه ای گفته شوی
در شهر جنون و سایه در فکر نرو
کز راز جهان چو روح آشفته شوی
***
ز اسرار نهانی ما چه دانیم
که ما مخلوق ادوار جهانیم
برای آخرت زاری نکن تو
به دریای عدم چون قطرگانیم
***
پندار تو در خواب نهانت پیداست
کابوس غم و شنیده های رویاست
با غیب مکن حواله کاین یاوه ی فکر
برخواسته از هجوم هر باور ماست
***
گرچه جانست هنوز در نفس و خون تنم
من بدانم که نماند نفسی در بدنم
من که امروز شوم خاطره ی فرداها
همچو خوابست و خیالی همه ی زیستنم
***
ای منتظر منجی افسانه ی خویش
ای شاهد هر شعله براین خانه ی خویش
اين ساخته ی مسلك فرسوده ی توست
برخیز و بشو منجی ویرانه ی خویش
***
هنوز هم تو بخواهی میان این زندان
كسی كه بهر تو گردد چو روح زندانبان
تمام فتنه ی میهن ز دین الله ست
میان مسلك هرزان چه مانده ای نادان
***
خیانتی كه بدیدم ز فهم هم میهن
ندیده ام ز هزاران دسیسه ی دشمن
چه داند او كه درین عصر مرگ و ویرانی
ز نام و ننگ خدایان چه كرد اهریمن
***
واعظ آلوده هر یاوه نخواند تا ابد
گرچه این را رهبر هرزه نداند تا ابد
غرش شیران ایرانی برفت و نیست شد
نعره ی خرهای اسلامی نماند تا ابد!
***
رهبر خوكان دین و قصه ی روز فرج
ذهن معلول كثیف و پای عفریت فلج
حاصل اعمال ملای جفا را بنگرید
بس كه دزدیها نموده دست او گردیده كج!
***
این رهبر هرزان و همه بی پدران
از پیکر او جرم و جفا شد فوران
بر قبله ی آلوده ی او می چرخند
همواره فراورده ی احشام و خران!
***
خداوند سراپا نور و تقدیس
از این خلقت بشد پیشانی اش خیس
که آورده چنین ملای رذلی
ز گند نطفه ی ننگین ابلیس
***
یقین به عالم فانی اگر خدایی بود
وجود هرزه ی او را به شعله میفرسود
ولی به حکم سکوت و عدالت نابود
به خانه های شیاطین یکی دگر افزود
***
به روی پیکر میهن سقوط خفاشان
سکوت مردم درد و صدای کلاشان
تمام پاکی این خاک ِ تا ابد جاوید
بگشته خانه ی ویران به دست عیاشان
***
به زیر چادر این هرزه های اسلامی
فساد و فاحشگی بوده است و بدنامی
به رخت تیره بگردی ز دیده ها پنهان
که در فساد و کثیفی تو شهره ی عامی!
***
از نام کثیفان تو خدا میسازی
صد حیله و نیرنگ و جفا میسازی
هر دم ز فراورده ی این دین پلید
خود میکشی و تعزیه ها میسازی
***
بر آتش وجدان که نداری دستی
دستان وطن را ز شقاوت بستی
اینک که خران را تو بخوانی «مردم»
دانی که سگی علیه مردم هستی
***
کثیفی که کند کوک بسیجی
پدید آورده مفلوک بسیجی
چو از انسانیت خالی شدی تو
بگشتی شهره به «خوک بسیجی»!
***
آن رهبر پستی که جفا افروخته
بهر تن خود گنج و طلا اندوخته
ای امت بیچاره بدانید آخر
نزدش بشوید چو مهره هایی سوخته
***
بلندیهای پوچ منبر پست
برای امتی در باور پست
همانا دین اسلام را شناسید
ازین گارد بسیج و رهبر پست
***
چو درین رخت سیه فاحشه پنهان نشود
ننگ بدنامیتان دیو گریزان نشود
ای کثیفان تبه فاحشگی کار شماست
تیرگی تا به ابد نور درخشان نشود
***
آنکس که برین خاک ندارد غیرت
ناموس فروشد و نخواهد عزت
امروز شدی برده ی این خرقه ولی
فردا بروی پی کدامین خفت؟
***
شمشیر نشد حریف اعراب کثیف
آمد به وطن رسوم و آداب کثیف
امروز بشو به فکر فرسوده حریف
تا دور شود هجوم این خواب کثیف
***
ز عمامه ات فکرتی تیره ای
مپندار که بر خاک ما چیره ای
لقب های خود را تو باور نکن
که هم هرزه نامی و هم شیره ای!
***
به زیر پای او گشته تر و خیس
سگانی که در آنجا می زنند لیس
چو اهریمن شود معبود تقدیس
به گِردَش می رود همواره ابلیس
***
دینی که سراپا سخنی غمزده بود
از معبد ابلیس ِ پلید آمده بود
آن مسجد الله تو از روز نخست
همواره برای این بتان بتکده بود
***
تا مشت گره کرده به شمشیر نگردیم
آسوده ازین مسلخ زنجیر نگردیم
وقتی که رود پیکر هرزه به سر ِ دار
از دیدن این منظره ما سیر نگردیم!
***
آن كوزه گری كه كوزه ها می سازد
همواره به كرده ی خودش می تازد
گر ساخته با صنع قلم اين همه را
از بهر چه آنرا به زمين اندازد
***
هر خاطره ی نیک و بد از یاد رود
فردا که تنت به سوی جلاد رود
امروز که زنده ای بپاخیز که عمر
در لحظه ی نانوشته بر باد رود
***
آنکس که چنین جهان غم را آمیخت
از عاجزی اش بر سر خود خاکی ریخت
وز پاسخ این مردم ِ در رنج و عذاب
دانم که خودش را به طنابی آویخت!
***
گفتا که گرفته عالمی با انگشت
دارد همه ی ستاره ها را در مشت
گفتم که بمرده این خداوند شما
زیرا که ز شرم خلقتش خود را کشت!
***
آنکس که برای ما حسابی دارد
در هر دو جهان خود عذابی دارد
از بهر عذاب و رنج این آدمیان
در عالم غیبش چه جوابی دارد؟
***
ما در شب سرد و غرقه ی گردابیم
در سایه ی مرگ و ساحل مردابیم
این خیره سران ز مهر یزدان گویند
اما همه جا کینه و غم می یابیم
***
آنها که میان سرخوشی ها بودند
در لحظه ی غصه،عابد معبودند
چون نقش خرد به فکر ما راهی شد
بتهای درون ذهنمان فرسودند
***
همانا فکرت این مار تاریخ
بجوید نام یک جبار تاریخ
یکی بهرش بیارد آینه تا
ببیند چهره ی کفتار تاریخ!
***
همیشه آتش و رگبار مرگ برخیزد
ز دین حیله چو سیلاب خون می ریزد
گر این وقاحت و پستی شکوه دین خداست
خرد چگونه بدین راه سایه انگیزد
***
در خرقه ی رذلان ز شرافت اثری نیست
هر جا که ببینی همه ناپاکی و پستی ست
همتای شما را نتوان دید به عالم
جز گله ی کفتار و سگان حامیتان کیست
***
انگار که حاکم جهان ابلیسست
هرچند که در رخت خدا تلبیسست
در خانه ی شوم اهرمن می بینم
هر گوشه ز روح تیره اش تندیسست
***
دینتان بهر شنا منتظر آبی بود
همچو کابوس کثیفی که پی خوابی بود
همه دیدند درین خدعه و نیرنگ شما
انقلابی که نبود و همه قلابی بود!
***
این همه سر که درین خرقه ره اعدامند
همه با حکم خدای تو درین فرجامند
در میان وطن جهل و خرافات ، هنوز
مردم خیره سری منتظر اسلامند!
***
در دست وطن تیغه ی شمشیری نیست
جز آتش و خون فکرت و تدبیری نیست
اکنون همه جا زوزه ی کفتاران است
در وادی این جنگ کهن شیری نیست
***
فریاد و خروش مردمان را دانند
همواره درین ترس فنا می مانند
آشوب و همه هجوم مزدوران را
با حکم فسانه انقلابش خوانند!
***
در ذات شما دانه ی دین کاشته اند
پندار و خرد را همه برداشته اند
در مسلخ تیرگی و افکار پلید
صد پرچم مکر و حیله افراشته اند
***
اگرچه تا به ابد در جهان خدایی نیست
خدای ذهن بشر آرزوی جاویدیست
جهان سایه و اندوه و غصه را بنگر
بگو خدایی ِاین عالم تباهی چیست؟
***
از خرقه ی مردار در آنسوی تعفن
یابی تو به دست لجنی گوی تعفن
آنقدر تن مرده به آیین تباهیست
آکنده بگردیده همی بوی تعفن
***
تا که نیرنگ و جفا را به خدا مینامند
تا که این توده اسیر لجن اسلامند
مردمی منتظر نور خدایند ز چاه
عده ای در دل چاه منتظر اعدامند
***
کار این خرقه ی ویرانه و غارتگر زر
غیر دزدی و جنایت نبود رسم دگر
همچو ساتور علی صاحب شمشیر دوسر
در همه عالم اسلام همین است هنر!
***
عاقبت در روز تو تیر سکوتت می رسد
فوج تاریکی بر آن موج هبوطت میرسد
رهبر هرزه بدان با خشم یاران وطن
روزگار مردن و روز سقوطت می رسد
***
معنی اسلامشان طاغوت بود
تیر و تانک و ترکش و باروت بود
جسم آزادی به دوش هرزگان
در میان سایه ی تابوت بود
***
همیشه روح بی جان و حزینی
اگر در انتظار او نشینی
خدا ، مضحک ترین نوع دروغست
تو گر این عالم ویران ببینی
***
خدایی ، دین رذلان می تراشد
که با خشمش جهانیرا بپاشد
درین دنیای پوچ و بی عدالت
همان بهتر خداوندی نباشد!
***
جز فاحشگی و سنت فحاشی
جز هرزگی و جنایت و عیاشی
در عالم اسلام نبینی هرگز
ای آنکه به دنبال خدایان باشی
***
گر نور خدا را ز نجف می جویی
در خاک کویری تو صدف می جویی
انگار که در خرقه ی اسلام کثیف
از مردم هرزه گو شرف می جویی
***
در مملکت منجیِ در چاه نشین!
هر قتل و جنایت و رسوم ننگین
در کشور آیین عرب یافت شود
این بوده فراورده ی دین و آیین
***
میان خرقه ی همسان جنگل
مسلمان می شود حیوان جنگل
درین ویرانه کفتاری چو رهبر
که باشد غیر آن سلطان جنگل
***
تیرگی رنگ خدا گشت و سپیدی ز کفن
خانه ها بوی تعفن بشداز دین لجن
سیک هندی و درفش تیره ی اللّهیان
گشته خفاشی بروی شیر و خورشید وطن
***
در عالم بلوا نه تو راهی و نه من
در خاک تباهی نه تو شاهی و نه من
بشناس حقیقت جهان را گرچه
تابوت عدم را نه تو خواهی و نه من
***
دین تازی را به قعر چاه نابودی بریم
آتشی را در میان خرقه ها می آوریم
در ره رسوایی آیین و کیش تازیان
ما همه سرباز خاک پرغرور کشوریم
***
ملتی زین قفس دین جفا سوخته شد
زیر زخم وطنم زهر عرب دوخته شد
گرچه آتش بزدم چهره ی منحوس تو را
حیف ِ آتش که به عکس تو برافروخته شد
***
به روی صخره ی آهن، تگرگ یعنی صفر
میان رنگ خزان نور برگ یعنی صفر
برای مثبت و منفی آدم و اعداد
سکوت سایه و آغاز مرگ یعنی صفر
***
این لحظه های فانی گویی میان مرگند
در گور نحس دنیا تاج و کیان مرگند
تنها عدالتی که دیدم به حکم عالم
اینست کل مردم ، محکومیان مرگند!
***
با امید پوچ تو دنیا نمیگردد بهشت
با خیال ساده ای ، رویا نگردد سرنوشت
در خیال و این همه اوهام پوچ و بی ثمر
تا همیشه سایه ای روشن نگردد نور زشت
***
اینها همه از اول و آخر دزدند
از لشکر و تا داخل سنگر دزدند
مسئول و مدیر و هرکسی را یابی
مانند تن نعشه ی رهبر دزدند
***
دینی که فراورده ی بیمارانست
معبود وجود پست دینداران است
یادی که ازین دین جفا می ماند
بدنامی خرقه ی سبکباران است
***
حکومتی که به آیین و خرقه آلودست
به جز به قتل و تباهی دمی نیاسودست
شبیه قلعه ی شیطان و حیله ها بودست
چنین که عمر جهان را ز کینه فرسودست
***
خدایگان نهان را نبین به دنیایت
که هیچ آیه نبینی ز نور فردایت
به انتظار خدای خیال و وهم سکوت
به چاه سایه رود آسمان رویایت
***
بگو که کار رسولت چه بوده ای نادان
چه بوده غیر سران بریده ی انسان؟
تمام دانش دنیا ز غرب کافر بود
خرافه حاصل دینست و خرقه و ایمان
***
ز حفره ای بدمد ناگهان امام زمان!
که خون و شعله بریزد به آسمان جهان؟
امید فکر تباه و کثیف این رذلان
فسانه های دروغست و کشتن انسان
***
روزی که وجود رذلشان را دیدند
بر واژه ی وجدان و خدا خندیدند
اینها به چه اندازه حقیرند که چون
سگهای علی خامنه ای گردیدند!

از شکاف سرخ دریایی که می جوشد ز خون
تا سکوتی که لباس سایه میپوشد ز خون
از گلستانی که دارد شاخه های شعله ور
تا شرابی که خدای حیله می نوشد ز خون
***
کشتی نوح بشد غرقه ی خوناب خرد
راه موسی چو شکافی شده بر بحر جسد
بر محمد همه جا شعله ی ابراهیمست
همچو بتخانه شده آن همه بتهای احد
***
عاقبت مرگ مرا حکم تو بر میخیزد
سایه ام را به تن غمزده می آویزد
همچو خاکستر دردی به سر شعله غم
روح حلاج من از چشم خدا می ریزد
***
تن شکسته ی آن بیگناه بر دارست
جنازه های وطن زیر چنگ کفتارست
درین میانه ببین توده ای که می خوابند
به وهم آنکه خدایی همیشه بیدارست!
***
آیه ها را بنگرید و چوبه ی دین شما
جسم او آونگ قرآنست و آیین شما
آتش قعر جهنم را ببین کز گفته ام
رفته در اعماق جان دین ننگین شما!
***
بر سر قبر خدا جهل عرب می چرخید
نام اهریمن و فریاد غضب می چرخید
همچو این گردش بیهوده درین عالم پوچ
در دل روز همی قاصد شب می چرخید
***
این طایفه از نطفه ی اعراب پلیدند
از نام و ره و خاک وطن هیچ ندیدند
از بهر تن مرده ی اعراب بیابان
بر خود قمه و خنجر و زنجیر کشیدند!
***
این کفر که اینک شده افسانه ی پنهان
فریاد شود در نفس مردم ایران
این نور حقیقت چو بتابد به جهالت
ویرانه شود خانه ی الله کثیفان
***
تا کی به سر منبر آلوده نشینی
روزی رسد ای هرزه ی بیچاره ببینی
کز سوختن دین عربهای لجن گو
با شعله ی قرآن خرافی تو قرینی
***
اسلام لجنزار تو در سایه بمیرد
قرآن تو زین سوره و این آیه بمیرد
این مکتب و این فرقه و ادیان دروغی
از ریشه فنا گردد و از پایه بمیرد
***
مردم همه فهمند که این خرقه فریبست
در دین کذایی همه شک بوده و ریبست
در آیه و در سوره و در نام خدایان
ساتور و سر و دار و تنی روی صلیبست
***
افشا چو شود دین عربزاده ی کلاش
رسوا بشود آینه ی خونی ِ خفاش
از چهره ی فرسوده ی دزدان مدینه
صدگونه نقاب افتد و این حیله شود فاش
***
روزی که خدایان ِ تن ِعرش ببارند
سرهای بریده همه فریاد برآرند
بر وسعت ِ این خونکده ی خاک اسارت
بی جرم و گناهست سرانی که به دارند
***
ذات شیطانی فرو ریزد ز آیین ستم
خون میان گنبد اهریمنانست و حرم
گشته بوی مردگانی زنده با خشم و جفا
مانده با رسم حریصانی ز دنیای عدم
***
خاک و خاکستر ببارد بر زمین خون و درد
تا بپوشاند غبار ِاین کویر مات و سرد
تا که مهتاب شب تاریک و بی روح خزان
دشنه ها را زندگی بخشد برای این نبرد
***
خاک جاویدم بسوزانم تن اهریمنت
روح و جانم ذره ای گردیده بر جان و تنت
کعبه ی اعرابیان را ما به آتش میکشیم
تا که در گور محمد هم بسوزد دشمنت


اشعاری که چند سال پیش «در اکتبر 2005»
در ابتدای بی دینی نوشته ام

1- «ترسیم»
نه به تایید بگویم سخن از کار خدا
نه ز افکــار بجویم همه انکار خدا
اگر او نیست بگو عالم معنی ز کجاست
اگر او هست بگو لحظه ی دیدار خدا
شرط انصاف نباشد که بگویم بی عشق
من ندیدم اثری از همه آثار خدا
شرط ادراک نبود بی خردی در فکرم
که بگویم همه جا هست به انظارخدا
نشنیدم سخنی یا اثر از عالم شهر
که زمین دایره شد با سر پرگار خدا!
عشق او هست ولی لحظه ی دیدار نبود
او کجاست تا بشوم عاشق و دلدار خدا
بعد از این مرگ کجا می روم آخر تو بگو
سخنی راست نبود از همه گفتار خدا ؟
زاهد این یاوه مگو مکر تو باور نکنم
تا نبینم سخن از پیکر بیدار خدا
در کویر نفس مرده ی ما هست هنوز
همه جا صحبت آن رحمت بسیار خدا
آن یکی گفت ز لطف و کرم و خوبی او
آن یکی از ستم و هیبت جبار خدا
آن یکی گفت حکایات خداوند یهود
آن یکی از تبر و آتش غدار خدا
گفته اسلام مبین آیت کشتار بشر
یا از آن فکرت شیطانی و مکار خدا !
ساده باور مکن آوازه ی ادیان دروغ
صوفی پست نبود مسند ابزار خدا
هر کسی یاوه ی خود را به قلم میراند
هر که ترسیم کند چهره و رخسار خدا
زاهد رذل که در مسند زورست و مقام
از چه رو او نشود شیخ خریدار خدا ؟
می چرد در چمن حیله و تزویر و ریا
مسجد و بتکده را کرده چو بازار خدا
من ز عرفان خدایی نشدم عارف دین
شدم آن بنده ی بی دین و ریاکار خدا
زندگی میگذرد در گذر عمر ولی
نشود فاش سراپرده ی اسرار خدا...

2 - «هست یا نیست»
نمی دانم خدایی هست یا نیست
ولی دانم که این جانی خدا نیست
از این خاک پر از درد و تنفر
یقین دانم که ویرانی جدا نیست
نباشد دینشان دین خدایی
که جز ویرانی و رنج و بلا نیست
قفس حتی میان ِ باغ باشد
همانست و کسی در آن رها نیست
ز دین خدعه هر راهی بجویی
بدان راهی به نور آریا نیست
جهنم عاید این سرزمین شد
و تا روز ابد غیر از جفا نیست

3 - «آتش قدسی»
نور تابانی بدیدم روی ایوانی عجیب
در هوایی آشنا وهاله ای محو و غریب
گفتم ای نور خدایی تو که هستی بگو
گفت در باور تو فکرت من نیست نصیب
گفتم ای ریشه ی دیرینه ی افکار الیم
چه خیالی که به جانم شده ای نقش مهیب
هیبت نام تو بر آیت ما بود نشان
جمله ی یاد تو بر خانه ی ما بود خطیب
در ره و فکر تو بودن چو فرازست ، نشیب
این تویی بر نفس مرده ی ما رنج و رقیب
گرچه بر نور تو ای آتش قدسی که نرفت
چه سرانی به سر ِ دار و چه تن ها به صلیب
ز وجود نفحات تو برین روح خیال
حیف باشد که شوی در ره منفور فریب

اشعار خردورزی
نوشته شده از سال 2006 تا 2009
«فریاد آزادی»
فریاد آزادی بزن ای کشور ویران من
ای کشور ویرانه ها ای میهنم ایران من
ای سرزمین آریا ، ای میهن بی انتها
برخیز و خود را زنده کن ای کشور افسانه ها
هم دین و هم جانم تویی ، همواره ایمانم تویی
این را بگویم تا ابد فریاد وجدانم تویی
روح پریشانت منم سرباز بی جانت منم
این را بدان تا روز مرگ تنها نگهبانت منم
رستم نمی آید دگر ای مردمان در به در
این یاوه گویی های ما هرگز ندارد یک اثر
فرزند خاک آریا در این جنهم شد رها
فریاد آزادی بزن ای کشور بی انتها
فریاد ایرانی چنان آتش زند اسلامشان
روزی بگردد دینشان چون شعلهء آتشفشان

«مرگ ایران»
مرگ ایـران مـی شود فـریاد آزادی نصـیب
حکم آن یا چوبهء دار است و یا درد صـــلیب
من در این شهر سیاه صد روح بیجان دیده ام
جسم ویران دیده ام در قعر این چاه مهـیب
دخترانی دیـده ام از شـدت فقر و نیاز
تن فروشی میکنند با ظاهر پاک و نجـیب
من جوانها دیده ام در دود وهـم و اعتیاد
بی پناهانی که میگردند در این شهرغریب
مردمانی دیده ام در حسرت یک نان شب
یا فقیرانی که بیمارند و می خواهند طبیب
ای ریاکاری که از حرف من و امثال من
همچو یک دیوانه میگویی سخنهای عجیب!
تو برای ماندنت در مسند این تاج و تخت
فکر مردم را ربودی با چنین مکرو فریب
در ره آزادی ایران جـاویدان من
دین ننگین شما همواره خار است و رقیب...

