گویی شده اند نزد خدا بنده ی مامور
در خط ریاکاریشان مردم مزدور
سالوس که آورد بتی بهرعبادت
دانست خدایی نکند این بت مهجور
مابین خدایی که تو داری به خیالت
فرقی نَبُود با بت نادیده ی مستور
از بهر بتان گردن قربانی بریدند
از بهر خدا گردن هر کافر منفور!
بتخانه و قصری که درآن صومعه ها بود
اینک شده از نام خدا ، خانه ی معمور
آن مردم نادان شده ی جهل و خرافات
اینک شده اند در ره او بنده ی مغفور!
در باور این بندگی و برده شدن ها
آواره ی این بادیه چون برده ی مقهور
از معجزه ی گمشدگان هیچ ندیدند
دربند دروغی شده اند جاهل مسحور
در ظلمت صدگونه حجاب و کفن رنج
ماندند درین ظلم و سیه خانه ی محصور
این دفتر بی معنیشان حکم فریبست
احکام سیاهی شده با مکتب دستور
هرگز نشود صحبت یزدان بزرگت
اینها سخنانیست از آن قاتل مغرور
قرآن که بخوانند همه مردم قاتل
مانند همان لنگ و همان حضرت تیمور!
گر فکر کنی این همه از لطف خداییست
مامور جنایت بشوی بنده ی معذور
از صحبت هر زاهد دیوانه شدی کور
با نوحه ی هر بی سر و پا عاشق پر شور
این ناله ندارد سخنی از دل مسرور
جز گریه ی گور و هوس دیدن آن حور!
این آیه ندارد اثری از سخن نور
جز کشتن و دزدیدن و جولان زر و زور
اینرا تو ندانی که همین زاهد مخمور
خود میخورد از آب شراب آور انگور!
ای برده ی ویران شده ی بی دل و رنجور
انگار شدی در ره این بادیه مجبور
گر نیک بفهمی سخن حیله ی منشور
از خانه ی این زهد ریایی بشوی دور
این نکته اگر شد چو بلندای قصیده
مانند کلامی که شود نکته ی مقصور
حقست و حقیقت همه ی گفته ی مذکور
سرخورده مشو از سخن سرکش منصور
***
مثل اینست که ناحق بزنی گردن را
بهر اعدام کنی ، صیقل و تیز ، آهن را
مثل اینست که سنگسار کنی با سخنت
بدن بی رمق و بی کفن آن زن را
مثل اینست که در راهروی زهد و ریا
همره ظلم شوی تا ببری راهزن را
مثل اینست که افکارخودت را بدهی
همچو آن فاحشه ها مفت فروشی تن را !
مثل اینست که در راه سراپای تنت
به عربها بدهی هیبت این میهن را
مثل اینست که از بابت یک گوهر گنج
بفروشی به ریالی همه ی مخزن را
مثل اینست که با شعله ی اعراب کثیف
آتش زهد زنی پیکر این خرمن را
مثل اینست که در دامنه ی کوه بلند
حمد و تشویق کنی آمدن بهمن را!
مثل اینست که در عالم ویرانی و مرگ
همچو فرهنگ کنی حادثه ی مردن را
مثل اینست که در میهن نورانی ما
نقش ابلیس زنی باور اهریمن را
مثل اینست که آتش بزنی خانه ی دوست
تا که آباد کنی مملکت دشمن را
مثل اینست که در مجلس بیهوده ی مکر
عاقل شهر کنی مجتهد کودن را!
مثل اینست که مداح شوی ظلمت قرن
تا نبینی وطن مفتخر روشن را
مثل اینست که در راه همان مفتی شهر
رخت غربی بکشی جامه ی پیراهن را!
مثل اینست که در باورجلاد شوی
تا که اعدام کنی یک زن آبستن را!
مثل اینست که دستی به دو چشمت بنهی
تا نبینی قفس ملتمس شیون را
دگر از درد خیانت چه بگوییم سخن
همچو آبی که بکوبد بدن هاون را
ای که صد یاوه بگویی همه جا در ره دین
هرگز این یاوه ی تو پر نکند برزن را
روزگار میرود و عاقبت این را فهمی
که نیارزد سخن بی اثرت ارزن را...
***
آتش خشم اگر شعله کند در جانم
عالمی شعله شود با سخن سوزانم
گرچه خشکید قلم در نفس افکارم
سخنی بهر تو ای میهنِ جان میرانم
من در اندیشه ی آزادی این کشوررنج
چه بگویم که خودم در قفس و زندانم
گر روم سوی دوصد خانه ی آباد جهان
نشوم شاد که از درد وطن ویرانم
مردمان بر جسد گور عرب میگریند
من بر این اشک فریب با غم دل خندانم
جاهلان از تن اعدام شده ای می خندند
که بر این خنده ی نافهمیشان گریانم
ترسم از مرده ی بردار مجازات نبود
زانکه از میهن جاهل شده ام ترسانم
آنچنان جهل و فریب آمده در باورشان
که من از این همه نادانیشان حیرانم
مردمان در غم آن حادثه سرگردانند
من در این شهر ِ پر از فاجعه سرگردانم
سایه ی موطن من نورخداوند منست
عهد پیروزی ایران همه ی ایمانم
سجده بر خاک تو ای کشور دیرینه ی من
افتخارست که سرباز توام ایرانم
وطن سوخته درآتش آیین دروغ
تا ابد در ره آزادی تو می مانم
***
همیشه در خیال تو بت از فریب ، نشانه بود
ولی بدان که باور ِ خدا بتی یگانه بود
بتی که سوی بیکران جهانی از ستاره داشت
بتی که صحن آسمان برای او کرانه بود
شهاب پرشتاب او به سوی چشم اهرمن
چو تیر خشم شعله ورهمیشه در کمانه بود!
بیامد از سکوت شب خیال و آرزوی تو
حضور بی صدای او توهمی شبانه بود
تمام نقص این جهان بگفتی آیت خداست
که رعد و برق آسمان برای تو ترانه بود!
گذشته در پناه او تمام زندگانی ات
اگرچه تیر غصه ها به قلب تو روانه بود
میان یاوه های تو همان خدای آسمان
به کار بت پرستی ات همیشه یک بهانه بود
***
هنوز هم تو در آن کودکیِ افکاری
که در خیال تباهت بتِ خدا داری
هنوز هم تو به نور و امید دیدارش
میان عالم رویای وهم پنداری
درون باورخواب و سراب پروازی
ولی همیشه دراین باوری که بیداری
بیا و اندکی حالِ فسانه جویا شو
تو در خیال کدامین شکوه دیداری !
میان راز و نیازت خدا نداری تو
که آن بهشت برین را به جان خریداری
برای قامت حوری دوباره خم گشتی
ز ترس آتش دوزخ چو ابر می باری
درون فکر تباهت چه یاوه ها داری
به حق که بنده ی آن نا خدای جباری
فریب و حیله به دین تو آیتی پاکست
چو آن خدای دروغت همیشه مکاری
چنان به روح و روانت نشسته ویرانی
که از شرافت و انسانیت شدی عاری
همیشه لایق توست این بت فرو مایه
که همچو فکرت ننگین آن سبکباری
منصور فرزادی