«نور اسلام»
نور اسلام شما از تابش شمشیر بود
ریشهء این دینتان در مسلخ زنجیر بود
رحمت آیینتان یا سنگ بود یا تیغ مرگ
فارغ از هرگونه فکر و اندکی تدبیر بود
فکرتان خون بود و تدبیر شما گردن زدن
کارتان یا نوحه و یا سجده و تکبیر بود
خرقه ی شوم شما در مکتب روی و ریا
از همان روزی که آمد کار آن تزویر بود
آن بهشت و دوزخ و آن حیله ی بی انتها
بدترین نقش خیال از عالم تصویر بود
حکم این دین سیاه و محفل اهریمنان
حاصلش یا گریه و یا ناله ی شبگیر بود
این همه حرف تباه و گفتن از کار گناه
از وجودِ صد حدیث و آیه و تفسیر بود
ای جوانی که هنوز هم مانده ای در سادگی
لحظه ای با خود بیندیش و مگو تقدیر بود!
میهن آبـادمان مانند یک ویـرانه گشت
بی خرد بودیم از ایران همین تقصیر بود

«خرقه»
آن همه سال که او حیله ی دنیا میکرد
در دل شهر شما چوبه مهیا میکرد
مردم پیر و جوانرا به سرِ دار سپرد
بعد از آن او سخن از مکتب و فتوا میکرد!
هر دم از انجمن و مجلس پیران خرفت
آیه و تبصره ای تازه تمنا میکرد
حرف شرم آوری از دفتر و اوراق سیاه
با هزار آیت بی پایه هویدا می کرد
اندرین حرص و طمع واعظ بی شرم شما
صد حکایت ز دل خون زلیخا میکرد
قصه ی عاد و ثمود و سخن از کشتی نوح
یا سخنرانی از آن آتش موسی میکرد
با زکات و صدقاتی که ربود در مسجد
سقف ویران شده را گنبد مینا میکرد
هر دم از عالم اوهام و خیالات محال
مهمل و یاوه ای در صومعه پیدا میکرد
چه شفایی که شود کور ونبیند چشمی
آنچه روحانی ز آیین مسیحا میکرد
آن جوانی که تنش را به طناب آویختند
از چه رو مسجدِ بتخانه تماشا میکرد
حافظ آن روز که این خرقه ی پشمینه بدید
از همین رو غزلی راهی فردا میکرد
گرچه این نظم پریشان نشود فاش ولی
شاید از هر سخنش خرقه ای رسوا میکرد

«فنای وطن»
رسم این خانه به تعبیر تو آشوب نبود
که درین دین شما آیت معیوب نبود
آن بگویم که درین آفت اسلام شما
جز فنای وطن و میهن مغلوب نبود
آخراین صومعه ی مرگ چه حاصل دارد
حاصلی جز بدن و مرده ی مصلوب نبود
نکته ای بود در آن روضه ی شبهای خدا!
جز صدای فلک از ناله ی مرعوب نبود
صورت یوسفشان گر اثری! خوب نبود
آن حکایات غم و غصه ی یعقوب نبود...
آنچه سالوس کذایی بسرودن بگرفت
در نهانخانه و افسانه ی مکتوب نبود
یا بگویم سخن از رخت سیاهان حجاب
که سراپرده ی او را دل محجوب نبود
سر زحسرت که چرا بی خردی شد کارم
تا فنای خودم از مردم مغضوب نبود
خوشتر از خاک تو ای میهن جاویدی من
قبله ای بهتر از این خانه ی مخروب نبود
تا مگر نور تو را باز به ایران بدهند
که خدای عربی حضرت محبوب نبود
یاد ایران عظیمی که حرمخانه نداشت
عالمی بود که در باورسرکوب نبود
رسم آبادی و آزادی ایران کبیر
از صدای زدن گردن مضروب نبود
همچو حلاج بگو از همه اسرار نهان
ورنه « منصور» درین بادیه منصوب نبود

«دار»
کفن جویان ، به دار تن چو بیدارند بردارند
که دینداران حیوانرا چو می بینند بیزارند
عذاب دود جانش را کسی اینجا نمی بیند
زوال روح در باطن چو می بینند می بارند
خدای بی پناهانی که می خواهند می نامند
بتان بی زبانی را که می سازند می کارند
بدین آیین رمالی هزاران خانه می سازند
ولی فریاد ایران را به روی دار میدارند
دوای درد بی شرمان کسی هرگز نمی دارد
اگرخوابیده اند آری که هم بیدار و بی دارند
سرشت راز محجوبان خدا را هرزگی دیدند
که در محراب ملایان نمازآرند ، ناز آرند!
توعمری با خداجویان که میدیدی بازارند
بگوشرح سبک باران همه زورند و آزارند
سخن گویند اللهان که دنیا را بنا کردند
چرا این راز گر دانند نمی گویند پرگارند؟!
«بدین درگاه حافظ را چو می خوانند میرانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بردارند»
نبینی خیر از دینی که زاییدند آن مستان
که دینداران بی ایمان سیه کاران پندارند

«راه دین»
مـیـروی سوی عذاب و انتهای چاه دین
ایـن تــباهی میرسـد ازابـتـدای راه دین
تا کـی آن سجاده را معراج بـتها میکنی
عقل را پُر میکنی با کیسه های کاه دین
آن رسول مکر را باید ببینی با دو چـشم
باز کـن چـشـم خـرد تا بنـگری روباه دین
آن خدای مهربان اســـرار می دانـد ولـی
با ریــاکـاران نـدارد کـار این آگـاه دیـن!
بانگ «لا اکراه» را سر می دهد این نا خدا
سـربداران را ببـین تا بنــگری اکـراه دین
او که رحمان و رحیم و مهربانست و کریم
از چه رو دم میزند:«گردن بزن بدخواه دین»
وعده ی فردای مرگی را که گوید حیله است
زانکه در بند مقامست و شکـــوه و جاه دین
کـوه را میـخی کـند بـر پـایـه هـای آسـمان؟
ننــگ بـایـد گفــت بـرایـن دانـش الله دین
ننــگ بر ایــن آیــه هـای آتشیــن بی وجود
بر ســجود جـاهـلان و فکــرت کـوتــاه دین
جــان سـربـازان بـگـیرد تـا نـیابـد او گزنـد
زنـدگـی را ســوختیم با حـیله های شــاه دین
گرچه دانی دین تو مکر و دروغست و فریب
هـمچنان زانـو بزن ای بنـده ی درگـاه دین

«عالم مرگ»
ماجرایی به سراپرده ی آن عالم نیست
به سرایی که درآن خاک تن آدم نیست
عالمی ساخته اند از همه اوهـام مـحال
که درآن روح تو را جای غم و ماتم نیست
قـصـه ای را کـه بـگویی و ندانـی آخر
کاین خیالات نهان برغم تو مرهم نیست
این همه حرف و حدیث و سخن یاوه سرا
همه آمال درونست و وجودش کم نیست
شعله ی دوزخ و فواره ی صد آتش شوم
چشمه ی زمزم و آن باغ خوش و خرم نیست
چه طمع کار و کثیف این عرب یاوه پرست
که پس از مرگ به جز فکر زن و همدم نیست!
شـوق دلجـویی حور و مَلَک و باغِ بهشت
همه غیر از ســخنی بی اثر و مبهم نیست
عالمی نیست به جز عالـم نابـودی مـحض
کـه بـه انـفاس فـنا بازدمـی را دم نیست
گرچه حق داشته رویای بشر این همه سال
که جهان جای امیدست و مکان غم نیست!
مدح افسانه ی دورسـت و خیالات اسـیر
گـل پژمـرده مـکان نفـس شـبنم نیست
تو نـدانی بـه سحـرگـاه ازل تا به عــدم
بـهر این روح بشر محکمه ای مَقدَم نیست
عالــم مـرگ ز اسـرار وجـودیست بعید
که بدین راز عظیم هیچ کسی محرم نیست
آسمـان نیست مـکان همـه ارواح جهان!
جـای ارواح نبود جـای تن مـا هم نیست

«خزان»
مردانگی را میکشد آیین اسلام شما
سرها به یغما میبرد این تیغ اعدام شما
حکم سیاه زاهدان مکر و فریب عابدان
همواره می آید نشان از دین پر دام شما
پیر و جوان بی قرار درمانده ی خار وحصار
تا کی رود بالای دار آنکه نشد رام شما
این خائنان بی سواد ویرانه ی فقر و فساد
فرسودگان اعتیاد این بوده فرجام شما
ایران پاک آریا همچون سرای مرده ها
ویرانه گشت این خانه با دین سیه فام شما
گشته چو مردار عمود آنکه زبانش سرخ بود
نظمی که از راهش سرود: آیین بد نام شما
سرهای سبز بی بدن رنگ سفیدش از کفن
خون جوانان وطن پر گشته در جام شما
با حیله های غربیان ایران پاک و جاودان
می ماند اینجا در خزان با دین خودکام شما
ای فرعونان روزگار دنیا نباشد ماندگار
می آید آن روز فرار تخریب اهرام شما

«بهتر آنست»
بهتر آنست که من کافر عالم باشم
تا که طماع هزار چشمه ی زمزم باشم
گر بهشت جای هوسرانی حور و عربست
پس همان نیک که در کوی جهنم باشم!
چه بهشتی که شود قیمت ویرانی ما
چه ثوابی که فقط در ره ماتم باشم
میهن پاک من اینجا بشود دوزخ درد
تا که با نوح و مسیحای تو همدم باشم!؟
ای که بیهوده بگویی سخن از عاد و ثمود
من نه آنم که پیِ قصه ی مبهم باشم
من نه آنم که درین دشت پر از لاله ی سرخ
به عزای کفن و خون مُحرَم باشم
این همه راز خداوندی او فاش مکن
که به دنبال ره عقل مُسَلَم باشم
در جهانی که خدا مظهر نابودی ماست
بهتر آنست که من کافر عالم باشم

«دین تباه»
بهر سجاده ی دینم می فرسوده خریدم
که ازین دین ریا کار سخنی خیر ندیدم
برو ای عارف و اینجا تو مگو حرف خدایی
که ز عرفان خدایت به چنین کفر رسیدم
در همان روز که دیدم سخن دین تباهت
چه سخنهای عجیبی ز خدای تو شنیدم
من همان روز که دفتر بگشودم به حدیثت
خط بطلان سیاهی به حدیث تو کشیدم
قصه ی خیبر و خندق به چنین شور نخوانید!
که به شمشیر تفکر سر این خرقه بریدم
دگر این نوحه مگویید که بسی بانی شرمست
که من این دلق ریا را همچو سجاده دریدم

«زنده باد»
زنده باد آزادی ایران جاویدان من
زنده باد آبادی مرز دلیران کهن
افتخارست این چنین در وادی ویرانه ها
در ره آبادی این خانه ها ویران شدن
آن جوانانی که سرو سبز بودند سالها
گشته اند چون لالهء سرخی به تلبیس کفن
زنده باد آن مردمانی که ز فریاد درون
داده اند جان را برای راه جاوید وطن
از هزاران ضجه و صد ها جنایات فجیع
از صلیب رنج تا زنجیر وآزار بدن
این همه جان رفته است و میهن ویران ما
پر شده از ناله ها و کینه های مرد و زن
خنجر خشمی زنم بر پیکر آیینشان
از تمام نفرت و از شعله های جان و تن

«ویرانه»
دریـن بیغولـهء ویـران هـمه در وادی دردند
که دنـبال خداونـدی دریـن ویرانه میگردند!
به دیـن تـیرگی هایت ببین فریـاد بی جان را
تـمام مـردم ایـران همیـشه روح دلـسردند
تو ای در خـواب طـولانی نـمی بینی ریاکاران
از آن اللّه دیـوانـه چـه بـر روز تـو آوردند؟
مگو دیگـر حـکایـتها از آن شـیر خـداوندی
نمی بینی که این مردان همه حیوان و نامـردند
از ایـن دین سبـکبـاران هـمه در راه آزارند
هـزاران سـرو ایرانی چو پاییز و خـزان زردند
ز صـدها نوحه ی پست و هزاران حرف شرم آور
ببین ایران جاوید را که چون ویرانـه اش کردند

«کوروش»
شکوه و شاه ایرانی که می گوید تو در خوابی
هنوز با راه جـاویدت نمـاد نـور و اعـجابی
جلای تختِ جمشید و شکوه شیـر و خورشیدی
تـو با نـام گـهربارت بسـان نـور مـهتابی
هنـوزعرش سـتونهایت خلـیج فارس زیبایت
بکوبـد نعـره بر جانِ سکنـدرهـای اعرابی
خـدایم نـور ایـران و تویـی مـعبود ایمانم
بـدان بر قبله ی شیران تو مـنزلگاه محرابی
غرور خشم ایرانـی تو هستی مرد جـاویدان
بـرای مردم آزاد هـنوز هـم شـاه و اربابی
ولـی افسوس که آن مـیهن ندارد نور تابانی
دگر آن مـرز آبادی شـده ماننـد مـردابی
صدایت میکنم کوروش تو سالار جـهان هستی
دگـر ای شاه بی مانـند درین ویـرانه نایابی

«خدا مرده است»
ای که احادیث عشق هوش تو را برده است
هیچ ندانسته ای جان تو آزرده است
آن همه ذکر و سجود بهر خدای وجود
حیف نیاورده سود زانکه خدا مرده است!
تا به کجا راز عشق آن همه آواز عشق ؟
مونس پرواز عشق حمدِ تو نشمرده است
عالم عشاق درد رفته ز آفاق درد
زانکه درین باغ سرد یک گل پژمرده است
محفل آن سینه چاک قصه ی مجنون خاک
دست خداوند پاک این همه نسپرده است
این همه آیین و دین باورجانی حزین
رنج سیاهی درین مردم افسرده است
مجلس شوم عزا نعره برای خدا
حاصل این ناله ها باطن سرخورده است
مجلس ترحیم او کی رسد ای یاوه گو؟
یاوه مگو مو به مو زانکه خدا مرده است

«فرمان مرگ»
ظلم و تباهی نرفت آتش اسلام کجاست
راه کجا می رود خانه ی فرجام کجاست
پیکر آن بی گناه طعمه ی آونگ دار
عدل خداوند پاک لحظه ی اعدام کجاست!
این همه نا داوری نورخدایی نبود
صوفی بدنام شهر خانه ی ایتام کجاست
نیست خدایی که هست فهم زبانش عرب
قصه ی قرآن مگو سوره ی انعام کجاست!
او که بگفت آدمی از گِل و خاک آمده
هیچ ندانسته بود پاسخ ابهام کجاست
ننگ به فرمان مرگ در ره آییتان
نیست جوابی بگو زاهد بدنام کجاست
دین به راز آورد دام هزاران سراب
نیک ببین آیتی دین پر از دام کجاست
بانگ خدایی نبود تا به سرای عدم
یک اثر از خالقِ این همه ایام کجاست
عالم عرفان و عشق وعده ی بیراهه بود
حال بگو دوزخ و آتش خیام کجاست
گورسرایی که هست منزل دیرینه را
پیکر ویرانه ی خانه ی اجسام کجاست
خاص و عوام رفته اند طعمه ی خاکند و بس
هیبت فرعون برفت خالق اهرام کجاست
گرچه تو هم میروی سوی فنای وجود
لیک نداند کسی مرده ی آرام کجاست

«علی ای همای وحشت»
علی ای همای وحشت تو چه آفتی خدا را
که به نیزه ها کشیدی سر و گردن جدا را
به خدا که در دو عالم اثر از بشر نماند
چو علی بریده باشد رگِ گردن بقا را !
به جز از علی که هفتصد سرِ بیگناهِ بدبخت
ببُرد به تیغ شمشیر نفس غریبه ها را ؟
به جز از علی که دارد به دو سرْ جلای ساتور
که به حکم مصطفایی ببریده دست و پا را
چو به قتل ، شرط بندد ز میان بی شرمان
چو علی که میتواند بزند سر و قفا را
نرو ای گدای مسکین در خانه ی مصیبت
که به تو حواله دارد دو سه فحش ناروا را
تو بدان سواره دزدیست که ازآن غنیمت جنگ
ببرد به سوی خانه همه کیسه ی طلا را
ز بساط این کنیزان به غنایم اضافی
چو علی که می رباید همه دخت دلربا را؟
نه بشر توانمش خواند نه ز نسل آدمیان
متحیرم چه نامم شه دزد بی حیا را
به زبان شوم و نحسش که بلاغه الکتابش
به جهان بلا فکنده همه آیت جفا را
نروم بهشت موعود که اگر علی ببینم
بکشم چو دوزخــــآتش همه صحن کبریا را
نروم بهشت آری که اگر روم به آنجا
به رسول و حوریانش نکنم کمی مدارا
تو نخوان قصیده ام را که بسی ملول گردی
ز جناب شیر قصاب! تو بخوان ابوعطا را
همه شب در این امیدم که نسیم باد پاییز
ببرد ز خاطر من رخ زشت مرتضی را
به ولای مستِ مستان ز نوای شیر پَستان
سخنی حساب گفتن چه خوشست شهریارا

«عید حیوان»
در عید حیوانیتان حیوان قربانی کنید
با خوی کفتاریتان نشخوارِ حیوانی کنید
دررسم کشتاری چنین بر سفره های مومنین
آن هیکل بیهوده را مشغول مهمانی کنید!
صد شکر ابراهیمتان از لطف نور بیکران!
گردن نزد بیچاره را صد رقص روحانی کنید
آنگاه ز افلاک و فلک قوچی بیاورد آن ملک!
حالا مسلمانان شهر در بزم خوشخوانی کنید
این سنت رذل عرب کار رسولی بولهب
ای ابلهان روزگار تقلیدِ آن جانی کنید
با حیلهء بیگانگان در محفل دیوانگان
چون نعره ء گاوی عظیم آواز قرآنی کنید!
بر آن طواف کعبه اش نوری پرید از جعبه اش
آن چهره ء پوسیده را با گور نورانی کنید!
از باطن اعراب پست اللهتان نالیده است :
تا میتوانید مومنان هردم هوسرانی کنید
افکار نادانیتان پایان ندارد همچنان
بهر بهشت و دوزخِ فردا مسلمانی کنید
عقلی نگردد کارگر درحیله می ماند بشر
این عمر ویران گشته را در گور نادانی کنید
بیهوده میگویم سخن ای خائنان بی وطن
با مدح رذلان عرب بر تخت سلطانی کنید!

«امام خیالی»
چگونه منجی عالم ز قعر چاه شماست ؟
چگونه خانه ی نحسش میان راه شماست !
یکی دگر ز هزاران بتست و میدانید
که حیله ی دگری از بت تباه شماست
حکایتی که بگویید از آن امام زمان
بسان آن رخ ملای نورِ ماه شماست!
هزار ننگ به جهانی که منجی اش اینست
به حق که لایق دین خرافه خواه شماست
به هرکجا که ببینم کفن ز محفل او
مثال پارچه ی منحوسِ آن کلاه شماست !
تمام مکتب پستش برای مسند زور
نشانه ی همه کاخ و نماد جاه شماست
چــنین امام تباهــــی نیامده هـرگز
چوکوه مکر و فریب از خیال کاه شماست
شکوه کشور ایران به رنگ تیره بگشت
که دام میهن از این حیله ی سیاه شماست
ببین امام زمانت همیشه محتاج است
چگونه چاه گدایی قصور شاه شماست !
به مردمان حماقت همیشه می گویم:
چرا امام خیالی چو سر پناه شماست ؟
چنین بتان دروغی درین سرای ریا
همیشه مانع آزادی و رفاه شماست
اگر چنین شده این خاک میهنت ایران
سکوتِ بی خردی آتش گناه شماست

«چاه بتکده»
از آن فسانه ی سردابِ سامره شده آغاز
کشیده کار تباهش به چاه مضحک دمساز!
همیشه یاوه بگویند: برون بیا تو ز چاهت
رسد به گوش فلک این صدای نعره و آواز
که ای امام دروغی بیا تو از دلِ گودال
برای عالمِ فانی کمی بزن پرِ پرواز!
بساط حیله ی ابلیس نماد آیتشان است
بدان که راه سیاهش به اهرمن شده انباز
مکن تو راه خرد را به چاه بتکده تحقیر
مکن خرافه ی دین را برای فکر خود اعزاز
ببین به جمع خدایان به حیله های ریایی
میان این همه بتها همین شده بت ممتاز!
به سوی این بت منحوس و این تحجر عقلی
تو تیر فکر و خرد را به سوی باورش انداز

«اسلام پلید»
از دین شما بر تنتان تار تنیدست
جز مرگ و تباهی همه عالم چه شنیدست ؟
افسوس که گر فکر کنی باور پوچت
یا منتظرِ آتش و یا آبِ اسیدست !
گردن زدن و هرزگی و جهل و خرافات
اینها همه از تابش قرآن مجیدست
ای عاشق مولای عرب هیچ ندانی
ایران تو از دین عربها چه کشیدست
هرگز تو نفهمی سخن از راز حقیقت
کاین شاه شهیدان سر ایرانی بریدست
بازار کنیزان و رخ دخت شهنشاه
بنگر که حسینت زن ایرانی خریدست!
زنجیر و قمه گر بزنی بر سر و دوشت
عباس تو مانند همان شمر و یزیدست
این گریه و زاری تو از بهر چه دردیست ؟
گر باغ برین جای غریبان شهیدست!
ویرانه بگوید که درین راه چه خونها
از قامت شمشیر مسلمان نچکیدست
این را تو ندانی که ازین مردم وحشی
در مزرعه ی میهن ما گله چریدست
آن کعبه ی اعرابی و آن مسجد ملعون
از هیبت این کشور ما خون مکیدست
رسمی شدن غارت و اعدام و جنایت
مجموعه ی این مکتب اسلامِ پلیدست
ای دوست جوان این همه را نیک بیاندیش
هرچند که در باور تو فکر بعیدست!
از حرف و حدیث و سخن دین مبینت
جز فتنه براین کشور ویران نرسیدست
مغلوبِ خرد کن سخن یاوه پرستان
کاین حیله ی تاریخ ز ادوار مدیدست

«دزدان مدینه»
بهر بدن مرده ی دزدان مدینه
همواره بزن با قمه ای بر سر و سینه
از کار یزید ، ابن زیاد ، خولی ملعون!
پر کن قدحِ جان خود از نفرت و کینه
از مردن چندی عرب تازی بی جان
از بابت زاری زدن چشم سکینه
ای آدم بیچاره بزن بر سر و رویت
بر جامه ی فرسوده بزن وصله و پینه!
گویند حسینی که خودش بی سر و جان شد:
«آید به تو یاری برساند چو سفینه!
گر تو شده ای بند گرفتاری دنیا
از بابت نذری بنما خرج و هزینه
والله حسین میدهدت چند برابر
او گشته دگر صاحب و مسئول خزینه!»
آری شده ایام عزاداری و اُمــــت
با گله ی گاوان شده اند همچو قرینه!

«جنگ طمع»
حیله ی اهریمنان کرده برایت کمین
گرچه تو باور کنی حقه ی پستی چنین
راه خدایی نبود راه دروغ حسین
او پی گنجینه بود تا بشود شاه دین!
مسند تاج عرب فکرت او برده بود
تا که از آن حرص و آز اسب طمع شد به زین
او همه ی قوم و خویش بهر تسلط بداد
سوز خدایی نبود عشق طلا و نگین!
قصه ی آن کربلا جنگ طمع بود و بس
ای تو سیه پوش شهر بهر چه هستی حزین ؟
پاره مکن پیکرت با قمه ی تیز جهل
زانکه نگردی تو با حورِ بهشتی قرین!
کی برسد لعنتت بر تن شمر و یزید
کی بشود راه تو سوی بهشتِ برین
آدمِ فاقد ز عقل ! خنده بیاورده این:
گریه برای سرِ تازی صحرا نشین!
باور مجهول تو پر شده از خشم و کین
مکر و خرافاتشان گشته به عقلت عجین

«نادانی خلق»
حکایاتی ز صدها فکر جاعل ، شده بر عقل تو دیوار حائل
که بر این گریه ی دیوانه وارت ، بخندد هر که دارد مغز عاقل!
بگو ای بی خرد آخر چه دین است ، که بهر یک عرب جانت حزین است
اگر تقدیر اللهت چنین است ، چرا بر سر زنی انسان جاهل !
تو گویی آن خدایت داده دستور ، که مولای تو را بنموده در گور
بگو آخر گناه شمر منفور ، که او هم بوده است در نقش قاتل!
کنون آید صدای این ندایت ، صدای نعره ی مدح و ثنایت
بدان این گریه ها و ناله هایت ، همه بیهوده است و پوچ وباطل
اگر خوش می چرد ملای مکار ، اگر فکر تو را دارد چو افسار
به ذهنت میزند صد تیر پندار ، چرا که خاطرت را کرده غافل
ببین سرچشمه ی صدگونه آفات ، هجوم مسلخ رنج مکافات
بزن تیری به این دین خرافات ، اگر داری به جانت عقل کامل
اگر خود را تو یک انسان بگویی ، خرد را باید از جانت بجویی
تو از قلب ودلت هرگز نپویی ، که هر چه میکشی می آید از دل
چه گویم دیگر از ویرانی خلق ، از این فریاد سرگردانی خلق
کز این جهل و از این نادانی خلق ، شده سلطانشان ملای سائل!

«دام مدید»
به یک حادثه ، عالم آمد پدید
هزاران سوال از رموزش دمید
بشد ناتوان در جواب آدمی
و انسان خدا را ز جهل آفرید!
گذشت از چنین خلق معبودشان
ولی کس خدای جهان را ندید
درین مسلخ درد و خوف بشر
برای خرد تار آیین تنید
هر آنکس که نادان ز قومش بدید
خودش را به حکم رسول برگزید!
یکی قصه ی مار و موسی بگفت
که چوب و عصایش چو ماری خزید!
و آن یک بگفت ماجرایی دروغ
از آن قوم لوط و ثمود پلید!
هزاران حکایت ز نوح و یهود
و آن قصه های سراسر بعید
پیاپی از آن چاه اوهام خلق
حکایات ایوب و یوسف پرید!
سرانجام به صحرای خشک عرب
جهان ماجرای محمد شنید
که با زور شمشیر و گردن زدن
به کامش نمود مردمان را مُرید
محمد از آن دینِ حرص و هوس
زنان را به زنجیر شهوت کشید
دل جاهلان را ز مکرش ربود
سر عاقلان را به تیغش برید
به آنها ابوجهل و نادان بگفت
به حکم خدایش شکمها درید
برای تجاوز به اقلیم پارس
عرب با رسولش به قدرت رسید
و این خاکِ میهن چو ویرانه شد
ز شمشیرشان خون ایران چکید
چو یک گله از مهد غارتگران
عرب در سرای بزرگان چرید
هر آنکس قیام وطن را بخواست
از آن طعم تیغ مسلمان چشید
و حالا تو ای عاشق اهل بیت
به نور حسینت چه داری امید؟
عرب دشمن خاک ایران توست
چه فرقی نماید حسین و یزید!
تو یاری مخواه آدم ساده لوح
که اجداد او خون ایران مکید
بخوان تا بفهمی کلام فریب
که قرآن ندارد پیامی مجید
بزرگی نبینی در این دینشان
شده بهر افکار شیطان کلید
دراین راه پوچ و سراسر تباه
نرو زانکه هرگز نگردی شهید!
از این تیرگی های راه سیاه
نیابی تو پندار پاک و سپید
اگر این جهالت گرفتی ز عقل
اگر خونِ فکرت به مغزت جهید
بزن آتشی بر رسوم کثیف
بیار در وجودت تو فکری جدید
بدان که خدایی ندارد وجود
مشو طعمه ی مکر دام مدید

«بتخانه»
بتشکن آمد و بتخانه ی نیرنگ بساخت
مسجدِ بتکده را با کفن و سنگ بساخت
خرقه ی اهرمن و صومعه را زنده نمود
از جوانان وطن مرده ی آونگ بساخت
آتش جنگ که در باور و فرهنگ نبود
ناگهان شعله ی بیهوده ی این جنگ بساخت
اوکه تکبیر برایش چو ندا بود ز عرش
با صدای خفقان نغمه و آهنگ بساخت
نسل ایرانِ جوان را به ره دین بسوخت
روح افسرده ای از مردم دل تنگ بساخت
او خودش همچو بتی بود ز بتها بدتر
زانکه با دست خدا مسلخی از چنگ بساخت
آن همه از ره آیین خرافات بگفت
تا ازین خرقه ی شوم دام سیه رنگ بساخت
همچو آن دفتر بی معنی آیین تباه
بهر کشتاربشر مکتب و فرهنگ بساخت
بتشکن !تو بت و سالوس خرافات شدی!
که وجود تو براین میهن ما ننگ بساخت

«مفتی»
نان مفتی ها ز نادانی خلق کودن است
ترس ملایان ز دانایی و فهم میهن است
علم عالم را به حکم و حیله ویران میکنند
نزد آنها دانش و فرزانگی اهریمن است!
آنکه رسوا کرده بتهای فریب و خدعه را
نزد تاج و مسند و مکر خدایان دشمن است
ترک کوی منبر دیوانگی را کی کنند
یاوه گویی بهر این گنج ردایی مخزن است
بهر این دیوانه های احمق فرسوده مغز
فصل و ایام بهاری ماه سرد بهمن است!
فضل و نورخرقه ی مخروبه دارست و جفا
صوت موسیقی اللهِ روانی شیون است
گر بگویی آیه های پرفریب و حیله را
حلقه ی دار اسیریها به دور گردن است
دین منحوس وسیاه جیره خوران را ببین
بهترین راه ریاکاران جانی کشتن است
از چه میگویم برای مردم بیهوده راه!
وضع ملا نزد عام و خاص میهن روشن است

«نسل سوخته»
میهن ویرانه با دین شما افروخته
حاصل این خرقه ی بیهوده نسلی سوخته
اشک و آتش بر تن خاک خدایان ریخته
با طناب دارتان لبهای ایران دوخته
خانه ی مخروبه با آیینه ها آمیخته
خون میهن در دل این شیشه ها اندوخته
خائن از گور خرافاتش خدایی ساخته
هیبت خاک تو را بهر عرب بفروخته
آن خدایی را که داری سوی ایران تاخته
این فریب وحیله را دین خدا آموخته!

«سالوس»
آمـــدی تا به تـن بتکده سالــوس شوی
تا که رنج دگری در ره کابوس شوی
آمدی تا به سرِ بی خرد آواز کنی
تا براین یاوه ی بیهوده چو قاموس شوی
صحبت دین خود از حافظ و خیام مگو
کی تو عرش سخن و شهپر طاووس شوی
دین تو فکرت فردوسی خوشنام نبود
کی تو مفهوم کلام نفس طوس شوی؟
این فریب تو به جز دام سیه فام نبود
کی براین ظلمتِ ویرانه چو فانوس شوی؟
ای که از باور تو فکرت و اندیش برفت
آمدی سوی کدام صومعه پابوس شوی
ای که درگوش تو صوفی همه جا مکر بگفت
تا کجا طعمه ی این ناله ی ناقوس شوی
چوبه ی دار خرد را تو بر این مکر بساز
پیش از آنکه همه جا خانهء افسوس شوی

«استعمار»
تاج شاهی را ز سر برداشتند
جای آن عمامه ها بگذاشتند
در میان هر زمین و دهکده
مسجدی بهر عبادت کاشتند
روزگار مدح شاهان پرکشید
نوبت پابوسی ملا رسید
دوره ی پیراهن غربی گذشت
جای آن تسبیح و انگشتر دمید
این زمان برعکس آن کشف حجاب
چادر و چاقچور بدادند و نقاب
تا دگر این مردم ِ آز و طمع
هرگز از ملا نخواهند انقلاب!
چون سیاست در دیانت گشته است
حد تزویر و ریا بگذشته است
هر کجا دیدم به هر دیوار شهر
زهر تذهیب جفا آغشته است
آنکه همرنگ جماعت میشود
وارد تخت رذالت میشود
وانکه رسوا میشود آیین او
دور ازین حکم و سیاست میشود
ملتی دنبال جنگ دیگری
در پی ایجاد ننگ دیگری
عده ای هر لحظه هر جا میشوند
همچو اختاپوس به رنگ دیگری!
یک جماعت بهر پول و مال خود
میکِشند بیگانه را دنبال خود
عده ای مانند روباه میبرند
مردمی را طعمه ی اغفال خود
اینچنین شد سرزمین پاکمان
پر ز خائن گشته صحن خاکمان
این سرا ی کوروش ایران نبود
این نبود آن میهن بی باکمان...
مکرشان این سرزمین را رانده است
کشور دیرینه را سوزانده است
همچنان با فکر مکاران غرب
حکم استعمار ایران مانده است

«بتهای شیطانی»
اللهِ مستور تو با بتهای شیطانی یکی ست
اعدام مردان رها با رسم قربانی یکی ست
فرجام دنیای ستم چون گور نابودی شود
پرواز ارواح تو با آن چاه بی جانی یکی ست
با دیده ی درد و جفا این سرزمین را دیده ام
ایران جاویدان من با خاک ویرانی یکی ست
بر دار ظالم دیده ای سرهای محکومینشان
منشور کشتار بشر با حکم قرآنی یکی ست
از حرف و مکر فاسدان تا حکم دار شاهدان
می گوید آوارکفن با رنج زندانی یکی ست
در میهن زهد و ریا پر گشته درد و کینه ها
این مرز یاران کهن با شهرظلمانی یکی ست
جلادی چون رسم و هنر محبوب آیات شما
نابودی عقل و شرف با این مسلمانی یکی ست
میگویم این را تا ابد ای مردمان بی خرد
ایمان و دین مسلمین با لوح نادانی یکی ست!

«رنج زندان»
اگر این میهن پاکم پر از تزویر قرآن شد
اگر کاخ شه ایران به خاک حیله یکسان شد
بدان می آید آن روزی که ایران می شود بی دین
ز خشم میهن دردی کزین افسانه ویران شد
ببینم روزگاری را که گردد خرقه سوزی ها
مگو این دین فرسوده چو رسم و عهد ایران شد
کنون خوشحال و سرمستی که آزادیِ ایرانی
چو زنجیر گنه کاران حصارو رنج زندان شد
ولی این رسم خونخواری درین حیله نمی ماند
چرا شادی از این تیری که درفریاد وجدان شد ؟
بیاید روز رسوایی برای خرقه ی ابلیس
که این دین از همان اول بساط فکر شیطان شد
بدانید ای مسلمانان عرب منفور میهن بود
که ایرانی ز شمشیرِ ستمکاران مسلمان شد

«مسلخ»
در مسلخ سایه ها نشستن تا کی
با آتش حیله ها شکستن تا کی
تا کی تو درین جفای خواری باشی
با خرقه ی جاهلی گسستن تا کی
در حسرت آسمان آزادی گو
از چاله به چاه سایه رستن تا کی
فریاد شکنجه های ما را دیدی
صد پارچه به چشم دیده بستن تا کی
یکباره ز ابر کینه ها بلوا شد
بر خون زمین مرده جستن تا کی
بر آیت دین پست او می گویی
ای مردم رنج تیره خستن تا کی
با نوحه ی فاسدی عزا برپا شد
بر کشته و مرده ها گرستن تا کی
برخیز و بگو به مردمان میهن
در ظلم فسانه ها نشستن تا کی

«ایران کهن»
تا ریشه ی میهن را در خاک و کفن دارم
در موطن ویرانه من راه وطن دارم
چون باور فریاد دیرینه ی فردوسی
من خون نیاکان ایران کهن دارم
در کوی جفا راهی گویی نفسی باشد
انگارکه پروازی در جان و بدن دارم
در میهن ویرانه این خانه ی افسانه
صد آتش جانانه در روح سخن دارم
در گور چو می لرزد این دفتر بی معنی
در باور جان تیری بتخانه شکن دارم
افسوس نمی ماند جز سایه ی افکارم
درجاده ی او باشد این سایه که من دارم
بر جامه ی نامردان صد شعله بسوزانم
گر غیرت ایرانی درآتش تن دارم

«سایه»
ندای باوری دارم نگفته درون سینه ام دردی نهفته
که تیری روی پرواز اسیری چو سایه روی افکارم شکفته
به جرم تیرگی های سیاهی به سوی جاده ی دار و تباهی
میان حیله ی مکر و ستیزه بدون دیدن جرم و گناهی
سکوت باور راز نبودن زکوی موطن فانی سرودن
نبودم خائن خوار و ذلیلی برای فاسدی حمد و ستودن!
تو گویی با دل عاصی ثنایی صدایی بابت دام ردایی
و یا از گور هر مکر تباهی که دارد حیله و گوید ریایی
بگو از میهن بی سر پناهت بگو از آتش شهر گناهت
صدای باور رازی بیاور به یاد خانه ی تار و تباهت...

«بادیه»
گویی شده اند نزد خدا بنده ی مامور
در خط ریاکاریشان مردم مزدور
سالوس که آورد بتی بهرعبادت
دانست خدایی نکند این بت مهجور!
مابین خدایی که تو داری به خیالت
فرقی نَبُود با بت نادیده ی مستور
از بهر بتان گردن قربانی بریدند
از بهر خدا گردن هر کافر منفور!
بتخانه و قصری که درآن صومعه ها بود
اینک شده از نام خدا ، خانه ی معمور
آن مردم نادان شده ی جهل و خرافات
اینک شده اند در ره او بنده ی مغفور!
در باور این بندگی و برده شدن ها
آواره ی این بادیه چون برده ی مقهور
از معجزه ی گمشدگان هیچ ندیدند
دربند دروغی شده اند جاهل مسحور
در ظلمت صدگونه حجاب و کفن رنج
ماندند درین ظلم و سیه خانه ی محصور
این دفتر بی معنیشان حکم فریبست
احکام سیاهی شده با مکتب دستور
هرگز نشود صحبت یزدان بزرگت
اینها سخنانیست از آن قاتل مغرور
قرآن که بخوانند همه مردم قاتل
مانند همان لنگ و همان حضرت تیمور!
گر فکر کنی این همه از لطف خداییست
مامور جنایت بشوی بنده ی معذور
از صحبت هر زاهد دیوانه شدی کور
با نوحه ی هر بی سر و پا عاشق پر شور
این ناله ندارد سخنی از دل مسرور
جز گریه ی گور و هوس دیدن آن حور!
این آیه ندارد اثری از سخن نور
جز کشتن و دزدیدن و جولان زر و زور
اینرا تو ندانی که همین زاهد مخمور
خود میخورد از آب شراب آور انگور!
ای برده ی ویران شده ی بی دل و رنجور
انگار شدی در ره این بادیه مجبور
گر نیک بفهمی سخن حیله ی منشور
از خانه ی این زهد ریایی بشوی دور
این نکته اگر شد چو بلندای قصیده
مانند کلامی که شود نکته ی مقصور
حقست و حقیقت همه ی گفته ی مذکور
سرخورده مشو از سخن سرکش منصور

«آتش خشم»
آتش خشم اگر شعله کند در جانم
عالمی شعله شود با سخن سوزانم
گرچه خشکید قلم در نفس افکارم
سخنی بهر تو ای میهنِ جان میرانم
من در اندیشه ی آزادی این کشوررنج
چه بگویم که خودم در قفس و زندانم
گر روم سوی دوصد خانه ی آباد جهان
نشوم شاد که از درد وطن ویرانم
مردمان بر جسد گور عرب میگریند
من بر این اشک فریب با غم دل خندانم
جاهلان از تن اعدام شده ای می خندند
که بر این خنده ی نافهمیشان گریانم
ترسم از مرده ی بردار مجازات نبود
زانکه از میهن جاهل شده ام ترسانم
آنچنان جهل و فریب آمده در باورشان
که من از این همه نادانی خلق حیرانم
مردمان در غم آن حادثه سرگردانند
من در این شهرِ پر از فاجعه سرگردانم
سایه ی موطن من نورخداوند منست
عهد پیروزی ایران همه ی ایمانم
سجده بر خاک تو ای کشور دیرینه ی من
افتخارست که سرباز توام ایرانم
وطن سوخته درآتش آیین دروغ
تا ابد در ره آزادی تو می مانم

«مثل اینست»
مثل اینست که ناحق بزنی گردن را
بهر اعدام کنی ، صیقل و تیز ، آهن را
مثل اینست که سنگسار کنی با سخنت
بدن بی رمق و بی کفن آن زن را
مثل اینست که در راهروی زهد و ریا
همره ظلم شوی تا ببری راهزن را
مثل اینست که افکارخودت را بدهی
همچو آن فاحشه ها مفت فروشی تن را !
مثل اینست که در راه سراپای تنت
به عربها بدهی هیبت این میهن را
مثل اینست که از بابت یک گوهر گنج
بفروشی به ریالی همه ی مخزن را
مثل اینست که با شعله ی اعراب کثیف
آتش زهد زنی پیکر این خرمن را
مثل اینست که در دامنه ی کوه بلند
حمد و تشویق کنی آمدن بهمن را!
مثل اینست که در عالم ویرانی و مرگ
همچو فرهنگ کنی حادثه ی مردن را
مثل اینست که در میهن نورانی ما
نقش ابلیس زنی باور اهریمن را
مثل اینست که آتش بزنی خانه ی دوست
تا که آبادکنی مملکت دشمن را
مثل اینست که در مجلس بیهوده ی مکر
عاقل شهر کنی مجتهد کودن را!
مثل اینست که مداح شوی ظلمت قرن
تا نبینی وطن مفتخر روشن را
مثل اینست که در راه همان مفتی شهر
رخت غربی بکشی جامه ی پیراهن را!
مثل اینست که در باورجلاد شوی
تا که اعدام کنی یک زن آبستن را!
مثل اینست که دستی بنهی بر چشمت
تا نبینی قفس ملتمس شیون را
دگر از درد خیانت چه بگوییم سخن
همچو آبی که بکوبد بدن هاون را
ای که صد یاوه بگویی همه جا در ره دین
هرگز این یاوه ی تو پر نکند برزن را
روزگار میرود و عاقبت این را فهمی
که نیارزد سخن بی اثرت ارزن را...

«بت یگانه»
همیشه در خیال تو بت از فریب ، نشانه بود
ولی بدان که باورِ خدا بتی یگانه بود
بتی که سوی بیکران جهانی از ستاره داشت
بتی که صحن آسمان برای او کرانه بود
شهاب پرشتاب او به سوی چشم اهرمن
چو تیر خشم شعله ورهمیشه در کمانه بود!
بیامد از سکوت شب خیال و آرزوی تو
حضور بی صدای او توهمی شبانه بود
تمام نقص این جهان بگفتی آیت خداست
که رعد و برق آسمان برای تو ترانه بود!
گذشته در پناه او تمام زندگانی ات
اگرچه تیر غصه ها به قلب تو روانه بود
میان یاوه های تو همان خدای آسمان
به کار بت پرستی ات همیشه یک بهانه بود

«سراب»
هنوز هم تو در آن کودکیِ افکاری
که در خیال تباهت بتِ خدا داری
هنوز هم تو به نور و امید دیدارش
میان عالم رویای وهم پنداری
درون باورخواب و سراب پروازی
ولی همیشه دراین باوری که بیداری
بیا و اندکی حالِ فسانه جویا شو
تو در خیال کدامین شکوه دیداری !
میان راز و نیازت خدا نداری تو
که آن بهشت برین را به جان خریداری
برای قامت حوری دوباره خم گشتی
ز ترس آتش دوزخ چو ابر می باری
درون فکر تباهت چه یاوه ها داری
به حق که بنده ی آن نا خدای جباری
فریب و حیله به دین تو آیتی پاکست
چو آن خدای دروغت همیشه مکاری
چنان به روح و روانت نشسته ویرانی
که از شرافت و انسانیت شدی عاری
همیشه لایق توست این بت فرو مایه
که همچو فکرت ننگین آن سبکباری

«پیامبر شیطان»
به راه و رسم تباهی به باور شیطان
شد از تبار عرب ها چو یاور شیطان
به نام نور خدایش چه حیله ها آورد
شد از رسوم کثیفش پیامبر شیطان
تمام مکر و فریبش در این کتاب پلید
ز حکم حیله بگشته چو دفتر شیطان
به پیروان جفا و به سایه ی تزویر
ببین تهاجم ابلیس و سنگر شیطان
به دین ظلمت اعدام و وحشت شمشیر
بریده جان وطن را ز خنجر شیطان
ز آتش ِهمه تهدید و معبد زنجیر
به قصه های دروغ و به محشر شیطان
به لوح احمقی و روح فکرتی تسخیر
ز رود شهد و شراب و ز کوثر شیطان
به وعده های کثیفی چو حوری تحقیر
وزان بهشت سراسر محقر شیطان
ازین همه صفحات کتاب اسلام است
که رفته زاهد ابلیس به منبر شیطان
تو گویی ظلم محمد نبوده اهریمن
بدان پیامبر جنگ بوده مظهر شیطان
از این همه تن ِ بر دار و مرده می بینم
از این همه ستم و ظلم لشکر شیطان
ز ننگ دین عرب میهن شما گشته
چو موطن تن ابلیس و کشور شیطان
ببین تو کعبه ی بتخانه ی عربها را
شکسته میهن ازین صحن پیکر شیطان

«پیامبر اسلام»
پیامبری که تو گویی نماد اکرامست
جهان قتل و فریب و نماد اعدامست
پیامبری که تو گویی جهان خوبی هاست
نشان قتل و فریب و نشان هر دامست
پیامبری همه ظلمت نماد ویرانی
که آیه های سیاه سکوت ایامست
نشان تیرگی و غصه های ایرانی
جفای ماتم این خرقه ی سیه فامست
بخوان میان کتاب جنون ضد و نقیض
دمی کرانه ی خشم و دمی چه آرامست!
پیامبری همه حرص غنیمت و شهوت
شبیه فرعون جانی میان اهرامست
پیامبری همه جنگ و هجوم هر کشتار
به حق که لایق دین کثیف اسلامست

«عالم»
درهمان روز که دیدم همه ماجرای عالم
همه یاوه بود و حیله همه قصه های مبهم
به وجود هیچ و پوچش به هجوم درد و آتش
نه خدا بود و نه شیطان نه بهشت و نه جهنم
نرود ز خاطر ما همه روزگار بلوا
نرود از این توهم همه لحظه های ماتم
نه به دین کسی بماند نه ز کفر کسی بداند
نه به خنده های فانی برود هجوم این غم
نه جهان مکان جان و نه زمین مکان بودن
نشود کسی به درد و غم زندگانی مرهم

«دگر زنده نخواهی شد»
اگر آن جسم فرسوده به گور تیره راهی شد
اگر آن روز نورانی چو زندانِ تباهی شد
بدان دنیای جسمانی سراپا خانه ای پوچ است
چو عمر و روزگاری که همه افکار واهی شد
کسی هرگز نمی آید بگوید راز نیستی را
چرا که عالمش گویی همه رنگ سیاهی شد
همه دنیای انسانها نماد وهم و نابودیست
چو کوه آرزوهایی که خرمن های کاهی شد!
روان آدمی دیگر نگردد تا ابد بیدار
اگر رفتی از این دنیا دگر زنده نخواهی شد

«خدای حقیر»
خدایی گر خدا باشد ، اسیر نیست
اسیر مفتی و ملای پیر نیست
میان سجده های زاهد شهر
میان خاک متروک کویر نیست
خدایی همره رذلان قاتل
چو دزدانی درین راه و مسیر نیست
خدایی یاور ساتور جلاد
جفای بی نوایان فقیر نیست
خدایی یاورظلم ستمکار
هجوم تیر و درد و مرگ و میر نیست
خدایی دشمن مکر ابو جهل!
که جز در فکر اعدام اجیر نیست
خدایی خالق صد گور آتش
که جز بر رنج و ویرانی بصیر نیست
در آن دنیا نماد خشم و تهدید
درین دنیا ولی هرگز دلیر نیست
خدایی که ندارم بهتر از اوست
خدایم اینچنین پست و حقیر نیست!

«قاموس جهان»
از نور سپیدی که چو فانوس جهان است
تا گور خرابی که چو سالوس جهان است
از هیچ بیایند و روند سوی تباهی
اینها همه مجموعه ی قاموس جهان است
هر لحظه که آید به سر آغاز زمانه
مرگ دگری بر تن معکوس جهان است
با رفتن دنیا تو مشو نادم و غمگین
نابودی ما فکرت منحوس جهان است
گر مرگ ، به رویای تو آغاز نباشد
پایان همه غصه ی کابوس جهان است

«اجیران»
ز گور مرده نیاید شفای درد فقیران
به ورد و نوحه نمیرد عذاب و رنج اسیران
همیشه باور او را به صحن خانه کشانم
اگرچه رفته به دار ِ غروب مرده ی ایران
زکاخ ظالم هرزه صدای خنده برآمد
که شهر سایه بگشته به خاک میهن ویران
شنیده ام ز جفای سکوت مرده ی میهن
ندای رنج سراب و صدای درد اجیران
چو نقش لوح ِ عظیم ِ شکوه و عزت ایران
ز قلب خسته ی میهن نرفته یاد دلیران
همیشه یاد وطن هست سکوت روح وجودم
همیشه یاد وطن باش به یاد ِ میهن شیران

«طلوع حقیقت»
ز دشمنان فراوان دین می ترسند
ز منکران بهشت برین می ترسند
چه دین پست و حقیری که پیروان جفا
ازین طلوع حقیقت ، چنین می ترسند
چو در کتاب خرافه نیامده حرفی
ز چرخ و گردش گوی زمین می ترسند!
بدان که حیله ی تهدید نشانه ی ترس است
کزین سقوط سواران دین می ترسند
ازین همه غم ِ در سینه های آشفته
چنین ز خنجر روح حزین می ترسند

«ننگ ایران»
وجود دین شیطان ، ننگ ایران
هجوم رو سیاهی رنگ ایران
ریاکاران اعرابی بسازند
هزاران بتکده با سنگ ایران
بپیچد در دل شهر اسیران
به دار مردگان آهنگ ایران
بیاید سایه ی نحس تحجر
به هرکوی و به هرفرسنگ ایران
بیاید شعله ی رنج و تباهی
ز قلب خسته ی دلتنگ ایران
همه آزادی میهن به دارست
غمی فرسوده بر آونگ ایران
خرافات کثیف دین منحوس
بسوزد روزی با فرهنگ ایران

«دین منحوس»
درین دین رذل و پر از کینه ها
جواب مخالف عذابست و دار
وگر چون سپر گردد این سینه ها
به تیر شقاوت شود تار و مار
از این دین منحوس و اهریمنی
ندیدم به جز زهر ویران شدن
از این فکرت رذل و بی میهنی
ندیدم جز آوار ننگ وطن
ازین دین وحشی گریهای ژرف
بجویند نماد و لقبهای پاک!
وگر کس بگوید به این حیله حرف
بیفتد ز تیغ جنایت به خاک
اگر دین رحمت سکوتست و مرگ
هزار مرگ و نفرین به آیینتان
بخشکد خداوندتان همچو برگ
بسوزد جنایات ِننگینتان
یقین دینتان دین اهریمن است
و ایمانتان لوح بیهودگی
دل سنگتان بدتر از آهن است
و افکارتان راه فرسودگی
شما دشمنانی فرو مایه اید
برای اسیران خاک وطن
چو ظلمت نمادی بر این سایه اید
که پوشانده خورشید پاک وطن

«چنگال شوم»
تا که خاکم در کف چنگال شوم دشمن است
خاک شیران خانه ی فریاد خشم میهن است
باید این دیرینه دام حیله را ویران کنید
ورنه تا روز ابد اینجا سرای شیون است
نقش خون مردمی بر لوح ابلیس زمان
حاصل این مکتب فرسوده ی اهریمن است
تا جواب حرف را با جرعه ی خون می دهند
خون ، جواب فکرت ملای پیر و کودن است
پر شده با کاه نفرت کاخ جلادان دین
شعله ای آور که آتش لایق این خرمن است
نوبت ویرانی این نابکاران می رسد
آخر شام سیاه آغاز روزی روشن است...

«اهریمن»
گر مردم ما در نفس آتش و خونند
در آتش این مکتب اسلام جنونند
تا کشتن ودزدی به ره سایه ثوابست
سهم همه ی مردم آزاده عذابست
صد بار بگفتم که ازین دین کذایی
هرگز تو نیابی به دل شعله خدایی
گر پیر خرافه نخورد خون جوانان
آن هیکل شومش برسد لحظه ی پایان
از خون تن مردم ما عمر بگیرند
تا در هدف ملت آزاده نمیرند
اینک تو اگر پیروی اجداد جفایی
از حیله ی دیرینه تو بر باد جفایی
برخیز و ببین حاصل این دین کثیفت
آن چهره ی خونی شده از تیر حریفت
تا در ره ما خرقه ی فرسوده نسوزد
آن پیکر اهریمن آلوده نسوزد

«خدای فاسدان»
خدای فاسدان بی ترحم
به جلادان تازی بوده محتاج
هنوز هم بهر ویرانی مردم
چو دریا می خروشد خون مواج
گر او خود صاحب هر دو جهانست
چرا محتاج مردان کثیف است
گر او نیروی عرش و آسمانست
گمانم کافران را هم حریف است!
ولی ابزار او بهر خدایی
هزاران آدم حیوان و رذلست
که بهر این کثیفان کذایی
هجوم و قتل وعام مانند فضلست!
خداوندی چنین محجور و عاجز
همانا لایق این قاتلانست
که این ضعف و فلاکتهای بارز
نشانی بر شعور جاهلانست
خدایی که بدون تیغ جلاد
بپوسد زیر خاک و گور تاریخ
خدایی که برای فکر آزاد
بگردد صفحه ی منفور تاریخ
خدایی که بدون مرگ و تهدید
میان فکر ایرانی بمیرد
برای آنکه باشد مهر تمدید
ز حکمش جان قربانی بگیرد!
خدایی گر خداوند جهانست
نیازی به شما رذلان ندارد
گر او غمگین ز کار کافرانست
بگو بر کافران خنجر ببارد!

«وطن»
ای وطن در چنگ منفور جفا گشتی اسیر
مانده ای در مسلخ دین ریاکاران اجیر
ای شکوه سرزمین و خانه ی آباد من
با هجوم آفت بیگانه ها گشتی کویر
مردمی در کاخ دربار فریب و حیله اند
مردمی در خانه های سرد و ویران و فقیر
تازیان بت پرست ِ بادیه آورده اند
بهر ایرانی خدایی ظالم و نحس و حقیر
آمد آوار جفا در خاک وجدان و شرف
در سرای مردمانی تا ابد پاک و دلیر
نام منحوس عرب آمد به لوح کشوری
کز شکوه نام کوروش بوده آباد و کبیر

«لطف خدا»
چه لطف و رحمتی بر جان ما کرد
که ما را در جهان غم رها کرد
میان غصه های ناتمامش
هزاران شادی فانی روا کرد
برای مردمی صدگونه نعمت
به جان عده ای ظلم و جفا کرد
عدالت را به خاک سایه ها برد
جنایت را سلاح هرزه ها کرد
به بی عقلان زبان یاوه آموخت
زبان عاقلان را بی صدا کرد
یکی را عمر طولانی بفرمود
یکی را غرق دردی بی شفا کرد
هزاران فقر و فحشا و خیانت
چه ظلم و ظلمتی بر ما عطا کرد
هزاران غصه و آوار و تبعیض
تمامش را همین لطف خدا کرد
همانا رحمتی بی انتها بود
که دنیا را چو ویرانه بنا کرد!

«آتش زهد»
به راهش تار و پودم جستجو بود
برایش روح و جانم آرزو بود
ولی هرگز نگاهش را ندیدم
تماما یاوه های قصه گو بود
بدیدم آیه های رحمتش را
که گویی ظالمی درگفتگو بود
بسان شعله های آتش زهد
خدای فاسدان کینه جو بود
چو فریادی به هر دیوار زندان
چو شمشیری کنار هرگلو بود
سر آواره های بی نوا هم
برای فتح میدانش چو گو بود
بهشت فاسدان و هرزه جویان
برای کار اوحکم سکو بود
خدایی با جهانی خون و آتش
که خون بیگناهان را سبو بود
جهانی بهتر از ویرانه میگشت
اگر دیوانه ای هم جای او بود!

«بت الله»
بگو فرق بتان و فرق الله
که اونامرئی و بتها عیانند
و بنگر کعبه ی پر زرق الله
که بهرش مدح اعرابی بخوانند
کماکان عادت پست عربها
ز افکار سیه کاران نرفته
هنوز هم ناله های نحس ملا
ز فکر و ذکر بیماران نرفته
چه فرقی میکند انکار الله
و انکار بتان مرده ی سرد
که حکم حلقه ی اعدام و اکراه
بخشکاند وجود هر زن و مرد
چه فرقی با بت بیهوده دارد
که مانند بتان ِسنگ و بی رحم
هزاران فکرت فرسوده دارد
چو پندار مسلمانان نافهم
چه فرقی با بتان دارد که هرجا
برایش خانه ی فاخر بسازند
به دور او بچرخند و چو بتها
به سنگ ظاهر گورش بنازند
چه فرقی دارد او با سنگ بیجان
که هر جا میتوان ویرانه اش کرد
چو مسجد را کنی نابود و ویران
خدا را میتوان بی خانه اش کرد!
بدان تعظیم و سجده بر خدایت
برایم شرم بی پایان و ننگ است
بمان در حیله ی بی انتهایت
که فکر مرده ات مانند سنگ است
به ذاتم بت پرستی جا ندارد
که من ایرانی میهن پرستم
خیالم دیگر این بتها نکارد
بتان مرده را در هم شکستم

«دین خون»
بدان دینی که دین سنگ و خون است
سراپا آتش و مرگ و جنون است
خدایی مهربان در آن نیابی
که دین ظلمت و ظلم قرون است
بدان این خرقه ی ویرانه ی زهد
ز عدل و فهم و بیداری برون است
چنان فکری میان حیله دارد
که بر اندیشه ی شیطان فزون است
نماز و طاعت و رنجی چنین پست
که در دین خرافاتی ، شگون است
ز بادی میرود بر باد یغما
ولی در دینشان حکم ستون است!

«فریب»
میان سخنهای پوچ و محال
ببین میهن روزگار زوال
خرافات پرواز روح برنخواست
به جز در سراب و فریب وخیال
درخت قطوری که دین شماست
زمانی نبوده به جز یک نهال
ز افکار گندیده ی عابدان
بگشته درختی چو شهر ملال
ببین حاصلش را به لوح وطن
ندارد جز این حاصل ِ تلخ و کال
کمی با دو چشم خرد بنگری
به آیات اعدام و مرگ و قتال
ببینی چگونه پدید آمده
ز دین شما قاتلانی دجال
بدان ریشه ی این جنایات شوم
نبوده کسی جز همین متعال!
که او ساخته ی ذهن اهریمنست
چو کرکس گشوده بر این سایه بال

«دنیا پرست»
گفت برو یاد خدارا پرست
خالق آن آتش فردا پرست
لیک به آن صوفی حیوان بگو
پس تو چرا گشته ای دنیا پرست
منکر هر قطره ی دریا شدی
خود شده ای ماهی دریا پرست!
در صف فردوس برین برده ای
فکر همه مردم رویا پرست
فکرت بتخانه ی این مردم ِ
مهدی و معصومه و زهرا پرست!
تا همه ی ملت نادان شوند
کعبه و بتخانه ی صحرا پرست
ای که خدای تو همین عالمست
یاوه مگو هرزه ی دنیا پرست!

«تلف»
به تیر لحظه ها عمرم هدف شد
میان سایه ها گویی تلف شد
به موج تیره ی دریای تاریک
میان بحر ویرانی صدف شد
شکوه میهن دیرینه ی من
اسیر حیله ی هر بی شرف شد
درین عصر غم و مرگ و تباهی
سواران سیاهی هرطرف شد
خدای باور یکتا پرستان
بتان مکه و گور نجف شد

«ریشه ی دین»
سر به دارانی بروی چوبه هایی هر طرف
لحظه های رفته ی این روزگار بی هدف
روزگار مرده ی دریای ویرانی و مرگ
گشته در بحر فنا و سایه مانند صدف
واعظ افسانه های بی وجود زندگی
می چرد در قصه ها و یاوه های پر علف
ریشه ی دینی که غرقاب جنونست و فریب
ساقه اش باید شود ملای رذل و بی شرف
مردمی کز عقل خود نومید و خالی گشته اند
بهر بتها عاشقند و سجده بر گور نجف
حاصل دنیای ویرانی که حتی خاک نیست
آدمی را کِی پدید آورده با خاک و خزف!

«بی خدایی»
در جهانی که خدایی بی عدالت مَحکم است
بی خدایی آخرین راه ِ نجات آدم است
در جهان یاوه های هیچ و پوچ روزگار
گرچه هر راهی روی راه رهایی ماتم است
دوری جام شراب دینتان سختست و تلخ
تا حقیقت مشرب داروی تلخ عالم است
دین ویرانی که روی غصه های ماندنی
همچو افیونست و بر درد نفهمی مرهم است
ای که میگویی چنین دینی سعادت آورد
این همه ویرانی و تحقیرایرانی کم است؟
بهر بیداری عقل و باور فکر و خرد
دین و احکام شما گویی لغاتی مبهم است
حاصل دین خرافات کثیف عابدان
بهر صحرای کویر همواره باران غم است

«تخت جمشید»
نگردد خاک ِویران ، تخت جمشید
ز شاهان و وزیران ، تخت جمشید
نماد مهد تاریخ و تمدن
نگار و نقش ایران ، تخت جمشید
شکوه و افتخار و روح میهن
نشان مهد شیران ، تخت جمشید
طلوع نور بی پایان کوروش
سر آغاز دلیران تخت جمشید
ظهور لوح آزادی و عزت
به فریاد اسیران تخت جمشید
نماد تیر بیداری ایران
به چشمان حقیران ، تخت جمشید

«تاریخ »
هر آنکه به تاریخ ما دشمن است
به یزدان که او لوح اهریمن است
به تاریخ دنیا تو گر بنگری
بزرگی ما بر همه روشن است
منال ای سبکبار تازی و ترک
که پندار تو آب ِ در هاون است
چنین جعل و تحریف بیچارگان
ز فکر هزار آدم کودن است
هر آنکس که بر نام کوروش بتاخت
ز نسل عرب های بی میهن است
نباشد ازین ملت پاکزاد
که اجداد او تازی رهزن است

«خوی بت پرستی»
شاید وجود بت را در جان خود شکستی
اما نرفته از تو افکار بت پرستی
تا مانده در وجودت پندار شوم سالوس
صد گونه بت بروید با تار و پود هستی
بتهای تیره سازی هر جا که سایه بینی
با هر فریب نحس و با هر دروغ پستی
با نور شمع حیله رفتی به ظلمت عقل
بنگر چگونه در شب در غصه ها نشستی
هر بی خرد نگردد راهی چو نور روشن
بشکن سبوی غفلت ای کاروان مستی
چون خوی بت پرستی مانده به فکر خوابت
بیداری خرد را در حبس یاوه بستی

«مرز خرافات»
تو قطره ای به نجاتِ لبان خشک بشر باش
به سوی راه رهایی همیشه راه سفر باش
برای ضربه زدن به ستون جهل و خرافات
ندای باور فکر وجلای تیغ تبر باش
بدان که معجزه های دعای حیله فریبست
تو با کرانه ی دانش طلوع معجزه گر باش
تمام شهر و دیارت بگشته مرز خرافات
تو نور و آیت پاکی برای آفت شر باش
بدونِ جان و نفس شد شکوه باور ایران
برای زنده نمودن بیا مسیح دگر باش!

«بیهوده»
ای که دنیای مرا بیهوده ویران ساختی
بی سبب نابودی جانرا تو بی جان ساختی
در جهان خاک و خون و سایه های درد و مرگ
راه شیطان را تو بر پندار انسان ساختی
نیست نیرویی ز خشم تار و پود مرده ام
تا به هم ریزم جهانی را که اینسان ساختی
ای که در فکر سراب و سایه هستی شایعه
کفر بی روح مرا در گور ایمان ساختی
در جهانت کینه ها آوردی و درد و جفا
هر شغال مرده را سلطان شیران ساختی
من که در نابودی بی جانی ام بودم ولی
از چه رویای مرا بیهوده ویران ساختی

«فردوسی»
تو ای مرد جاوید ایران ما
نگه دار آیین شیران ما
پی افکندی از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
مقدس تو را می شناسم همی
که شاه جهانی تو در عالمی
شرف را بیاموزم از کار تو
خرد را ز فریاد پندار تو
تو نقشی عظیمی بر این مرز و بوم
درین روزگار سیه روز وشوم
هرآنکس که نام تو را بد بگفت
به گور حقیران بی جان بخفت
بمیرد هر آنکه ز بی میهنان
بتازد به نام تو ای جاودان
نمیرد وجودت که تو زنده ای
که تخم سخن را پراکنده ای
بمانی تو افسانه ی میهنت
نباشد به جز بی پدر دشمنت

«فریاد»
راه میهن در ره دین جفا بر باد بود
خانه ها ویرانه و بتخانه ها آباد بود
مکتب این مسلک فرسوده ی رذل و سیاه
مسلخ زنجیر دار و معبد فریاد بود
چون بدیدم آیه های خرقه ی تزویرشان
حیله های ذهن یک دیوانه ی شیاد بود
ماجرای صاحب شمشیر اسلام تباه
حکم تیغ ظالمی پر کینه و جلاد بود
قصه های آن بهشت و محفل شهوت سرا
بهر عقل مردمان بی خرد صیاد بود
از همان روزی که آمد حیله ی شیطان شوم
دینشان با شعله ی رنج و جفا همزاد بود
پیش از این فرسوده دین ِ جانیان روزگار
از تمام کینه ها این خاکمان آزاد بود

«آیین رذلان»
همه خرقه ی ناب اسلامتان
همه حیله بود و فریبی عیان
همین دین تازی ز شمشیر و تیر
نمود سرزمین شما را اسیر
به جز شهوت و حرص و ویرانگری
به جز خوی چنگیز و اسکندری
چه بود در وجود عربهای پست
که آیین رذلان به ایران نشست
که دین جز بهانه درین ره نبود
نیاورده بهر عرب غیر ِ سود
عرب را به تاراج ایران چه کار
به دین و خدا و به ایمان چه کار
همین خرقه ابزار هرزان بشد
چو ننگی به فرهنگ ایران بشد
برای عربهای صحرا و دشت
بهشت برین، خاک ایران بگشت
«ز شیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را به جایی رسانید کار
که تاج کیانی کند آرزو
تفو بر تو ای چرخ گردون تفو»
گذشت و همه آرزوهای هرز
بشد خفتی بر همین بوم و مرز
که آمال ننگین آیینشان
حقیقت شد و حکم آن دینشان
به اعماق پندار ایران نشست
همه فکرت این عربهای پست
نه پندار نیک و نه کردار پاک
همه هرزگی شد برین صحن خاک
بشد رسم پاکان رسوم کثیف
تبه گشت و ویران تبار شریف
عرب را همین خرقه وحشی نمود
که آیین و فرهنگ ما را زدود
ازین تازیان و هجوم عرب
رسوم وطن شد رسوم عرب
به پا خیز و آتش بزن دین خویش
بزن شعله بر دین ننگین خویش
کزین خرقه ویران شد ایرانمان
خدای عرب گشته ایمانمان

«حلال»
نور در شادی ایام حرام
رقص بر دار مجازات حلال
شعر رندانه ی خیام حرام
نوحه و رنج و مکافات حلال
تیر بر بتکده ی سرد حرام
تیر بر میهن و فرهنگ حلال
اشک بر کشور پر درد حرام
درد بر مرده ی آونگ حلال
خون در مسجد ملعون حرام
خون بر پیکر ایران حلال
حرف از مخزن قارون حرام
ظلم بر خانه ی ویران حلال

«هرزگان»
بانگ الله و غم و تیر طنین هرزگان
خون ما پر گشته در خاک زمین هرزگان
گردش تسبیح بر دست ریاکاران چه بود
همچو آونگ تنی بر دار دین هرزگان
عاقبت در سنگر ویرانه ها می آوریم
خشم چنگال وطن را در کمین هرزگان
با خردورزی بسوزد مسلک این هرزه ها
آن بهشت و دوزخ و نور برین هرزگان
ای بزرگان وطن این همه را داد کنید
ترس و وحشت را ازین قلب حزین هرزگان

«سراب»
اين همه نقش وطن را زده ام نقش برآب
روح انديشه نيايد اندرین ذهن خراب
حرف حق ديگر نباشد نور خورشيد فلك
حرف حق مانند ابری از خیالست و سراب
از نماز مفسدان ديدم هزاران كفر و بت
رنگ فحشا و فساد را بنگرید در اين حجاب
بی گناهان زیر بار آزاده ها بالای دار
حكم بيداری اگر دارست آسوده بخواب
خون سرخ آدمی بهر ریاکاران حلال
گرحرامست خوردن پیمانه ای جام شراب
حیله ی اهریمنان را می توان رسوا کرد
می توانی بر سپهر فاسدان باشی شهاب
نقش فریاد وطن را به تن سنگ زنید
تا به دار مسلک دیوانگان گردد طناب

«محتسب»
گر سر روح مرا تیغه ی جلاد ببرد
نفس مرده ی من را غم فریاد ببرد
دگر این حیله ی بیهوده ازین راه برفت
همه افکار مرا آتش صیاد ببرد
دگر این قصه ی دیرینه ز ما دست کشید
راه ویرانه ی بر باد مرا باد ببرد
چو همه دین تو از زاهد ما وام گرفت
نزد آن خیره سر و عابد شیاد ببرد
تا بگویم سخن و حرف خردمند که آن:
«محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد»

«فریب»
همه گویند کزین راه پر از مکر و فریب
بشود غصه ی بیهوده براین خانه نصیب
همه گویند کزین قصه و افسانه ی دور
نرود زاهد حیله به سر ِدار و صلیب
دگر از آیت تزویر و ریاکاریشان
سخنی نیست براین میهن ویران و مهیب
گرچه نقش سخن مسلک منفور زدم
شده ام در دل این شهر پر از سایه غریب
آیت شوم نباشد به رهت میهن پاک
نشود آفت بیماری بر این مرده طبیب
حمد و تسبیح نپوید همه جا راه خدا
چادری ، فاحشه ای را نکند پاک و نجیب
در ره میهن و آبادی این مرز کهن
مسلخ خرقه ی رذلان عرب بوده رقیب
جهل و نادانی مردم همه جا بوده و هست
اگر این یاوه بماند به وطن نیست عجیب
تا ابد جاده ی آزادی ایران عظیم
چو بیابان ستم راه فرازست و نشیب

«زندان»
نقش پندار تو بر پهنه ی مرداب زدم
این همه نقش وطن را که بر این آب زدم
بر رخ آینه ی خرقه ی تزویر ببین
سایه ی ابر ستم را که به مهتاب زدم
همه ی گفته ی من نقش قلم بود بر آب
گرچه تیری به تن مسلک اعراب زدم
ای سرای نفس و خانه ی دیرینه ی من
از چه روعکس تو را بر رخ این قاب زدم
همه جا پر شده با غفلت و نادانی خلق
خشم فریاد تو را این همه برخواب زدم
درمیان قفس محنت و زندان جفا
حرف آزادی و این رحمت نایاب زدم

«بهشت»
زاهد دیوانه گر جایش بگردد در بهشت
چون جهنم می شود بهر وجودت هر بهشت
با وجود یار تو در دوزخ فواره ها
پس چه ویران خانه ای باشد تورا دیگر، بهشت
تکیه گاه روح ابلیس و جفاکاران رذل
قصر فردوسست یا کاخ جفا آخر، بهشت
این جهنم در جهان بین و به احوالت بخند
کاین چنین میپرورانی خواب خوش درسر بهشت
درد دوزخ میشود پایان یاران خرد !
خانه ی هرزان و نافهمان بگردد گر بهشت
خاک ایرانم جهانی جاودانست و بدان
ذره ای از خاک آنرا من نریزم بر بهشت
من نه آن بیگانه ام کاین دین منحوس تورا
در وجودم آرم و خواهم ز آن محشر، بهشت

«ابلیسان»
به روی فرش خدا جای گام ابلیسان
میان خانه ی ایزد کلام ابلیسان
نشسته نخوت میهن به سنگ خانه ی مکر
چو خون مردم بیجان به جام ابلیسان
صدای دست تضرع به سینه ی افسوس
ندای ننگ تمنا ز نام ابلیسان
نبود و بود خدا را چرا تو میجویی
که گشته عالم ویران به کام ابلیسان
ببین چگونه رکوع و به سجده ی زهدند
به سوی قبله ی پوچش تمام ابلیسان
«به صومعه مرو کانجا سیاه کارانند»
مرو به خانه ی نحس و حرام ابلیسان

«دین رذالت»
این دین که به غیر از سرِ بردار نبودست
همواره خرد را به خرافات زدودست
با خون تن مردم بیچاره ی میهن
فرهنگ جنایات فجیعانه ستودست
در راه چپاولگری و حرص و رذالت
صد عمر جوان را کفن زهد نمودست
راه شرف وپاکی این مردم ما را
اسلام کذایی به ره حیله ربودست
هرگز نتوان گفت چه دیدیم و شنیدیم
از ملت آواره و این خلق فرودست
آن یک به غم مردن یک تازی جانی
آن یک همه فکرش قصص نوح و ثمودست
یک بار به چشمان حقیقت نظری کن
کز دین شما خون تن مرده چو رودست
آتش چو کشیدی به همه روح پر از درد
عقل تو دگر سایه ی خاکستر و دودست
از مردن اعراب کهن ناله مکن تو
اکنون وطنت پیکر مردار عمودست
تا فکر تو بر مُهر عربها به سجودست
جای خردت پست ترین جای وجودست

«سيرك»
یکی با اشک تمساحی دو چشمش کاسه ی خون شد
یکی انقدر عبادت کرد که او یکباره مجنون شد
ریاکارانه میخوانند نماز و روزه میدارند
که اندوه سبکباران برین ویرانه قانون شد
یکی سیلاب اندوهش بسان رود کارون شد
ز صحراهای بی آبی وجودش دود محزون شد
یکی از پرچم سبزش مرام تازیان جوید
درین فریاد بیتابی ز خشم و کینه مشحون شد
عجب دیوانه بازاری بدیدم سیرک دلقک ها
که زینب شد یکی قاسم یکی هم شمر ملعون شد!
به جوهرها و خنجرها چه مدح خنده داری بود
که ناگه آن علی اصغر گلویش سرخ و گلگون شد
قمه داران دیوانه به دنبال سری بی خون
وزان سو کله ی مردی ز خاک خدعه مدفون شد
ببین ملای بی دستی کزین افسانه ممنون شد
ازین جهل و نفهمی ها گدای کوچه قارون شد
ببین پندار رذلانی که در رسم خرافاتی
به افکار سیه پوشان چو بیماری طاعون شد

«تازیان»
چه دیدی تو از مسلک تازیان
به غیر از خرابی و مرگ و زیان
به دنیای ما آفرینش چه بود
خرد گر نباشد جهان را چه سود
بدون خردمند و دانش گرا
سرانجام دنیا رود بر فنا
هر آنجا که این دین فرسوده هست
نشسته به جانش خرافات پست
که این مسلک و این رسوم تباه
نموده وطن را غروبی سیاه
بزرگانمان را ز ما رانده اند
علی را چو شیر خدا خوانده اند!
حسین و حسن را بدانی عظیم
همه تازیان را بخوانی کریم
سبک بار ِ بیهوده راه تهی
کسی را نیابی به چاه تهی
نماد وطن گشته تازی ِ پست
برین مردم خوار و تازی پرست
ببین حاصل دین ملعون خویش
به جام پلیدان ببین خون خویش
گر اینک به فتوای عقل و خرد
برون آوری مسلک دیو و دد
ازین عالم خفت و شرم و ننگ
سراپا شوی تشنه ی رزم و جنگ

«جلادان»
سران رفته به دار جفای شیادان
چو رود جاری خونی به تیغ جلادان
درین کویر سیاه و سراب ویرانی
بمانده کوه بلندی ز جسم فرهادان
تمام خرقه ی آلوده ریشه ی ظلمست
که آشکاره نگردد سکوت فریادان
مگو به لاشه خوران روزگار خواری را
تو صید دین تباهی برای صیادان
دو چشم خسته ی زندان میان اندوهش
شکنجه می شود از رنج روح آزادان

«ولایت وقیح»
همیشه سنگ مقاوم به شیشه میخندد
همیشه صخره ی آهن به تیشه میخندد
درین سرای تباهی شکوه ایران مُرد
سکوت ساقه ی مرده به ریشه میخندد
دوباره پنجه ی کفتار و ضجه ی آهو
به دست و پا زدنش روح بیشه میخندد
ز بازتاب صدایی به کوه تنهایی
که بر مکرر و تکرار ، کلیشه میخندد
ولایتی که وقیحست و میکشد انسان
به گریه های شما تا همیشه میخندد

«سالوسیان»
چو از نور خرد بی بهره باشی
خدایی را ز وهمت می تراشی
خدا فریاد نقص آدمی بود
که مخلوق غم و هر ماتمی بود
بساط حیله ی سالوسیان شد
نشان تاج و تخت و هر کیان شد
هزاران ظلم بی پایان روا کرد
جهانی را برین وادی فنا کرد
گر اینک در خیال او به خوابی
بدان هرگز خدایی را نیابی

«مسلمان»
ای مسلمان چو تو قرآن محمد خواندی
ز تن هرزه ی خود عقل و خرد را راندی
ناسزا رسم قدیمی ست به آیین شما
که به جز فکر پلیدی نبُود دین شما
بر زبانست تماما سخنی آلوده
که همین گفته ی تو فکر امامت بوده
چونکه سرمشق تو را فاطمه و عایشه گشت
مادرت هرزه شد و خواهر تو فاحشه گشت!
تا ابد ننگ بر این دین ِ سراپا پستی
تا که نابود بگردد ز جهان و هستی

«دین عربها»
گویند که سر را تو ببر با قمه ی تیز
صد پارچه به گور عرب مرده بیاویز
یا آنکه سر چاه حقارت بنشین و
با او تو بگو : عالم ویرانه به هم ریز!
صد سال دگر بهر حسین و دل زینب
نفرین کن و با غصه ی این حقه بیامیز
اینها که همه ننگ خرافات کثیفست
بهر تو شده حیله ی عادات غم انگیز
در دین عربها نفس و جان اسیران
بوده همه بیهوده متاعی ، کم و ناچیز
بیچاره بدان مسلک تازی محمد
گردیده عبادتگه اسکندر و چنگیز!

«دام بردگی»
معجزه در دینشان جز تیغه ی جلاد نیست
غیر دام بردگی رسمی دگر آزاد نیست
در دل چاه سیاهی که ز دین حیله بود
ناله های مبهمی آید که جز فریاد نیست
مملکت با نور و آبادی این بتخانه ها
در کنار خانه ی ویرانه ای آباد نیست
«زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار»
زاهد فرسوده را بنگر که او را یاد نیست
بی سر بر دارمان این خرقه میمیرد ز دار
ای که گویی مسلک بیهوده را ایراد نیست
با خدا گویی که با اهریمن آمد دینتان
دین تازی غیر رسم هرزه ای شیاد نیست

«زوال»
در سر مردم بی بته و محکوم زوال
فکر و اندیشه بگردیده چو اوهام محال
بی شمارند ولی در پی تفریح و خوشی
بی شمالند ! خدایا برسان سبز شمال
توده ی خوش گذری بی غم ویرانی خاک
فکر وارونه ی آنها همه بیهوده و کال
هرچه اسلام کذایی بشود پتک فنا
همچنان دین عربها نرود زیر سوال!
گرچه پایان نرسد عالم نادانی خلق
لوح نادانی اینان برسیده به کمال

«آوار باد»
برای هم دگر مانند یادیم
که بر پوچی و نابودی نمادیم
چو مشتی خاک بیهوده میان ِ
جهانی سایه در آوار بادیم
پس از مردن چه فرقی میکند که
که بودیم و چه را از دست دادیم
برای ما جهان مرده کم بود
که همواره در این عالم زیادیم
میان بیش و کم های کم و بیش
نمی دانم چرا غمگین و شادیم

«گدا»
چنین گدای کثیفی ز دین اعرابی
به قصر خرقه رسید و شکوه اربابی
تو دین نحس عربهای مرده را بشناس
که خوک را برساند به شاهی این ناس
ببین مقام امامان و هر پیمبر را
ببین دوباره سگی روی تخت منبر را
بدان که کار رسول کثیف اسلامی
نبوده غیر همین هرزگی و بدنامی
تو در کتاب پلید عرب نمی بینی
به غیر قتل و دروغ و شکنجه ی دینی!
وطن چو سایه بگشت و هنوز در خوابی
میان نور سیاهی رهی نمی یابی

«خنجر»
تا ابد راه تو را دست طلب میبارد
خنجر ماتم ما روی طرب میبارد
گرچه فریاد وطن را نتوان گفت به حرف
نام ایران ز جفا بر سر لب میبارد
آتش از حیله ی تورات فریبست هنوز
شعله با سوره ی قرآن عرب میبارد
بر سر راوی خون و عرب تازی پست
اسم نیک و سخن و نام و لقب میبارد!
هذیان نفس درد عذابست که مرگ
همچو ضجه به تن هرزه ی تب میبارد
در ره ننگ خرافات و ره دین کثیف
جهل اعرابیشان همچو لهب میبارد
آسمان روح کویرست درین خاک سراب
بر غم سینه ی ما تیر غضب میبارد
گرچه در روز سیاهی نرود سایه به خواب
روز ما شعله شده بر دل شب میبارد

«تسلیس»
تا به حکم خردم همره ابلیس شدم
بهر این خاک رها لایق تقدیس شدم
خنجرم را بزدم گردن اسماعلیش!
ز صلیب نفس ِ خون خدا خیس شدم
همه بتها چو شکست و تبری تیز نبود
همچو روحی ز خرد پیکر تندیس شدم
پرچم دین عرب را بگرفتند و به خون
کفن سرخ رها گشتم و تلبیس شدم
نه خدا هست و نه ابلیس ولی میدانی
که به ادغام همه معنی تسلیس شدم

«آتشکده»
روح سرد ِ وطنم در دل ِ تب می سوزد
آتش روز ، ز بیداری شب می سوزد
نام ِ تو شعله ی قلبست ولی میدانی
گر بیایی به زبانم سر ِ لب می سوزد
گرچه آتشکده ی فارس غمی خاموشست
همچنان در دَم ِ او دین ِ عرب میسوزد
کشتی عمر اگر غرقه ی مرداب جفاست
بحر ِ دل را نفس ِخشم و غضب می سوزد
این صدایی که به ساز ِ غم ِ دیرینه نشست
ماتم ِ یخزده را مرگ ِ طرب می سوزد

«تسلیم نشد»
ذات سرگشته ره کسب زر و سیم نشد
در ره پاک وطن طعمه ی هر بیم نشد
بهر خاکم همه جا تیشه دهانند سگان
گرچه با گله ی هر قافله تقسیم نشد
لایق عالم نورست همین روح عظیم
که چو هر بی وطنی پیکر تعظیم نشد
در غم صومعه خاموش بمانی تو به چند
مردن از ظلم ریاکار که تصمیم نشد
روح من مُرد ، ولی در تن ویرانی مکر
ماند و هرگز کفن ِ پرچم تسلیم نشد

«آتش خاک»
آتش خاک من از خاطره ی جنگ، ترست
حیله با خفتن این قافله نیرنگتر است
حاصل نور سپید تو در این روز بلند
به تن شبزده ها سایه پر رنگتر است
گرچه در راه تو شیشه بشده فرش فنا
ز دل صخره ولی همت ما سنگتر است
زوزه گرگ درین خانه اگر هست چه باک
که ز کفتار رها پنجه ی ما چنگتر است
پای لنگیده ی این دشمن فرسوده از آن
قوم تیموری ِ بیکاره بسی لنگتر است
خاورانی که صف چوبه ی دارست هنوز
ز تن برگ فنا شاخه ی آونگتر است
دشت ما لاله ی گلگون جهانیست رها
رخ صحرا به لب خونکده ی ننگ ، تراست

Tuesday, June 22, 2010

قصاید و غزلیات

قصاید و غزلیات

«مرگ ایران»

مرگ ایـران مـی شود فـریاد آزادی نصـیب

حکم آن یا چوبهء دار است و یا درد صـــلیب

من در این شهر سیاه صد روح بیجان دیده ام

جسم ویران دیده ام در قعر این چاه مهـیب

دخترانی دیـده ام از شـدت فقر و نیاز

تن فروشی میکنند با ظاهر پاک و نجـیب

من جوانها دیده ام در دود وهـم و اعتیاد

بی پناهانی که میگردند در این شهرغریب

مردمانی دیده ام در حسرت یک نان شب

یا فقیرانی که بیمارند و می خواهند طبیب

ای ریاکاری که از حرف من و امثال من

همچو یک دیوانه میگویی سخنهای عجیب!

تو برای ماندنت در مسند این تاج و تخت

فکر مردم را ربودی با چنین مکرو فریب

در ره آزادی ایران جـاویدان من

دین ننگین شما همواره خار است و رقیب...

«نور اسلام»

نور اسلام شما از تابش شمشیر بود

ریشهء این دینتان در مسلخ زنجیر بود

رحمت آیینتان یا سنگ بود یا تیغ مرگ

فارغ از هرگونه فکر و اندکی تدبیر بود

فکرتان خون بود و تدبیر شما گردن زدن

کارتان یا نوحه و یا سجده و تکبیر بود

خرقه ی شوم شما در مکتب روی و ریا

از همان روزی که آمد کار آن تزویر بود

آن بهشت و دوزخ و آن حیله ی بی انتها

بدترین نقش خیال از عالم تصویر بود

حکم این دین سیاه و محفل اهریمنان

حاصلش یا گریه و یا ناله ی شبگیر بود

این همه حرف تباه و گفتن از کار گناه

از وجودِ صد حدیث و آیه و تفسیر بود

ای جوانی که هنوز هم مانده ای در سادگی

لحظه ای با خود بیندیش و مگو تقدیر بود!

میهن آبـادمان مانند یک ویـرانه گشت

بی خرد بودیم از ایران همین تقصیر بود

«خرقه»

آن همه سال که او حیله ی دنیا میکرد

در دل شهر شما چوبه مهیا میکرد

مردم پیر و جوانرا به سرِ دار سپرد

بعد از آن او سخن از مکتب و فتوا میکرد!

هر دم از انجمن و مجلس پیران خرفت

آیه و تبصره ای تازه تمنا میکرد

حرف شرم آوری از دفتر و اوراق سیاه

با هزار آیت بی پایه هویدا می کرد

اندرین حرص و طمع واعظ بی شرم شما

صد حکایت ز دل خون زلیخا میکرد

قصه ی عاد و ثمود و سخن از کشتی نوح

یا سخنرانی از آن آتش موسی میکرد

با زکات و صدقاتی که ربود در مسجد

سقف ویران شده را گنبد مینا میکرد

هر دم از عالم اوهام و خیالات محال

مهمل و یاوه ای در صومعه پیدا میکرد

چه شفایی که شود کور ونبیند چشمی

آنچه روحانی ز آیین مسیحا میکرد

آن جوانی که تنش را به طناب آویختند

از چه رو مسجدِ بتخانه تماشا میکرد

حافظ آن روز که این خرقه ی پشمینه بدید

از همین رو غزلی راهی فردا میکرد

گرچه این نظم پریشان نشود فاش ولی

شاید از هر سخنش خرقه ای رسوا میکرد

«فنای وطن»

رسم این خانه به تعبیر تو آشوب نبود

که درین دین شما آیت معیوب نبود

آن بگویم که درین آفت اسلام شما

جز فنای وطن و میهن مغلوب نبود

آخراین صومعه ی مرگ چه حاصل دارد

حاصلی جز بدن و مرده ی مصلوب نبود

نکته ای بود در آن روضه ی شبهای خدا!

جز صدای فلک از ناله ی مرعوب نبود

صورت یوسفشان گر اثری! خوب نبود

آن حکایات غم و غصه ی یعقوب نبود...

آنچه سالوس کذایی بسرودن بگرفت

در نهانخانه و افسانه ی مکتوب نبود

یا بگویم سخن از رخت سیاهان حجاب

که سراپرده ی او را دل محجوب نبود

سر زحسرت که چرا بی خردی شد کارم

تا فنای خودم از مردم مغضوب نبود

خوشتر از خاک تو ای میهن جاویدی من

قبله ای بهتر از این خانه ی مخروب نبود

تا مگر نور تو را باز به ایران بدهند

که خدای عربی حضرت محبوب نبود

یاد ایران عظیمی که حرمخانه نداشت

عالمی بود که در باورسرکوب نبود

رسم آبادی و آزادی ایران کبیر

از صدای زدن گردن مضروب نبود

همچو حلاج بگو از همه اسرار نهان

ورنه « منصور» درین بادیه منصوب نبود

«دار»

کفن جویان ، به دار تن چو بیدارند بردارند

که دینداران حیوانرا چو می بینند بیزارند

عذاب دود جانش را کسی اینجا نمی بیند

زوال روح در باطن چو می بینند می بارند

خدای بی پناهانی که می خواهند می نامند

بتان بی زبانی را که می سازند می کارند

بدین آیین رمالی هزاران خانه می سازند

ولی فریاد ایران را به روی دار میدارند

دوای درد بی شرمان کسی هرگز نمی دارد

اگرخوابیده اند آری که هم بیدار و بی دارند

سرشت راز محجوبان خدا را هرزگی دیدند

که در محراب ملایان نمازآرند ، ناز آرند!

توعمری با خداجویان که میدیدی بازارند

بگوشرح سبک باران همه زورند و آزارند

سخن گویند اللهان که دنیا را بنا کردند

چرا این راز گر دانند نمی گویند پرگارند؟!

«بدین درگاه حافظ را چو می خوانند میرانند

چو منصور از مراد آنان که بردارند بردارند»

نبینی خیر از دینی که زاییدند آن مستان

که دینداران بی ایمان سیه کاران پندارند

«راه دین»

مـیـروی سوی عذاب و انتهای چاه دین

ایـن تــباهی میرسـد ازابـتـدای راه دین

تا کـی آن سجاده را معراج بـتها میکنی

عقل را پُر میکنی با کیسه های کاه دین

آن رسول مکر را باید ببینی با دو چـشم

باز کـن چـشـم خـرد تا بنـگری روباه دین

آن خدای مهربان اســـرار می دانـد ولـی

با ریــاکـاران نـدارد کـار این آگـاه دیـن!

بانگ «لا اکراه» را سر می دهد این نا خدا

سـربداران را ببـین تا بنــگری اکـراه دین

او که رحمان و رحیم و مهربانست و کریم

از چه رو دم میزند:«گردن بزن بدخواه دین»

وعده ی فردای مرگی را که گوید حیله است

زانکه در بند مقامست و شکـــوه و جاه دین

کـوه را میـخی کـند بـر پـایـه هـای آسـمان؟

ننــگ بـایـد گفــت بـرایـن دانـش الله دین

ننــگ بر ایــن آیــه هـای آتشیــن بی وجود

بر ســجود جـاهـلان و فکــرت کـوتــاه دین

جــان سـربـازان بـگـیرد تـا نـیابـد او گزنـد

زنـدگـی را ســوختیم با حـیله های شــاه دین

گرچه دانی دین تو مکر و دروغست و فریب

هـمچنان زانـو بزن ای بنـده ی درگـاه دین

«عالم مرگ»

ماجرایی به سراپرده ی آن عالم نیست

به سرایی که درآن خاک تن آدم نیست

عالمی ساخته اند از همه اوهـام مـحال

که درآن روح تو را جای غم و ماتم نیست

قـصـه ای را کـه بـگویی و ندانـی آخر

کاین خیالات نهان برغم تو مرهم نیست

این همه حرف و حدیث و سخن یاوه سرا

همه آمال درونست و وجودش کم نیست

شعله ی دوزخ و فواره ی صد آتش شوم

چشمه ی زمزم و آن باغ خوش و خرم نیست

چه طمع کار و کثیف این عرب یاوه پرست

که پس از مرگ به جز فکر زن و همدم نیست!

شـوق دلجـویی حور و مَلَک و باغِ بهشت

همه غیر از ســخنی بی اثر و مبهم نیست

عالمی نیست به جز عالـم نابـودی مـحض

کـه بـه انـفاس فـنا بازدمـی را دم نیست

گرچه حق داشته رویای بشر این همه سال

که جهان جای امیدست و مکان غم نیست!

مدح افسانه ی دورسـت و خیالات اسـیر

گـل پژمـرده مـکان نفـس شـبنم نیست

تو نـدانی بـه سحـرگـاه ازل تا به عــدم

بـهر این روح بشر محکمه ای مَقدَم نیست

عالــم مـرگ ز اسـرار وجـودیست بعید

که بدین راز عظیم هیچ کسی محرم نیست

آسمـان نیست مـکان همـه ارواح جهان!

جـای ارواح نبود جـای تن مـا هم نیست

«خزان»

مردانگی را میکشد آیین اسلام شما

سرها به یغما میبرد این تیغ اعدام شما

حکم سیاه زاهدان مکر و فریب عابدان

همواره می آید نشان از دین پر دام شما

پیر و جوان بی قرار درمانده ی خار وحصار

تا کی رود بالای دار آنکه نشد رام شما

این خائنان بی سواد ویرانه ی فقر و فساد

فرسودگان اعتیاد این بوده فرجام شما

ایران پاک آریا همچون سرای مرده ها

ویرانه گشت این خانه با دین سیه فام شما

گشته چو مردار عمود آنکه زبانش سرخ بود

نظمی که از راهش سرود: آیین بد نام شما

سرهای سبز بی بدن رنگ سفیدش از کفن

خون جوانان وطن پر گشته در جام شما

با حیله های غربیان ایران پاک و جاودان

می ماند اینجا در خزان با دین خودکام شما

ای فرعونان روزگار دنیا نباشد ماندگار

می آید آن روز فرار تخریب اهرام شما

«بهتر آنست»

بهتر آنست که من کافر عالم باشم

تا که طماع هزار چشمه ی زمزم باشم

گر بهشت جای هوسرانی حور و عربست

پس همان نیک که در کوی جهنم باشم!

چه بهشتی که شود قیمت ویرانی ما

چه ثوابی که فقط در ره ماتم باشم

میهن پاک من اینجا بشود دوزخ درد

تا که با نوح و مسیحای تو همدم باشم!؟

ای که بیهوده بگویی سخن از عاد و ثمود

من نه آنم که پیِ قصه ی مبهم باشم

من نه آنم که درین دشت پر از لاله ی سرخ

به عزای کفن و خون مُحرَم باشم

این همه راز خداوندی او فاش مکن

که به دنبال ره عقل مُسَلَم باشم

در جهانی که خدا مظهر نابودی ماست

بهتر آنست که من کافر عالم باشم

«دین تباه»

بهر سجاده ی دینم می فرسوده خریدم

که ازین دین ریا کار سخنی خیر ندیدم

برو ای عارف و اینجا تو مگو حرف خدایی

که ز عرفان خدایت به چنین کفر رسیدم

در همان روز که دیدم سخن دین تباهت

چه سخنهای عجیبی ز خدای تو شنیدم

من همان روز که دفتر بگشودم به حدیثت

خط بطلان سیاهی به حدیث تو کشیدم

قصه ی خیبر و خندق به چنین شور نخوانید!

که به شمشیر تفکر سر این خرقه بریدم

دگر این نوحه مگویید که بسی بانی شرمست

که من این دلق ریا را همچو سجاده دریدم

«زنده باد»

زنده باد آزادی ایران جاویدان من

زنده باد آبادی مرز دلیران کهن

افتخارست این چنین در وادی ویرانه ها

در ره آبادی این خانه ها ویران شدن

آن جوانانی که سرو سبز بودند سالها

گشته اند چون لالهء سرخی به تلبیس کفن

زنده باد آن مردمانی که ز فریاد درون

داده اند جان را برای راه جاوید وطن

از هزاران ضجه و صد ها جنایات فجیع

از صلیب رنج تا زنجیر وآزار بدن

این همه جان رفته است و میهن ویران ما

پر شده از ناله ها و کینه های مرد و زن

خنجر خشمی زنم بر پیکر آیینشان

از تمام نفرت و از شعله های جان و تن

«ویرانه»

دریـن بیغولـهء ویـران هـمه در وادی دردند

که دنـبال خداونـدی دریـن ویرانه میگردند!

به دیـن تـیرگی هایت ببین فریـاد بی جان را

تـمام مـردم ایـران همیـشه روح دلـسردند

تو ای در خـواب طـولانی نـمی بینی ریاکاران

از آن اللّه دیـوانـه چـه بـر روز تـو آوردند؟

مگو دیگـر حـکایـتها از آن شـیر خـداوندی

نمی بینی که این مردان همه حیوان و نامـردند

از ایـن دین سبـکبـاران هـمه در راه آزارند

هـزاران سـرو ایرانی چو پاییز و خـزان زردند

ز صـدها نوحه ی پست و هزاران حرف شرم آور

ببین ایران جاوید را که چون ویرانـه اش کردند

«کوروش»

شکوه و شاه ایرانی که می گوید تو در خوابی

هنوز با راه جـاویدت نمـاد نـور و اعـجابی

جلای تختِ جمشید و شکوه شیـر و خورشیدی

تـو با نـام گـهربارت بسـان نـور مـهتابی

هنـوزعرش سـتونهایت خلـیج فارس زیبایت

بکوبـد نعـره بر جانِ سکنـدرهـای اعرابی

خـدایم نـور ایـران و تویـی مـعبود ایمانم

بـدان بر قبله ی شیران تو مـنزلگاه محرابی

غرور خشم ایرانـی تو هستی مرد جـاویدان

بـرای مردم آزاد هـنوز هـم شـاه و اربابی

ولـی افسوس که آن مـیهن ندارد نور تابانی

دگر آن مـرز آبادی شـده ماننـد مـردابی

صدایت میکنم کوروش تو سالار جـهان هستی

دگـر ای شاه بی مانـند درین ویـرانه نایابی

«خدا مرده است»

ای که احادیث عشق هوش تو را برده است

هیچ ندانسته ای جان تو آزرده است

آن همه ذکر و سجود بهر خدای وجود

حیف نیاورده سود زانکه خدا مرده است!

تا به کجا راز عشق آن همه آواز عشق ؟

مونس پرواز عشق حمدِ تو نشمرده است

عالم عشاق درد رفته ز آفاق درد

زانکه درین باغ سرد یک گل پژمرده است

محفل آن سینه چاک قصه ی مجنون خاک

دست خداوند پاک این همه نسپرده است

این همه آیین و دین باورجانی حزین

رنج سیاهی درین مردم افسرده است

مجلس شوم عزا نعره برای خدا

حاصل این ناله ها باطن سرخورده است

مجلس ترحیم او کی رسد ای یاوه گو؟

یاوه مگو مو به مو زانکه خدا مرده است

«فرمان مرگ»

ظلم و تباهی نرفت آتش اسلام کجاست

راه کجا می رود خانه ی فرجام کجاست

پیکر آن بی گناه طعمه ی آونگ دار

عدل خداوند پاک لحظه ی اعدام کجاست!

این همه نا داوری نورخدایی نبود

صوفی بدنام شهر خانه ی ایتام کجاست

نیست خدایی که هست فهم زبانش عرب

قصه ی قرآن مگو سوره ی انعام کجاست!

او که بگفت آدمی از گِل و خاک آمده

هیچ ندانسته بود پاسخ ابهام کجاست

ننگ به فرمان مرگ در ره آییتان

نیست جوابی بگو زاهد بدنام کجاست

دین به راز آورد دام هزاران سراب

نیک ببین آیتی دین پر از دام کجاست

بانگ خدایی نبود تا به سرای عدم

یک اثر از خالقِ این همه ایام کجاست

عالم عرفان و عشق وعده ی بیراهه بود

حال بگو دوزخ و آتش خیام کجاست

گورسرایی که هست منزل دیرینه را

پیکر ویرانه ی خانه ی اجسام کجاست

خاص و عوام رفته اند طعمه ی خاکند و بس

هیبت فرعون برفت خالق اهرام کجاست

گرچه تو هم میروی سوی فنای وجود

لیک نداند کسی مرده ی آرام کجاست

«علی ای همای وحشت»

علی ای همای وحشت تو چه آفتی خدا را

که به نیزه ها کشیدی سر و گردن جدا را

به خدا که در دو عالم اثر از بشر نماند

چو علی بریده باشد رگِ گردن بقا را !

به جز از علی که هفتصد سرِ بیگناهِ بدبخت

ببُرد به تیغ شمشیر نفس غریبه ها را ؟

به جز از علی که دارد به دو سرْ جلای ساتور

که به حکم مصطفایی ببریده دست و پا را

چو به قتل ، شرط بندد ز میان بی شرمان

چو علی که میتواند بزند سر و قفا را

نرو ای گدای مسکین در خانه ی مصیبت

که به تو حواله دارد دو سه فحش ناروا را

تو بدان سواره دزدیست که ازآن غنیمت جنگ

ببرد به سوی خانه همه کیسه ی طلا را

ز بساط این کنیزان به غنایم اضافی

چو علی که می رباید همه دخت دلربا را؟

نه بشر توانمش خواند نه ز نسل آدمیان

متحیرم چه نامم شه دزد بی حیا را

به زبان شوم و نحسش که بلاغه الکتابش

به جهان بلا فکنده همه آیت جفا را

نروم بهشت موعود که اگر علی ببینم

بکشم چو دوزخــــآتش همه صحن کبریا را

نروم بهشت آری که اگر روم به آنجا

به رسول و حوریانش نکنم کمی مدارا

تو نخوان قصیده ام را که بسی ملول گردی

ز جناب شیر قصاب! تو بخوان ابوعطا را

همه شب در این امیدم که نسیم باد پاییز

ببرد ز خاطر من رخ زشت مرتضی را

به ولای مستِ مستان ز نوای شیر پَستان

سخنی حساب گفتن چه خوشست شهریارا

«عید حیوان»

در عید حیوانیتان حیوان قربانی کنید

با خوی کفتاریتان نشخوارِ حیوانی کنید

دررسم کشتاری چنین بر سفره های مومنین

آن هیکل بیهوده را مشغول مهمانی کنید!

صد شکر ابراهیمتان از لطف نور بیکران!

گردن نزد بیچاره را صد رقص روحانی کنید

آنگاه ز افلاک و فلک قوچی بیاورد آن ملک!

حالا مسلمانان شهر در بزم خوشخوانی کنید

این سنت رذل عرب کار رسولی بولهب

ای ابلهان روزگار تقلیدِ آن جانی کنید

با حیلهء بیگانگان در محفل دیوانگان

چون نعره ء گاوی عظیم آواز قرآنی کنید!

بر آن طواف کعبه اش نوری پرید از جعبه اش

آن چهره ء پوسیده را با گور نورانی کنید!

از باطن اعراب پست اللهتان نالیده است :

تا میتوانید مومنان هردم هوسرانی کنید

افکار نادانیتان پایان ندارد همچنان

بهر بهشت و دوزخِ فردا مسلمانی کنید

عقلی نگردد کارگر درحیله می ماند بشر

این عمر ویران گشته را در گور نادانی کنید

بیهوده میگویم سخن ای خائنان بی وطن

با مدح رذلان عرب بر تخت سلطانی کنید!

«امام خیالی»

چگونه منجی عالم ز قعر چاه شماست ؟

چگونه خانه ی نحسش میان راه شماست !

یکی دگر ز هزاران بتست و میدانید

که حیله ی دگری از بت تباه شماست

حکایتی که بگویید از آن امام زمان

بسان آن رخ ملای نورِ ماه شماست!

هزار ننگ به جهانی که منجی اش اینست

به حق که لایق دین خرافه خواه شماست

به هرکجا که ببینم کفن ز محفل او

مثال پارچه ی منحوسِ آن کلاه شماست !

تمام مکتب پستش برای مسند زور

نشانه ی همه کاخ و نماد جاه شماست

چــنین امام تباهــــی نیامده هـرگز

چوکوه مکر و فریب از خیال کاه شماست

شکوه کشور ایران به رنگ تیره بگشت

که دام میهن از این حیله ی سیاه شماست

ببین امام زمانت همیشه محتاج است

چگونه چاه گدایی قصور شاه شماست !

به مردمان حماقت همیشه می گویم:

چرا امام خیالی چو سر پناه شماست ؟

چنین بتان دروغی درین سرای ریا

همیشه مانع آزادی و رفاه شماست

اگر چنین شده این خاک میهنت ایران

سکوتِ بی خردی آتش گناه شماست

«چاه بتکده»

از آن فسانه ی سردابِ سامره شده آغاز

کشیده کار تباهش به چاه مضحک دمساز!

همیشه یاوه بگویند: برون بیا تو ز چاهت

رسد به گوش فلک این صدای نعره و آواز

که ای امام دروغی بیا تو از دلِ گودال

برای عالمِ فانی کمی بزن پرِ پرواز!

بساط حیله ی ابلیس نماد آیتشان است

بدان که راه سیاهش به اهرمن شده انباز

مکن تو راه خرد را به چاه بتکده تحقیر

مکن خرافه ی دین را برای فکر خود اعزاز

ببین به جمع خدایان به حیله های ریایی

میان این همه بتها همین شده بت ممتاز!

به سوی این بت منحوس و این تحجر عقلی

تو تیر فکر و خرد را به سوی باورش انداز

«اسلام پلید»

از دین شما بر تنتان تار تنیدست

جز مرگ و تباهی همه عالم چه شنیدست ؟

افسوس که گر فکر کنی باور پوچت

یا منتظرِ آتش و یا آبِ اسیدست !

گردن زدن و هرزگی و جهل و خرافات

اینها همه از تابش قرآن مجیدست

ای عاشق مولای عرب هیچ ندانی

ایران تو از دین عربها چه کشیدست

هرگز تو نفهمی سخن از راز حقیقت

کاین شاه شهیدان سر ایرانی بریدست

بازار کنیزان و رخ دخت شهنشاه

بنگر که حسینت زن ایرانی خریدست!

زنجیر و قمه گر بزنی بر سر و دوشت

عباس تو مانند همان شمر و یزیدست

این گریه و زاری تو از بهر چه دردیست ؟

گر باغ برین جای غریبان شهیدست!

ویرانه بگوید که درین راه چه خونها

از قامت شمشیر مسلمان نچکیدست

این را تو ندانی که ازین مردم وحشی

در مزرعه ی میهن ما گله چریدست

آن کعبه ی اعرابی و آن مسجد ملعون

از هیبت این کشور ما خون مکیدست

رسمی شدن غارت و اعدام و جنایت

مجموعه ی این مکتب اسلامِ پلیدست

ای دوست جوان این همه را نیک بیاندیش

هرچند که در باور تو فکر بعیدست!

از حرف و حدیث و سخن دین مبینت

جز فتنه براین کشور ویران نرسیدست

مغلوبِ خرد کن سخن یاوه پرستان

کاین حیله ی تاریخ ز ادوار مدیدست

«دزدان مدینه»

بهر بدن مرده ی دزدان مدینه

همواره بزن با قمه ای بر سر و سینه

از کار یزید ، ابن زیاد ، خولی ملعون!

پر کن قدحِ جان خود از نفرت و کینه

از مردن چندی عرب تازی بی جان

از بابت زاری زدن چشم سکینه

ای آدم بیچاره بزن بر سر و رویت

بر جامه ی فرسوده بزن وصله و پینه!

گویند حسینی که خودش بی سر و جان شد:

«آید به تو یاری برساند چو سفینه!

گر تو شده ای بند گرفتاری دنیا

از بابت نذری بنما خرج و هزینه

والله حسین میدهدت چند برابر

او گشته دگر صاحب و مسئول خزینه!»

آری شده ایام عزاداری و اُمــــت

با گله ی گاوان شده اند همچو قرینه!

«جنگ طمع»

حیله ی اهریمنان کرده برایت کمین

گرچه تو باور کنی حقه ی پستی چنین

راه خدایی نبود راه دروغ حسین

او پی گنجینه بود تا بشود شاه دین!

مسند تاج عرب فکرت او برده بود

تا که از آن حرص و آز اسب طمع شد به زین

او همه ی قوم و خویش بهر تسلط بداد

سوز خدایی نبود عشق طلا و نگین!

قصه ی آن کربلا جنگ طمع بود و بس

ای تو سیه پوش شهر بهر چه هستی حزین ؟

پاره مکن پیکرت با قمه ی تیز جهل

زانکه نگردی تو با حورِ بهشتی قرین!

کی برسد لعنتت بر تن شمر و یزید

کی بشود راه تو سوی بهشتِ برین

آدمِ فاقد ز عقل ! خنده بیاورده این:

گریه برای سرِ تازی صحرا نشین!

باور مجهول تو پر شده از خشم و کین

مکر و خرافاتشان گشته به عقلت عجین

«نادانی خلق»

حکایاتی ز صدها فکر جاعل ، شده بر عقل تو دیوار حائل

که بر این گریه ی دیوانه وارت ، بخندد هر که دارد مغز عاقل!

بگو ای بی خرد آخر چه دین است ، که بهر یک عرب جانت حزین است

اگر تقدیر اللهت چنین است ، چرا بر سر زنی انسان جاهل !

تو گویی آن خدایت داده دستور ، که مولای تو را بنموده در گور

بگو آخر گناه شمر منفور ، که او هم بوده است در نقش قاتل!

کنون آید صدای این ندایت ، صدای نعره ی مدح و ثنایت

بدان این گریه ها و ناله هایت ، همه بیهوده است و پوچ وباطل

اگر خوش می چرد ملای مکار ، اگر فکر تو را دارد چو افسار

به ذهنت میزند صد تیر پندار ، چرا که خاطرت را کرده غافل

ببین سرچشمه ی صدگونه آفات ، هجوم مسلخ رنج مکافات

بزن تیری به این دین خرافات ، اگر داری به جانت عقل کامل

اگر خود را تو یک انسان بگویی ، خرد را باید از جانت بجویی

تو از قلب ودلت هرگز نپویی ، که هر چه میکشی می آید از دل

چه گویم دیگر از ویرانی خلق ، از این فریاد سرگردانی خلق

کز این جهل و از این نادانی خلق ، شده سلطانشان ملای سائل!

«دام مدید»

به یک حادثه ، عالم آمد پدید

هزاران سوال از رموزش دمید

بشد ناتوان در جواب آدمی

و انسان خدا را ز جهل آفرید!

گذشت از چنین خلق معبودشان

ولی کس خدای جهان را ندید

درین مسلخ درد و خوف بشر

برای خرد تار آیین تنید

هر آنکس که نادان ز قومش بدید

خودش را به حکم رسول برگزید!

یکی قصه ی مار و موسی بگفت

که چوب و عصایش چو ماری خزید!

و آن یک بگفت ماجرایی دروغ

از آن قوم لوط و ثمود پلید!

هزاران حکایت ز نوح و یهود

و آن قصه های سراسر بعید

پیاپی از آن چاه اوهام خلق

حکایات ایوب و یوسف پرید!

سرانجام به صحرای خشک عرب

جهان ماجرای محمد شنید

که با زور شمشیر و گردن زدن

به کامش نمود مردمان را مُرید

محمد از آن دینِ حرص و هوس

زنان را به زنجیر شهوت کشید

دل جاهلان را ز مکرش ربود

سر عاقلان را به تیغش برید

به آنها ابوجهل و نادان بگفت

به حکم خدایش شکمها درید

برای تجاوز به اقلیم پارس

عرب با رسولش به قدرت رسید

و این خاکِ میهن چو ویرانه شد

ز شمشیرشان خون ایران چکید

چو یک گله از مهد غارتگران

عرب در سرای بزرگان چرید

هر آنکس قیام وطن را بخواست

از آن طعم تیغ مسلمان چشید

و حالا تو ای عاشق اهل بیت

به نور حسینت چه داری امید؟

عرب دشمن خاک ایران توست

چه فرقی نماید حسین و یزید!

تو یاری مخواه آدم ساده لوح

که اجداد او خون ایران مکید

بخوان تا بفهمی کلام فریب

که قرآن ندارد پیامی مجید

بزرگی نبینی در این دینشان

شده بهر افکار شیطان کلید

دراین راه پوچ و سراسر تباه

نرو زانکه هرگز نگردی شهید!

از این تیرگی های راه سیاه

نیابی تو پندار پاک و سپید

اگر این جهالت گرفتی ز عقل

اگر خونِ فکرت به مغزت جهید

بزن آتشی بر رسوم کثیف

بیار در وجودت تو فکری جدید

بدان که خدایی ندارد وجود

مشو طعمه ی مکر دام مدید

«بتخانه»

بتشکن آمد و بتخانه ی نیرنگ بساخت

مسجدِ بتکده را با کفن و سنگ بساخت

خرقه ی اهرمن و صومعه را زنده نمود

از جوانان وطن مرده ی آونگ بساخت

آتش جنگ که در باور و فرهنگ نبود

ناگهان شعله ی بیهوده ی این جنگ بساخت

اوکه تکبیر برایش چو ندا بود ز عرش

با صدای خفقان نغمه و آهنگ بساخت

نسل ایرانِ جوان را به ره دین بسوخت

روح افسرده ای از مردم دل تنگ بساخت

او خودش همچو بتی بود ز بتها بدتر

زانکه با دست خدا مسلخی از چنگ بساخت

آن همه از ره آیین خرافات بگفت

تا ازین خرقه ی شوم دام سیه رنگ بساخت

همچو آن دفتر بی معنی آیین تباه

بهر کشتاربشر مکتب و فرهنگ بساخت

بتشکن !تو بت و سالوس خرافات شدی!

که وجود تو براین میهن ما ننگ بساخت

«مفتی»

نان مفتی ها ز نادانی خلق کودن است

ترس ملایان ز دانایی و فهم میهن است

علم عالم را به حکم و حیله ویران میکنند

نزد آنها دانش و فرزانگی اهریمن است!

آنکه رسوا کرده بتهای فریب و خدعه را

نزد تاج و مسند و مکر خدایان دشمن است

ترک کوی منبر دیوانگی را کی کنند

یاوه گویی بهر این گنج ردایی مخزن است

بهر این دیوانه های احمق فرسوده مغز

فصل و ایام بهاری ماه سرد بهمن است!

فضل و نورخرقه ی مخروبه دارست و جفا

صوت موسیقی اللهِ روانی شیون است

گر بگویی آیه های پرفریب و حیله را

حلقه ی دار اسیریها به دور گردن است

دین منحوس وسیاه جیره خوران را ببین

بهترین راه ریاکاران جانی کشتن است

از چه میگویم برای مردم بیهوده راه!

وضع ملا نزد عام و خاص میهن روشن است

«نسل سوخته»

میهن ویرانه با دین شما افروخته

حاصل این خرقه ی بیهوده نسلی سوخته

اشک و آتش بر تن خاک خدایان ریخته

با طناب دارتان لبهای ایران دوخته

خانه ی مخروبه با آیینه ها آمیخته

خون میهن در دل این شیشه ها اندوخته

خائن از گور خرافاتش خدایی ساخته

هیبت خاک تو را بهر عرب بفروخته

آن خدایی را که داری سوی ایران تاخته

این فریب وحیله را دین خدا آموخته!

«سالوس»

آمـــدی تا به تـن بتکده سالــوس شوی

تا که رنج دگری در ره کابوس شوی

آمدی تا به سرِ بی خرد آواز کنی

تا براین یاوه ی بیهوده چو قاموس شوی

صحبت دین خود از حافظ و خیام مگو

کی تو عرش سخن و شهپر طاووس شوی

دین تو فکرت فردوسی خوشنام نبود

کی تو مفهوم کلام نفس طوس شوی؟

این فریب تو به جز دام سیه فام نبود

کی براین ظلمتِ ویرانه چو فانوس شوی؟

ای که از باور تو فکرت و اندیش برفت

آمدی سوی کدام صومعه پابوس شوی

ای که درگوش تو صوفی همه جا مکر بگفت

تا کجا طعمه ی این ناله ی ناقوس شوی

چوبه ی دار خرد را تو بر این مکر بساز

پیش از آنکه همه جا خانهء افسوس شوی

«بتهای شیطانی»

اللهِ مستور تو با بتهای شیطانی یکی ست

اعدام مردان رها با رسم قربانی یکی ست

فرجام دنیای ستم چون گور نابودی شود

پرواز ارواح تو با آن چاه بی جانی یکی ست

با دیده ی درد و جفا این سرزمین را دیده ام

ایران جاویدان من با خاک ویرانی یکی ست

بر دار ظالم دیده ای سرهای محکومینشان

منشور کشتار بشر با حکم قرآنی یکی ست

از حرف و مکر فاسدان تا حکم دار شاهدان

می گوید آوارکفن با رنج زندانی یکی ست

در میهن زهد و ریا پر گشته درد و کینه ها

این مرز یاران کهن با شهرظلمانی یکی ست

جلادی چون رسم و هنر محبوب آیات شما

نابودی عقل و شرف با این مسلمانی یکی ست

میگویم این را تا ابد ای مردمان بی خرد

ایمان و دین مسلمین با لوح نادانی یکی ست!

«رنج زندان»

اگر این میهن پاکم پر از تزویر قرآن شد

اگر کاخ شه ایران به خاک حیله یکسان شد

بدان می آید آن روزی که ایران می شود بی دین

ز خشم میهن دردی کزین افسانه ویران شد

ببینم روزگاری را که گردد خرقه سوزی ها

مگو این دین فرسوده چو رسم و عهد ایران شد

کنون خوشحال و سرمستی که آزادیِ ایرانی

چو زنجیر گنه کاران حصارو رنج زندان شد

ولی این رسم خونخواری درین حیله نمی ماند

چرا شادی از این تیری که درفریاد وجدان شد ؟

بیاید روز رسوایی برای خرقه ی ابلیس

که این دین از همان اول بساط فکر شیطان شد

بدانید ای مسلمانان عرب منفور میهن بود

که ایرانی ز شمشیرِ ستمکاران مسلمان شد

«مسلخ»

در مسلخ سایه ها نشستن تا کی

با آتش حیله ها شکستن تا کی

تا کی تو درین جفای خواری باشی

با خرقه ی جاهلی گسستن تا کی

در حسرت آسمان آزادی گو

از چاله به چاه سایه رستن تا کی

فریاد شکنجه های ما را دیدی

صد پارچه به چشم دیده بستن تا کی

یکباره ز ابر کینه ها بلوا شد

بر خون زمین مرده جستن تا کی

بر آیت دین پست او می گویی

ای مردم رنج تیره خستن تا کی

با نوحه ی فاسدی عزا برپا شد

بر کشته و مرده ها گرستن تا کی

برخیز و بگو به مردمان میهن

در ظلم فسانه ها نشستن تا کی

«ایران کهن»

تا ریشه ی میهن را در خاک و کفن دارم

در موطن ویرانه من راه وطن دارم

چون باور فریاد دیرینه ی فردوسی

من خون نیاکان ایران کهن دارم

در کوی جفا راهی گویی نفسی باشد

انگارکه پروازی در جان و بدن دارم

در میهن ویرانه این خانه ی افسانه

صد آتش جانانه در روح سخن دارم

در گور چو می لرزد این دفتر بی معنی

در باور جان تیری بتخانه شکن دارم

افسوس نمی ماند جز سایه ی افکارم

درجاده ی او باشد این سایه که من دارم

بر جامه ی نامردان صد شعله بسوزانم

گر غیرت ایرانی درآتش تن دارم

«بادیه»

گویی شده اند نزد خدا بنده ی مامور

در خط ریاکاریشان مردم مزدور

سالوس که آورد بتی بهرعبادت

دانست خدایی نکند این بت مهجور!

مابین خدایی که تو داری به خیالت

فرقی نَبُود با بت نادیده ی مستور

از بهر بتان گردن قربانی بریدند

از بهر خدا گردن هر کافر منفور!

بتخانه و قصری که درآن صومعه ها بود

اینک شده از نام خدا ، خانه ی معمور

آن مردم نادان شده ی جهل و خرافات

اینک شده اند در ره او بنده ی مغفور!

در باور این بندگی و برده شدن ها

آواره ی این بادیه چون برده ی مقهور

از معجزه ی گمشدگان هیچ ندیدند

دربند دروغی شده اند جاهل مسحور

در ظلمت صدگونه حجاب و کفن رنج

ماندند درین ظلم و سیه خانه ی محصور

این دفتر بی معنیشان حکم فریبست

احکام سیاهی شده با مکتب دستور

هرگز نشود صحبت یزدان بزرگت

اینها سخنانیست از آن قاتل مغرور

قرآن که بخوانند همه مردم قاتل

مانند همان لنگ و همان حضرت تیمور!

گر فکر کنی این همه از لطف خداییست

مامور جنایت بشوی بنده ی معذور

از صحبت هر زاهد دیوانه شدی کور

با نوحه ی هر بی سر و پا عاشق پر شور

این ناله ندارد سخنی از دل مسرور

جز گریه ی گور و هوس دیدن آن حور!

این آیه ندارد اثری از سخن نور

جز کشتن و دزدیدن و جولان زر و زور

اینرا تو ندانی که همین زاهد مخمور

خود میخورد از آب شراب آور انگور!

ای برده ی ویران شده ی بی دل و رنجور

انگار شدی در ره این بادیه مجبور

گر نیک بفهمی سخن حیله ی منشور

از خانه ی این زهد ریایی بشوی دور

این نکته اگر شد چو بلندای قصیده

مانند کلامی که شود نکته ی مقصور

حقست و حقیقت همه ی گفته ی مذکور

سرخورده مشو از سخن سرکش منصور

«آتش خشم»

آتش خشم اگر شعله کند در جانم

عالمی شعله شود با سخن سوزانم

گرچه خشکید قلم در نفس افکارم

سخنی بهر تو ای میهنِ جان میرانم

من در اندیشه ی آزادی این کشوررنج

چه بگویم که خودم در قفس و زندانم

گر روم سوی دوصد خانه ی آباد جهان

نشوم شاد که از درد وطن ویرانم

مردمان بر جسد گور عرب میگریند

من بر این اشک فریب با غم دل خندانم

جاهلان از تن اعدام شده ای می خندند

که بر این خنده ی نافهمیشان گریانم

ترسم از مرده ی بردار مجازات نبود

زانکه از میهن جاهل شده ام ترسانم

آنچنان جهل و فریب آمده در باورشان

که من از این همه نادانی خلق حیرانم

مردمان در غم آن حادثه سرگردانند

من در این شهرِ پر از فاجعه سرگردانم

سایه ی موطن من نورخداوند منست

عهد پیروزی ایران همه ی ایمانم

سجده بر خاک تو ای کشور دیرینه ی من

افتخارست که سرباز توام ایرانم

وطن سوخته درآتش آیین دروغ

تا ابد در ره آزادی تو می مانم

«مثل اینست»

مثل اینست که ناحق بزنی گردن را

بهر اعدام کنی ، صیقل و تیز ، آهن را

مثل اینست که سنگسار کنی با سخنت

بدن بی رمق و بی کفن آن زن را

مثل اینست که در راهروی زهد و ریا

همره ظلم شوی تا ببری راهزن را

مثل اینست که افکارخودت را بدهی

همچو آن فاحشه ها مفت فروشی تن را !

مثل اینست که در راه سراپای تنت

به عربها بدهی هیبت این میهن را

مثل اینست که از بابت یک گوهر گنج

بفروشی به ریالی همه ی مخزن را

مثل اینست که با شعله ی اعراب کثیف

آتش زهد زنی پیکر این خرمن را

مثل اینست که در دامنه ی کوه بلند

حمد و تشویق کنی آمدن بهمن را!

مثل اینست که در عالم ویرانی و مرگ

همچو فرهنگ کنی حادثه ی مردن را

مثل اینست که در میهن نورانی ما

نقش ابلیس زنی باور اهریمن را

مثل اینست که آتش بزنی خانه ی دوست

تا که آبادکنی مملکت دشمن را

مثل اینست که در مجلس بیهوده ی مکر

عاقل شهر کنی مجتهد کودن را!

مثل اینست که مداح شوی ظلمت قرن

تا نبینی وطن مفتخر روشن را

مثل اینست که در راه همان مفتی شهر

رخت غربی بکشی جامه ی پیراهن را!

مثل اینست که در باورجلاد شوی

تا که اعدام کنی یک زن آبستن را!

مثل اینست که دستی بنهی بر چشمت

تا نبینی قفس ملتمس شیون را

دگر از درد خیانت چه بگوییم سخن

همچو آبی که بکوبد بدن هاون را

ای که صد یاوه بگویی همه جا در ره دین

هرگز این یاوه ی تو پر نکند برزن را

روزگار میرود و عاقبت این را فهمی

که نیارزد سخن بی اثرت ارزن را...

«بت یگانه»

همیشه در خیال تو بت از فریب ، نشانه بود

ولی بدان که باورِ خدا بتی یگانه بود

بتی که سوی بیکران جهانی از ستاره داشت

بتی که صحن آسمان برای او کرانه بود

شهاب پرشتاب او به سوی چشم اهرمن

چو تیر خشم شعله ورهمیشه در کمانه بود!

بیامد از سکوت شب خیال و آرزوی تو

حضور بی صدای او توهمی شبانه بود

تمام نقص این جهان بگفتی آیت خداست

که رعد و برق آسمان برای تو ترانه بود!

گذشته در پناه او تمام زندگانی ات

اگرچه تیر غصه ها به قلب تو روانه بود

میان یاوه های تو همان خدای آسمان

به کار بت پرستی ات همیشه یک بهانه بود

«سراب»

هنوز هم تو در آن کودکیِ افکاری

که در خیال تباهت بتِ خدا داری

هنوز هم تو به نور و امید دیدارش

میان عالم رویای وهم پنداری

درون باورخواب و سراب پروازی

ولی همیشه دراین باوری که بیداری

بیا و اندکی حالِ فسانه جویا شو

تو در خیال کدامین شکوه دیداری !

میان راز و نیازت خدا نداری تو

که آن بهشت برین را به جان خریداری

برای قامت حوری دوباره خم گشتی

ز ترس آتش دوزخ چو ابر می باری

درون فکر تباهت چه یاوه ها داری

به حق که بنده ی آن نا خدای جباری

فریب و حیله به دین تو آیتی پاکست

چو آن خدای دروغت همیشه مکاری

چنان به روح و روانت نشسته ویرانی

که از شرافت و انسانیت شدی عاری

همیشه لایق توست این بت فرو مایه

که همچو فکرت ننگین آن سبکباری

«پیامبر شیطان»

به راه و رسم تباهی به باور شیطان

شد از تبار عرب ها چو یاور شیطان

به نام نور خدایش چه حیله ها آورد

شد از رسوم کثیفش پیامبر شیطان

تمام مکر و فریبش در این کتاب پلید

ز حکم حیله بگشته چو دفتر شیطان

به پیروان جفا و به سایه ی تزویر

ببین تهاجم ابلیس و سنگر شیطان

به دین ظلمت اعدام و وحشت شمشیر

بریده جان وطن را ز خنجر شیطان

ز آتش ِهمه تهدید و معبد زنجیر

به قصه های دروغ و به محشر شیطان

به لوح احمقی و روح فکرتی تسخیر

ز رود شهد و شراب و ز کوثر شیطان

به وعده های کثیفی چو حوری تحقیر

وزان بهشت سراسر محقر شیطان

ازین همه صفحات کتاب اسلام است

که رفته زاهد ابلیس به منبر شیطان

تو گویی ظلم محمد نبوده اهریمن

بدان پیامبر جنگ بوده مظهر شیطان

از این همه تن ِ بر دار و مرده می بینم

از این همه ستم و ظلم لشکر شیطان

ز ننگ دین عرب میهن شما گشته

چو موطن تن ابلیس و کشور شیطان

ببین تو کعبه ی بتخانه ی عربها را

شکسته میهن ازین صحن پیکر شیطان

«پیامبر اسلام»

پیامبری که تو گویی نماد اکرامست

جهان قتل و فریب و نماد اعدامست

پیامبری که تو گویی جهان خوبی هاست

نشان قتل و فریب و نشان هر دامست

پیامبری همه ظلمت نماد ویرانی

که آیه های سیاه سکوت ایامست

نشان تیرگی و غصه های ایرانی

جفای ماتم این خرقه ی سیه فامست

بخوان میان کتاب جنون ضد و نقیض

دمی کرانه ی خشم و دمی چه آرامست!

پیامبری همه حرص غنیمت و شهوت

شبیه فرعون جانی میان اهرامست

پیامبری همه جنگ و هجوم هر کشتار

به حق که لایق دین کثیف اسلامست

«عالم»

درهمان روز که دیدم همه ماجرای عالم

همه یاوه بود و حیله همه قصه های مبهم

به وجود هیچ و پوچش به هجوم درد و آتش

نه خدا بود و نه شیطان نه بهشت و نه جهنم

نرود ز خاطر ما همه روزگار بلوا

نرود از این توهم همه لحظه های ماتم

نه به دین کسی بماند نه ز کفر کسی بداند

نه به خنده های فانی برود هجوم این غم

نه جهان مکان جان و نه زمین مکان بودن

نشود کسی به درد و غم زندگانی مرهم

«دگر زنده نخواهی شد»

اگر آن جسم فرسوده به گور تیره راهی شد

اگر آن روز نورانی چو زندانِ تباهی شد

بدان دنیای جسمانی سراپا خانه ای پوچ است

چو عمر و روزگاری که همه افکار واهی شد

کسی هرگز نمی آید بگوید راز نیستی را

چرا که عالمش گویی همه رنگ سیاهی شد

همه دنیای انسانها نماد وهم و نابودیست

چو کوه آرزوهایی که خرمن های کاهی شد!

روان آدمی دیگر نگردد تا ابد بیدار

اگر رفتی از این دنیا دگر زنده نخواهی شد

«خدای حقیر»

خدایی گر خدا باشد ، اسیر نیست

اسیر مفتی و ملای پیر نیست

میان سجده های زاهد شهر

میان خاک متروک کویر نیست

خدایی همره رذلان قاتل

چو دزدانی درین راه و مسیر نیست

خدایی یاور ساتور جلاد

جفای بی نوایان فقیر نیست

خدایی یاورظلم ستمکار

هجوم تیر و درد و مرگ و میر نیست

خدایی دشمن مکر ابو جهل!

که جز در فکر اعدام اجیر نیست

خدایی خالق صد گور آتش

که جز بر رنج و ویرانی بصیر نیست

در آن دنیا نماد خشم و تهدید

درین دنیا ولی هرگز دلیر نیست

خدایی که ندارم بهتر از اوست

خدایم اینچنین پست و حقیر نیست!

«قاموس جهان»

از نور سپیدی که چو فانوس جهان است

تا گور خرابی که چو سالوس جهان است

از هیچ بیایند و روند سوی تباهی

اینها همه مجموعه ی قاموس جهان است

هر لحظه که آید به سر آغاز زمانه

مرگ دگری بر تن معکوس جهان است

با رفتن دنیا تو مشو نادم و غمگین

نابودی ما فکرت منحوس جهان است

گر مرگ ، به رویای تو آغاز نباشد

پایان همه غصه ی کابوس جهان است

«اجیران»

ز گور مرده نیاید شفای درد فقیران

به ورد و نوحه نمیرد عذاب و رنج اسیران

همیشه باور او را به صحن خانه کشانم

اگرچه رفته به دار ِ غروب مرده ی ایران

زکاخ ظالم هرزه صدای خنده برآمد

که شهر سایه بگشته به خاک میهن ویران

شنیده ام ز جفای سکوت مرده ی میهن

ندای رنج سراب و صدای درد اجیران

چو نقش لوح ِ عظیم ِ شکوه و عزت ایران

ز قلب خسته ی میهن نرفته یاد دلیران

همیشه یاد وطن هست سکوت روح وجودم

همیشه یاد وطن باش به یاد ِ میهن شیران

«طلوع حقیقت»

ز دشمنان فراوان دین می ترسند

ز منکران بهشت برین می ترسند

چه دین پست و حقیری که پیروان جفا

ازین طلوع حقیقت ، چنین می ترسند

چو در کتاب خرافه نیامده حرفی

ز چرخ و گردش گوی زمین می ترسند!

بدان که حیله ی تهدید نشانه ی ترس است

کزین سقوط سواران دین می ترسند

ازین همه غم ِ در سینه های آشفته

چنین ز خنجر روح حزین می ترسند

«ننگ ایران»

وجود دین شیطان ، ننگ ایران

هجوم رو سیاهی رنگ ایران

ریاکاران اعرابی بسازند

هزاران بتکده با سنگ ایران

بپیچد در دل شهر اسیران

به دار مردگان آهنگ ایران

بیاید سایه ی نحس تحجر

به هرکوی و به هرفرسنگ ایران

بیاید شعله ی رنج و تباهی

ز قلب خسته ی دلتنگ ایران

همه آزادی میهن به دارست

غمی فرسوده بر آونگ ایران

خرافات کثیف دین منحوس

بسوزد روزی با فرهنگ ایران

«چنگال شوم»

تا که خاکم در کف چنگال شوم دشمن است

خاک شیران خانه ی فریاد خشم میهن است

باید این دیرینه دام حیله را ویران کنید

ورنه تا روز ابد اینجا سرای شیون است

نقش خون مردمی بر لوح ابلیس زمان

حاصل این مکتب فرسوده ی اهریمن است

تا جواب حرف را با جرعه ی خون می دهند

خون ، جواب فکرت ملای پیر و کودن است

پر شده با کاه نفرت کاخ جلادان دین

شعله ای آور که آتش لایق این خرمن است

نوبت ویرانی این نابکاران می رسد

آخر شام سیاه آغاز روزی روشن است...

«وطن»

ای وطن در چنگ منفور جفا گشتی اسیر

مانده ای در مسلخ دین ریاکاران اجیر

ای شکوه سرزمین و خانه ی آباد من

با هجوم آفت بیگانه ها گشتی کویر

مردمی در کاخ دربار فریب و حیله اند

مردمی در خانه های سرد و ویران و فقیر

تازیان بت پرست ِ بادیه آورده اند

بهر ایرانی خدایی ظالم و نحس و حقیر

آمد آوار جفا در خاک وجدان و شرف

در سرای مردمانی تا ابد پاک و دلیر

نام منحوس عرب آمد به لوح کشوری

کز شکوه نام کوروش بوده آباد و کبیر

«لطف خدا»

چه لطف و رحمتی بر جان ما کرد

که ما را در جهان غم رها کرد

میان غصه های ناتمامش

هزاران شادی فانی روا کرد

برای مردمی صدگونه نعمت

به جان عده ای ظلم و جفا کرد

عدالت را به خاک سایه ها برد

جنایت را سلاح هرزه ها کرد

به بی عقلان زبان یاوه آموخت

زبان عاقلان را بی صدا کرد

یکی را عمر طولانی بفرمود

یکی را غرق دردی بی شفا کرد

هزاران فقر و فحشا و خیانت

چه ظلم و ظلمتی بر ما عطا کرد

هزاران غصه و آوار و تبعیض

تمامش را همین لطف خدا کرد

همانا رحمتی بی انتها بود

که دنیا را چو ویرانه بنا کرد!

«آتش زهد»

به راهش تار و پودم جستجو بود

برایش روح و جانم آرزو بود

ولی هرگز نگاهش را ندیدم

تماما یاوه های قصه گو بود

بدیدم آیه های رحمتش را

که گویی ظالمی درگفتگو بود

بسان شعله های آتش زهد

خدای فاسدان کینه جو بود

چو فریادی به هر دیوار زندان

چو شمشیری کنار هرگلو بود

سر آواره های بی نوا هم

برای فتح میدانش چو گو بود

بهشت فاسدان و هرزه جویان

برای کار اوحکم سکو بود

خدایی با جهانی خون و آتش

که خون بیگناهان را سبو بود

جهانی بهتر از ویرانه میگشت

اگر دیوانه ای هم جای او بود!

«دین خون»

بدان دینی که دین سنگ و خون است

سراپا آتش و مرگ و جنون است

خدایی مهربان در آن نیابی

که دین ظلمت و ظلم قرون است

بدان این خرقه ی ویرانه ی زهد

ز عدل و فهم و بیداری برون است

چنان فکری میان حیله دارد

که بر اندیشه ی شیطان فزون است

نماز و طاعت و رنجی چنین پست

که در دین خرافاتی ، شگون است

ز بادی میرود بر باد یغما

ولی در دینشان حکم ستون است!

«فریب»

میان سخنهای پوچ و محال

ببین میهن روزگار زوال

خرافات پرواز روح برنخواست

به جز در سراب و فریب وخیال

درخت قطوری که دین شماست

زمانی نبوده به جز یک نهال

ز افکار گندیده ی عابدان

بگشته درختی چو شهر ملال

ببین حاصلش را به لوح وطن

ندارد جز این حاصل ِ تلخ و کال

کمی با دو چشم خرد بنگری

به آیات اعدام و مرگ و قتال

ببینی چگونه پدید آمده

ز دین شما قاتلانی دجال

بدان ریشه ی این جنایات شوم

نبوده کسی جز همین متعال!

که او ساخته ی ذهن اهریمنست

چو کرکس گشوده بر این سایه بال

«دنیا پرست»

گفت برو یاد خدارا پرست

خالق آن آتش فردا پرست

لیک به آن صوفی حیوان بگو

پس تو چرا گشته ای دنیا پرست

منکر هر قطره ی دریا شدی

خود شده ای ماهی دریا پرست!

در صف فردوس برین برده ای

فکر همه مردم رویا پرست

فکرت بتخانه ی این مردم ِ

مهدی و معصومه و زهرا پرست!

تا همه ی ملت نادان شوند

کعبه و بتخانه ی صحرا پرست

ای که خدای تو همین عالمست

یاوه مگو هرزه ی دنیا پرست!

«تلف»

به تیر لحظه ها عمرم هدف شد

میان سایه ها گویی تلف شد

به موج تیره ی دریای تاریک

میان بحر ویرانی صدف شد

شکوه میهن دیرینه ی من

اسیر حیله ی هر بی شرف شد

درین عصر غم و مرگ و تباهی

سواران سیاهی هرطرف شد

خدای باور یکتا پرستان

بتان مکه و گور نجف شد

«ریشه ی دین»

سر به دارانی بروی چوبه هایی هر طرف

لحظه های رفته ی این روزگار بی هدف

روزگار مرده ی دریای ویرانی و مرگ

گشته در بحر فنا و سایه مانند صدف

واعظ افسانه های بی وجود زندگی

می چرد در قصه ها و یاوه های پر علف

ریشه ی دینی که غرقاب جنونست و فریب

ساقه اش باید شود ملای رذل و بی شرف

مردمی کز عقل خود نومید و خالی گشته اند

بهر بتها عاشقند و سجده بر گور نجف

حاصل دنیای ویرانی که حتی خاک نیست

آدمی را کِی پدید آورده با خاک و خزف!

«بی خدایی»

در جهانی که خدایی بی عدالت مَحکم است

بی خدایی آخرین راه ِ نجات آدم است

در جهان یاوه های هیچ و پوچ روزگار

گرچه هر راهی روی راه رهایی ماتم است

دوری جام شراب دینتان سختست و تلخ

تا حقیقت مشرب داروی تلخ عالم است

دین ویرانی که روی غصه های ماندنی

همچو افیونست و بر درد نفهمی مرهم است

ای که میگویی چنین دینی سعادت آورد

این همه ویرانی و تحقیرایرانی کم است؟

بهر بیداری عقل و باور فکر و خرد

دین و احکام شما گویی لغاتی مبهم است

حاصل دین خرافات کثیف عابدان

بهر صحرای کویر همواره باران غم است

«تخت جمشید»

نگردد خاک ِویران ، تخت جمشید

ز شاهان و وزیران ، تخت جمشید

نماد مهد تاریخ و تمدن

نگار و نقش ایران ، تخت جمشید

شکوه و افتخار و روح میهن

نشان مهد شیران ، تخت جمشید

طلوع نور بی پایان کوروش

سر آغاز دلیران تخت جمشید

ظهور لوح آزادی و عزت

به فریاد اسیران تخت جمشید

نماد تیر بیداری ایران

به چشمان حقیران ، تخت جمشید

«تاریخ »

هر آنکه به تاریخ ما دشمن است

به یزدان که او لوح اهریمن است

به تاریخ دنیا تو گر بنگری

بزرگی ما بر همه روشن است

منال ای سبکبار تازی و ترک

که پندار تو آب ِ در هاون است

چنین جعل و تحریف بیچارگان

ز فکر هزار آدم کودن است

هر آنکس که بر نام کوروش بتاخت

ز نسل عرب های بی میهن است

نباشد ازین ملت پاکزاد

که اجداد او تازی رهزن است

«خوی بت پرستی»

شاید وجود بت را در جان خود شکستی

اما نرفته از تو افکار بت پرستی

تا مانده در وجودت پندار شوم سالوس

صد گونه بت بروید با تار و پود هستی

بتهای تیره سازی هر جا که سایه بینی

با هر فریب نحس و با هر دروغ پستی

با نور شمع حیله رفتی به ظلمت عقل

بنگر چگونه در شب در غصه ها نشستی

هر بی خرد نگردد راهی چو نور روشن

بشکن سبوی غفلت ای کاروان مستی

چون خوی بت پرستی مانده به فکر خوابت

بیداری خرد را در حبس یاوه بستی

«مرز خرافات»

تو قطره ای به نجاتِ لبان خشک بشر باش

به سوی راه رهایی همیشه راه سفر باش

برای ضربه زدن به ستون جهل و خرافات

ندای باور فکر وجلای تیغ تبر باش

بدان که معجزه های دعای حیله فریبست

تو با کرانه ی دانش طلوع معجزه گر باش

تمام شهر و دیارت بگشته مرز خرافات

تو نور و آیت پاکی برای آفت شر باش

بدونِ جان و نفس شد شکوه باور ایران

برای زنده نمودن بیا مسیح دگر باش!

«بیهوده»

ای که دنیای مرا بیهوده ویران ساختی

بی سبب نابودی جانرا تو بی جان ساختی

در جهان خاک و خون و سایه های درد و مرگ

راه شیطان را تو بر پندار انسان ساختی

نیست نیرویی ز خشم تار و پود مرده ام

تا به هم ریزم جهانی را که اینسان ساختی

ای که در فکر سراب و سایه هستی شایعه

کفر بی روح مرا در گور ایمان ساختی

در جهانت کینه ها آوردی و درد و جفا

هر شغال مرده را سلطان شیران ساختی

من که در نابودی بی جانی ام بودم ولی

از چه رویای مرا بیهوده ویران ساختی

«فریاد»

راه میهن در ره دین جفا بر باد بود

خانه ها ویرانه و بتخانه ها آباد بود

مکتب این مسلک فرسوده ی رذل و سیاه

مسلخ زنجیر دار و معبد فریاد بود

چون بدیدم آیه های خرقه ی تزویرشان

حیله های ذهن یک دیوانه ی شیاد بود

ماجرای صاحب شمشیر اسلام تباه

حکم تیغ ظالمی پر کینه و جلاد بود

قصه های آن بهشت و محفل شهوت سرا

بهر عقل مردمان بی خرد صیاد بود

از همان روزی که آمد حیله ی شیطان شوم

دینشان با شعله ی رنج و جفا همزاد بود

پیش از این فرسوده دین ِ جانیان روزگار

از تمام کینه ها این خاکمان آزاد بود

«هرزگان»

بانگ الله و غم و تیر طنین هرزگان

خون ما پر گشته در خاک زمین هرزگان

گردش تسبیح بر دست ریاکاران چه بود

همچو آونگ تنی بر دار دین هرزگان

عاقبت در سنگر ویرانه ها می آوریم

خشم چنگال وطن را در کمین هرزگان

با خردورزی بسوزد مسلک این هرزه ها

آن بهشت و دوزخ و نور برین هرزگان

ای بزرگان وطن این همه را داد کنید

ترس و وحشت را ازین قلب حزین هرزگان

«سراب»

اين همه نقش وطن را زده ام نقش برآب

روح انديشه نيايد اندرین ذهن خراب

حرف حق ديگر نباشد نور خورشيد فلك

حرف حق مانند ابری از خیالست و سراب

از نماز مفسدان ديدم هزاران كفر و بت

رنگ فحشا و فساد را بنگرید در اين حجاب

بی گناهان زیر بار آزاده ها بالای دار

حكم بيداری اگر دارست آسوده بخواب

خون سرخ آدمی بهر ریاکاران حلال

گرحرامست خوردن پیمانه ای جام شراب

حیله ی اهریمنان را می توان رسوا کرد

می توانی بر سپهر فاسدان باشی شهاب

نقش فریاد وطن را به تن سنگ زنید

تا به دار مسلک دیوانگان گردد طناب

«محتسب»

گر سر روح مرا تیغه ی جلاد ببرد

نفس مرده ی من را غم فریاد ببرد

دگر این حیله ی بیهوده ازین راه برفت

همه افکار مرا آتش صیاد ببرد

دگر این قصه ی دیرینه ز ما دست کشید

راه ویرانه ی بر باد مرا باد ببرد

چو همه دین تو از زاهد ما وام گرفت

نزد آن خیره سر و عابد شیاد ببرد

تا بگویم سخن و حرف خردمند که آن:

«محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد»

«فریب»

همه گویند کزین راه پر از مکر و فریب

بشود غصه ی بیهوده براین خانه نصیب

همه گویند کزین قصه و افسانه ی دور

نرود زاهد حیله به سر ِدار و صلیب

دگر از آیت تزویر و ریاکاریشان

سخنی نیست براین میهن ویران و مهیب

گرچه نقش سخن مسلک منفور زدم

شده ام در دل این شهر پر از سایه غریب

آیت شوم نباشد به رهت میهن پاک

نشود آفت بیماری بر این مرده طبیب

حمد و تسبیح نپوید همه جا راه خدا

چادری ، فاحشه ای را نکند پاک و نجیب

در ره میهن و آبادی این مرز کهن

مسلخ خرقه ی رذلان عرب بوده رقیب

جهل و نادانی مردم همه جا بوده و هست

اگر این یاوه بماند به وطن نیست عجیب

تا ابد جاده ی آزادی ایران عظیم

چو بیابان ستم راه فرازست و نشیب

«زندان»

نقش پندار تو بر پهنه ی مرداب زدم

این همه نقش وطن را که بر این آب زدم

بر رخ آینه ی خرقه ی تزویر ببین

سایه ی ابر ستم را که به مهتاب زدم

همه ی گفته ی من نقش قلم بود بر آب

گرچه تیری به تن مسلک اعراب زدم

ای سرای نفس و خانه ی دیرینه ی من

از چه روعکس تو را بر رخ این قاب زدم

همه جا پر شده با غفلت و نادانی خلق

خشم فریاد تو را این همه برخواب زدم

درمیان قفس محنت و زندان جفا

حرف آزادی و این رحمت نایاب زدم

«بهشت»

زاهد دیوانه گر جایش بگردد در بهشت

چون جهنم می شود بهر وجودت هر بهشت